خانه / روایت / ملّتیم

ملّتیم

«برای اولین‌بار، برای یک حادثه واحد، دو بار پیام داد»؛ ایستگاه مصلی، اینترنت و فیلترشکن با هم روی خوش نشان دادند و توییتم ارسال شد؛ با هشتگ «رهبری_فهیم». خروجی مصلی، با گام‌های کوتاه و کُند آمدیم بیرون؛ توی راه‌پله خروجی مترو هم بنده‌خدایی سه تا صلوات به ترتیب برای «شهدای آتش‌نشان»، «شهدای جنگ»، «خشنودی قلب حضرت ولی‌عصر» گرفت؛ جواب مردم یکی از یکی کم‌رمق‌تر بود؛ همین نشان می‌داد همۀ مردم آمده‌اند.
همه راه‌ها باز نبود و مسیر حرکت به سمت شبستان اما معلوم بود. آفتاب به پیش‌بینی نرم‌افزار هواشناسی، «برلیان»ی بود؛ خورشید مثل آتشی که در سرما، صورتی را گرم کند، بر ما می‌تابید و همه نرم می‌رفتیم؛ فضای خالی بین مردم دیده نمی‌شد و تا در شبستان اصلی، ملّت، پوستر آتش‌نشان‌ها دست‌شان بود؛ از بلندگوها هم صدای حمد می‌آمد با مدهایی کوتاه‌تر از عبدالباسط، ولی در همان سبک.

مقابل شبستان، صدای مجری نماز جمعه می‌آمد که می‌خواست پیام دیشب رهبر را بخواند. با تپق و خیلی بد و چند جایی آهنگ جمله دستش نیامده بود؛ با کج‌سلیقگی تمام، متنی را که از ادبیات خالی نبود خواند و خالی‌اش کرد. بعدش هم صلوات گرفت؛ صدای مردم مثل قرائت تسبیحات اربعه، بی‌جوهر در فضا پراکنده می‌شد و به گوش می‌رسید؛ شاید جواب متن‌خوانی آقای مجری. البته شاید.
خودم را به ورودی شبستان اصلی رساندم؛ تا این‌جا به صورت هر کس نگاه می‌کردم، چشم‌ها شهلا بود و لایه‌ای نازک از غم در نورِ آفتاب روشنایی می‌داد. دم در، مردم غمگین و با سرها بالا نگاه می‌کردند و تداعی؛ تداعی برای سوگ. کنار دو سه آتش‌نشان که تمام چشم‌شان قرمز بود ایستادم و بی‌اختیار گریه‌ام گرفت و آن‌ها هم دوباره اشک در چشم‌های‌شان جمع شد؛ انگار که دو نفر هم‌درد بهم نگاه کنند و بی‌اختیار بغض‌شان باز شود؛ بین گریه، حس کردم دارم زیر لب چیزی می‌گویم؛ ناخودآگاه داشتم همراهی می‌کردم با محمدرضا طاهریِ مدّاح و دعای فرج می‌خواندم.
طاهری، بی‌معطلی روضه حضرت زهرا را به یاد آورد و نشانی داد به آتش گرفتن در و تمام مصلی داشت صدای هق هق مردم را می‌شنید؛ بی‌تباکی، بی‌نمایش. همه داشتند گریه می‌کردند. اگر تصویر کلیشه‌ای زنی به ذهن‌تان آمده است که ریمل و رُژ و خط چشمش بهم ریخته است و گریه می‌کند؛ بدانید که اشتباه نمی‌کنید؛ همین جور بود. دم در ایستاده بود و گریه می‌کرد؛ گریه برای فداکارانی که آتش، آن‌ها را از ما گرفت و گریه برای حضرت زهرا و در این رفت‌وآمد، گریه تشدید می‌شد؛ انگار هیچ مصیبتی در عالم نیست که دیوار و آب و کوچه و آتش نداشته باشد.
از مصلی زدم بیرون؛ صدای ضجّه‌ زنی به گوش می‌رسید. «شهقه»‌ای که خفه شده بود؛ مردم گریه می‌کردند و من در پرده‌ای از اشک داشتم این صحنه‌ها را می‌دیدم. طاهری هوشمندانه مداحی را طول نداد و آن را به سینه‌زنی ختم کرد و از مردم می‌خواست که از این شهیدان بخواهند شفاعت‌شان کنند؛ «واقعا بخواهید» و این داشت تصویر کلیشه‌ای از شهید را می‌شکست؛ ۱۶ صورت نازنینی که روی پوستر خداحافظ رفیق دیده می‌شد با تصویر آشنای ما از شهدا فرق داشت و این تشییع هم.
بعدِ مداحی، قاری‌ای دیگر آمد و از سوره الرحمن خواند؛ بعد از آن مجری عوض شد. یک صدای جاافتاده و مهربان به گوش می‌رسید. او اعلام داد امامی کاشانی نماز را خواهد خواند. همۀ انتخاب‌ها معتدل بود و به دل می‌نشست. امامی کاشانی با صدایی مرتعش و مجلل شروع به خواندن نماز کرد. در حیاط مصلی بودم و روبه‌روی‌ام زنی جوان روسری‌اش را داد جلو تا تکبیر بگوید؛ فایده‌ای نداشت، چون روسری بیشتر از مساحتش نمی‌توانست موی سر را بپوشاند. زنی دیگر که کیف به دست داشت، کنار من، یکی درمیان ذکرها را تکرار می‌کرد و موقع الله اکبر هم دست‌هایش را بالا نمی‌آورد. زنی دیگر که در تمام مدت نماز اشک می‌ریخت، پوستر «بدرود قهرمان شهید» را در دست گرفته بود که آتش‌نشانی را نشان می‌داد که در میان دود و مه محو شده بود و دست راستش بالا بود انگار که دارد به دوستی سلام می‌دهد. بیرون حضور زن‌ها بیشتر بود و همه با دیده‌ای تر. امامی به «عفوکَ عفوکَ عفوک» که رسید، انگار می‌خواست زانو بزند کنار تابوت‌های پرچمی و یک دلِ سیر گریه کند و این بغض در تمام نماز او کنترل شده بود، ولی در نماز مردم نه.


نماز که تمام شد، یادداشت کوتاه یکی از علمای اخلاق تهران را دیدم که نوشت: «آتش‌نشانی یک شغل نیست، انتخاب مرگ و شهادت است.» جاودان حضور مردم در بدرقه آتش‌نشان‌ها را اندک کاری دانست در برابر بزرگی کار آن‌ها. از تریبون هم امیر عباسیِ مدّاح، آرام از امام حسین می‌خواند و جمیعت با همان آرامی راه می‌رفت. چنان در هم تنیده بودیم که نمی‌شد از آن جمع، جدا شد. حضور مردم چنان متراکم بود که انگار در تاروپود فرشی ریزنقش راه می‌یابم. ساعت از ده و نیم رد شده بود که به در مصلی، کنار خیابان بهشتی رسیدم. به سختی می‌شد راه رفت. از نیسان‌ها و خودروها هم صدای مداحی می‌آمد. نوحه‌های مختلف و معروف. بسیجی‌های سازمانی هم بودند با پوسترها و دست‌نوشته‌ها و قیافه‌هایی متفاوت از مردم. خودروهای‌شان هم خیابان مفتح را تنگ کرده بود و نزدیک خودروهای‌شان باید با تأنی بیشتر راه را می‌یافتیم؛ مثل دستۀ مورچه‌ها، پشتِ هم، آن را رد می‌کردیم. چند نفری هم دست‌نوشته داشتند که پاسخگویی مسئولی را می‌خواستند، ولی بیشتر مردم به سوگ آمده بودند تا پیگیری مطالبه‌هایی که نمی‌توان گفت حق نیست.
پیکر شهدا پشتِ ما بود و ما داشتیم جلوتر می‌رفتیم و من کمی سرعتم را بیشتر کردم. نزدیک هفت‌ تیر ممنوعیت ترافیکی نبود و خودروها نرم‌نرمک به میدان نزدیک می‌شدند. تا هفت تیر مردم ایستاده بودند و هیچ کس نبود که غمی توی صورتش نباشد؛ پوسترهای جدیدی را هم می‌دیدم از نوشته‌هایی در رثای شهدای‌مان؛ این تنها تجمعی بود که من هم دوست داشتم پوستری به یاد شهدای مظلوم آتش‌نشان بالا بگیرم مثل مردمی که داشتند می‌گفتند «ما هم با شماییم.» دوباره اشکم سرازیر شد؛ این بار، این اشک، نَمی از ذوق هم داشت؛ ملّتیم.

همچنین ببینید

بنویس شین‌آباد، پلاسکو، سانچی؛ بخوان آتش

باران با سوز غریبی به صورتم می‌خورد. از اندوه پل می‌گذشتم و به سالن مراسم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *