خانه / روایت / کلیسای جامع منجی

کلیسای جامع منجی

سرما همچنان سیلی دردناکی از براده‌های برف بر صورتم می‌نشیند، آن‌قدر که هوای دهان، گلو، مری و نای و نایژه‌ام به سوزش می‌افتند. گاهی وقتی سرمای مسکو مغز استخوانم را ملتهب می‌کند حاضرم کلیه‌ام را ببخشم اما در زیر آن آسمان قدم نزنم، تاکسی دربستی کرایه کنم و مسافتی را که خانه‌ی پُرش دویست روبل است، هزار، هزار و دویست روبل بسُلفم. مانند خطی‌های کرج-چالوس که وای به حالت اگر بفهمند عجله داری! طوری سر کیسه‌ات کنند که تنها کاری که از پسش بر می‌آیی سکوت است و بیشتر وای به حالت اگر آخوند باشی؛ ساعت‌ها کنار میدان «حافظ» کرج می‌ایستی و کسی سوارت نمی‌کند.

روی پل قدم می‌زنم، راهکارهای سنتی برای حفظ بنیان خانواده را می‌بینم! هزینه‌اش از مهریه‌های میلیونی و میلیاردی به‌صرفه‌تر است؛ مهریه‌ای که هیچ چیزش از سر مَهر نیست. خرجش فقط یک قفل است؛ قفل‌هایی به شکل قلب با رنگ‌های ملایم و عمدتاً صورتی و قهوه‌ای روشن که نام زوجین بر آن حک شده، بلکه به واسطه‌ی تاثیرات و تأثّرات آب و هوایی محتویات داخلش زنگ بزند و هیچ بنی بشری نتواند این قفل‌ها را باز کند..!! این هم یک مدل از راهکارهای جلوگیری از فروپاشی نهاد خانواده در روسیه است که قوام عقد خود را با بستن قفلی بر نرده‌های آهنی کلیسای جامع منجی، مستحکم‌تر می‌کنند. آداب و رسوم عجیب و غریبی دارند این پولادمردمانِ سرخ مویِ دیار تزارها؛ بیشتر پایه و اساسش خرافات است و گرایش به خرافه‌پرستی رو به فزونی است. البته بیشتر در ایالات و استان‌هایی که از نظر اقتصادی و فرهنگی ضعیف هستند، مثلاً وقتی می‌خواهند اول صبح به محل کار خود برود، از منزل که بیرون می‌آیند، نگاهی به آسمان می‌کنند، کلاغی را می‌بینند که از فراز منزلش در حال پرواز است، بر می‌گردند منزل و آن روز را سر کار نمی‌روند. چون اعتقاد دارند به خاطر دیدن کلاغ آن روز خوش‌یمن نیست و اتفاق بدی می‌افتد.

وارد محوطه‌ی کلیسا می‌شوم. در مسیر سنگ‌فرش‌های بزرگ نیم در نیم با چینش منظم و همگون، که با رنگی سفید و کادری قرمز کنار هم قرار گرفته‌اند، قدم‌هایم را می‌شمارم. دو طرفِ مسیر فانوس‌هایی به رنگ سیاه با چراغ‌هایی به رنگ زرد چیده شده. وقتی از روی پل عریض و طویلی می‌گذرم سمت چپ و راستم رودخانه‌ی مسکو است و روبه‌رو، کلیسایی که تا پایین پای خورشید قد برافراشته؛ حسّ غرور عجیبی به آدم دست می‌دهد. جلال و جبروت کلیسا کنار رودخانه‌ی مسکو دو چندان شده است. این کلیسا، مرتفع‌ترین کلیسای ارتدوکس دنیا است و در جنوب غربی کاخ کرملین قرار دارد. در احوالاتش آمده: «به شکرانه‌ی شکست ناپلئون در طی چهل سال ساخته شد.» مثل آزادراه تهران-شمال، فقط فرقش در این است که کلیسا بالاخره ساخته شد.

کلنگ افتتاح این بنای عظیم توسط تزار روسیه «الکساندر اول» بر دایره‌ای که با گچ سفید روی زمین مشخص کرده‌اند، زده شد. معمار نوینش هم «نیکلای اول» بود. اما از آن‌جا که گفتمان استالینیسم از این قرطی‌بازی‌ها خوشش نمی‌آمد، طی یک عملیات انقلابی این بنای عظیم را با خاک یکسان می‌کند و تصمیم به ساخت کاخ شوراها می‌گیرد. طرحش را در لایحه‌ای دو فوریتی به تصویب می‌رساند، اما همین طرح هم عقیم می‌ماند و نتیجه این‌که بزرگ‌ترین و مهم‌ترین کلیسای ارتدوکس دنیا تبدیل می‌شود به استخر عمومی. بالاخره همین که استالین فکر کرده مردم احتیاج به تفریح دارند، خود گامی به سوی دموکراسی به حساب می‌آمده است. استالین در این زمان کرکره‌ی بیش از پنج هزار مسجد را پایین کشید و در و دیوار کلیساها را گِل گرفت تا جائی که مردم باور کردند به معنای واقعی کلمه زندیق شده‌اند.

پس از فروپاشی شوروی و در سال ۱۹۹۲ شهردار مسکو (فارغ از این دغدغه که عن‌قریب توسط شورای شهر خلع شود) در بازه‌ی زمانی هشت ساله دقیقاً همان کلیسا را – با همان ارتفاع و ستون‌های ساخته شده توسط نیکلای اول – بازساخت و در سال ۲۰۰۰ و در زمان ریاست جمهوری «ولادیمیر پوتین» به بهره‌برداری رسید.

وارد کلیسا شدم، دوربین و دستگاه ضبطم را وارسی کردند، کلاه را نیز به نشانه‌ی احترام اجباراً از سر درآوردم و نیز دستانم را از جیب. بعد از چند دقیقه وارد صحن اصلی کلیسا شدم، چه با شکوه! آن‌قدر که اگر ده دقیقه به سقف با نقش و نگارهای حیرت‌آورش بنگری، فشار مهره‌های گردنت را حس نمی‌کنی! جنبه‌ی توریستی کلیسا کاملاً رعایت شده است. فرق عمده‌ی کلیساهای ارتدوکس شرقی با کاتولیک در این است که آن خشونت و زمختی رنگ‌ها و طرح‌های کلیساهای رومی را ندارد، تم رنگ‌ها ملایم و خنک است، نورپردازی‌اش مرا به یاد شبستان جدیدالتاسیس مسجدِ امامِ چهارراه بازار انداخت. در مرکزِ صحن و در زیر گنبد، دور تا دور تصاویر حواریون نقش بسته بود، ژنده‌پوش با رداهایی نخ‌نما؛ خاطرات مرید و مراد بازی طلبه‌ها در قم برایم تداعی شد. خانم جوانی در کلیسا به من گفت: «مسیح کشته شد تا همه‌ی گناهان ما تا آخر عمر بخشیده شوند.» حالِ پیامبر حال پدرانه است، بعید نیست پدری برای حیات فرزندش جانش را فدا کند، مسیح فدا شد، محمد (ص) ادامه دهنده‌ی راه اوست، خدا در قرآن می‌فرماید: «فلعلّک باخع نفسک علی آثارهم إن لم یومنوا بهذا الحدیث اسفا»: تو آخر قالب تهی می‌کنی و آنان ایمان نمی‌آورند، تو چقدر مهربانی!!

تصاویر زیادی از قدیسان و قدیسه‌ها در جای جای کلیسا نصب شده، لحظاتی به خاطر درد کمرم نشستم، مهره‌ی چهار و پنجم متورم شده، پا روی پا انداختم تا مرهمی باشد بر گودی کمر. روز، روزِ ما نبود، اول که اجازه ندادند مشاهدات عینی را در دستگاه ضبط صدا زمزمه کنم، تصویربرداری هم که اساساً منتفی بود. زن میان‌سالی حدوداً پنجاه ساله آمد و گفت: «چطور در برابر تصویر یک قدیس پا روی پا انداختی؟!» با اکراه عذرخواهی کردم.

کف صحن با سنگ مرمرِ براق پوشانیده شده و نوارهای سیاه رنگش شبیه صحن جامع رضوی بود. گوشه‌ای توجهم را جلب کرد، شمع به دست بوسه‌ها می نشاندند بر جای جای ویترین و می‌رفتند. وارد صف شدم. بقایای یک قدیس بود در جعبه‌های کوچک نگین کاری شده از طلا و الماس؛ استخوان‌ها و گیسوان و شاید دندان. پرسیدم: «از کجا می‌دانید قدیس است؟» گفتند: «زمان بازسازی کلیسا بقایای جسد را زیر خروارها خاک پیدا کردیم.» فکر کردم به این که مو، دندان و ناخن برای تجزیه به مدت زمان طولانی نیاز دارند. شاید مانند دیوار بزرگ چین کارگرهای بینوا را لای جرز دیوارها دفن کرده اند. دلیل نمی‌شود چون جسدی بعد از چند سال سالم مانده پس قدیس است. اصرار داشتند تا بر همه‌ی بقایای به جای مانده‌ی قدیس بوسه بزنند. «خیر الامور اوسطها»

ریاست جمهوری روسیه پس از پیروزی در انتخابات، مراسم تحلیف را در همین کلیسا برگزار می‌کند، تنفیذش به دست کیست، نمی‌دانم. می‌آید و در برابر اسقف اعظم سوگند یاد می‌کند که به آرمان‌های دگرگونی ۱۹۹۲ پایبند باشد و به روح مبدأش جناب «یلتسین»، اولین رئیس‌جمهوری روسیه درود و سلام می‌فرستد.

به سمت موزه‌ی کلیسا – که قدیمی‌ترین تابلوهای نقاشی را نگهداری می‌کنند – رفتم. سکوتی عمیق حاکم بود، صدای نفس‌هایم را می‌شنیدم، فکر می‌کردم، فکری عمیق، عمیق‌تر از سکوت کلیسا: به اویس قرنی فکر کردم، به در و دیوارهای کلیسای وانک اصفهان، به مولانا جلال الدین در بازار مسگران، به قهوه اسپرسو، به خیال خام، به بلندای آن ردا…

همچنین ببینید

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *