خانه / روایت / چهره‌ی زنانه‌ی جنگ

چهره‌ی زنانه‌ی جنگ

کتاب­ها و رمان­های زیادی در باب جنگ، مردمان جنگیده، جنگ­دیده و یا جنگ­زده نوشته شده است. جنگ و صلح تولستوی و در غرب خبری نیست رمارک و طبل حلبی گنترگراست و… همه از جنگ گفته­اند ــ صحنه­هایی مشمئزکننده از جنگ و تصاویری منزجرکننده که چهره‌ی سیاه جنگ را به رخمان می­کشند، جنگ­هایی که در آن گلوله­ها احمق‌اند و سرنوشت بدخواه است. اما رمان ـ سند الکسیویچ، فراتر از همه‌ی آن کتاب­ها و همه‌ی فیلم­هایی که دیده­ایم و قصه­هایی که شنیده­ایم، چهره‌ی کریه و رعب­آور جنگ را به‌تصویر می­کشد. کتاب او مانند هیچ کدام اینان نیست، در عین حال که درباره‌ی جنگ است و از مردمان جنگیده، جنگ­دیده و جنگ­زده می­گوید ــ کتابِ به‌شدت زنانه‌ای که از زنان جنگی می­گوید، زنانی که دیگر برای خودشان یک پا مرد‍ شده بودند (!)، با «فحش‌های سنگین و سه‌طبقه­ی روسی».

شاید تصویر زنانه از جنگ حتی کریه­تر از نگاه مردانه به آن باشد. جنگی که از فیلتر احساسات زنانه گذشته باشد مطمئناً رنگ‌وبوی دیگری به‌خود می­گیرد، آن هم زنانی که پس از بازگشتشان روح جنگ را به خانه‌هایشان سرازیر می­کردند، زنانی که پیچ‌ومهره­های نامهم ماشین جنگی استالین بودند، اما می‌خواستند به طبیعتشان خیانت نکنند و در جنگ هم زن بمانند، آن هم در دنیای مردانه‌ی جنگ، دنیایی که در آن «همه‌ی بوها مردانه بود»، زنانی که از همان روزی که به جنگ عازم می­شدند مفلوک می­شدند ــ در زمان جنگ که به‌دور از خانه و خانواده نصیبی جز مرگ و زجر و کشتن نداشتند و بعد از جنگ هم که قهرمان­ها همه مرد بودند و نصیب این زنان جنگیده چیزی جز طردشدن نبود، آن هم بیش‌تر از سوی همجنس­های خودشان، حتی از سوی زنانی که مادرهایشان بودند!

الکسیویچ بیش از آن‌که از جنگ و مردان جنگی بیزار باشد از حکومت و حاکمانی که جنگ را سیاست کرده­اند بیزاری می­جوید. لعنت بر هیتلر، لعنت بر استالین، لعنت بر… او در این کتابش هم پای از گُرده‌ی کمونیست برنمی­دارد و شلاقش را هم‌چنان بر روی بدن مرده‌ی آن می­نوازد.

وی درباره‌ی چیزی که تخصصش را دارد می­نویسد: درباره‌ی جنگ، درباره‌ی زن ــ نه بیش‌تر و نه کم‌تر. از این رو، کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد چهره­ای به‌غایت زنانه دارد ــ مملو از جزئیاتی که فقط زنان می­توانند از پَسِ تصویر آن‌ها برآیند، با دغدغه­ها و آرزوهایی که مختص زنان است.

الکسیویچ سناریواش را از پیش نوشته بود. در انتها به‌جایی می‌رسد که از ابتدا می­خواسته. از مصاحبه­شونده­هایش بازی می­گیرد. برای هر کدامشان نقشی در فیلم­نامه­اش تعریف می­کند و یکایکشان را سر جای خود می­گذارد. همه‌ی صحنه­ها از قبل چیده شده­اند، مانند جنگ‌های چند قرن اخیر، جنگ‌هایی که با نظمی پولادین چونان نمایش‌نامه‌ای فاخر بازی می­شوند و یک تئاتر ـ جنگ دیدنی شکل می­گیرد. او با گرته­برداری از فضای جنگ دقیقا‍ً همین کار را با زنان جنگی کتابش انجام می­دهد و بعد از سال­ها دوباره از آن­ها بازی می­گیرد. اما این بار نه از پادشاهان و حاکمان خبری است و نه از فرماندهان و قهرمانان جنگی، بلکه همه‌ی این‌ها در سایه‌اند و نقش سیاهی لشکر را در اثر او بازی می­کنند.

او با سؤالات سنجیده و معمولاً مخفی‌شده در متن اصلی و با کارگردانی و تدوین خاطراتِ «زن­های جنگی»، تاریخ یک ملت، یک جنگ و یک جنس را به موضوعات و دغدغه­هایی شخصی فرومی­کاهد، تاریخ را به آجرهای تکه‌تکه­ای تقسیم می­کند، لیکن در نهایت با معماری این احساسات شخصی و جنسیتی دست به بازسازی و نوسازی یک تاریخ می­زند: تاریخ یک ملت، یک جنگ، یک جنس… اما این بار تاریخی که او مورخش است تاریخی زنانه است و بازیگرانش همه زن‌اند، تاریخی که با بازخوانی و نقل احساسات انسان­هایی از جنس زن و نه صرفاً با حوادث و وقایعی که نقل می­شوند، بلکه با نگاه و زندگی­ای که تک‌تک ایشان تجربه­اش کرده­اند ساخته می­شود؛ زنانی که در تاریخ­های مردانه نقشی جز اغوای پادشاهان و شاهزادگان برتخت‌نشسته نداشته­اند اینک به بازیگران اصلی تبدیل شده­اند، هرچند در نهایت و در واقعیت، قهرمان­ها همان مردهای همیشه قهرمان‌اند.

جنگ چهره‌ی زنانه ندارد به هیچ چیز رحم نمی­کند، به احساسات مادرانه، کودکانه و… آن­قدر کثیفی­ها و پلشتی­های جنگ آن هم عریان و بی­پیرایه در آن تصویر می­شوند که گاهی ادامه‌ی خواندن آن را دشوار می­کنند ــ از پسرکی که مادرش را به جرم عاشق سرباز آلمانی‌شدن لو می­دهد تا مادری که…

«صبح بود که نیروهای دشمن دهمون رو آتیش زدن… فقط کسایی که تونستن به جنگل فرار کنن نجات پیدا کردن… با دست خالی… نصف‌شب خاله ناستیا، همسایه‌مون، دخترش (یولچکا) رو می­زد؛ چون همه­ش گریه می‌کرد… چهار تا پسر هم داشت که خیلی کوچولو بودن و همه­ش می­گفتن گشنه­مونه… همون شب صدای یولچکا رو شنیدم… می­گفت: ’مامان جون، منو تو آب ننداز… دیگه ازت غذا نمی­خوام…‘ صبح روز بعد، دیگه یولچکا رو ندیدم… خاله ناستیا… وقتی به ده برگشتیم، همه چیز ذغال شده بود… خاله ناستیا خودش رو از درخت سیب باغشون حلق­آویز کرد. بچه­های کوچولوش کنارش ایستاده بودن و ازش غذا می­خواستن…»[i]

البته، در این کتاب صحنه­هایی درباره‌ی عشق، فداکاری، ایثار، رشادت، سخاوت، همدردی و محبت هم در لابه‌لای چهره‌ی واقعی جنگ می­بینید، اما همان­گونه که چهره‌ی جنگ آن‌قدر خشونت دارد که حتی حضور زنان نیز از خشونت آن نکاست، همه‌ی تصاویر این صحنه­ها نیز نمی­توانند از احساس تنفر و انزجاری که در نهایت به شما القا می­شود رهایتان کند، از بوی سوختن آدم­ها که «مزه­ی شیرینی» دارد.

«درباره­ی عشق می­پرسید؟ من از گفتن حقیقت ترسی ندارم… من ز. ز. ج. بودم، زنِ زمانِ جنگ…»[ii]


[i]. الکسیویچ، سوتلانا، جنگ چهره­ی زنانه ندارد، ترجمه‌ی عبدالمجید احمدی، ص ۳۷.

[ii]. همان، ص ۲۶۹.

همچنین ببینید

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *