خانه / روایت / داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

اشاره. منزل هفتم، مقتل مقرم؛ روایت جنگاوری یاران امام حسین (ع) است و شهادت حضرت علی‌اکبر؛ نوشته شکوفه محمدی‌منش.
تابش بی‌امان خورشید عرق را از پوست تن بیرون می‌کشید و تاب و توان آدم را می‌گرفت. بیشتر یاران امام به شهادت رسیده بودند. عمرو بن جناده در ابتدای نوجوانی بود و یازده سال داشت. بعد از اینکه پدرش شهید شد، میل به شهادت آرام و قرار را ازش گرفته بود. نزد امام حسین (ع) رفت تا اجازه میدان بگیرد. امام به او اجازه نداد و فرمود: «پدرت در اولین حمله شهید شده و شاید مادرت خوش نداشته باشد که به میدان بروی.» عمرو جواب داد: «مادرم به من امر کرده است و خودش لباس رزم بر تنم پوشانده.» امام با این حرف اجازه داد. عمرو به میدان رفت و در ابتدای رجزهایش را خواند: «امیری حسین و نعم الامیر…» او هم به دیدار پروردگارش نایل شد. دشمن سرش را برید و به سمت یاران امام پرتاب کرد. مادر سر پسرش را برداشت، خونابه‌ها را زدود، موهایش را مرتب کرد و آن را به یکی از لشکریان کوفه زد.

 بعد از مرگ نوجوان یاران یک به یک به میدان کارزار رفتند. حجاج جعفی با تمام وجود می‌جنگید، وقتی که همه محاسنش و موهایش از خون سرخ شد، نزد امامش برگشت و نفس نفس زنان به او گفت: «امروز جدت پیامبر (ص) را ملاقات می‌کنم، سپس پدرت علی (ع) را.» امام فرمود: «من هم به دنبال تو آنها را ملاقات می‌کنم.» حجاج به میدان برگشت، به جنگ ادامه داد و شهید شد.

بعد از حجاج سوید بن عمرو بود که زخم عمیقی برداشت و با صورت به زمین خورد. رمق نداشت و گمان می‌کرد کشته شده است. بعد از شهادت امام حسین، وقتی شنید که می‌گویند: «حسین کشته شد» کاردی را از کمربند خود بیرون کشید، بلند شد و با حال نزارش جنگید، دشمنان دوره‌اش کردند و او را به شهادت رساندند. و بدین ترتیب سوید شد آخرین شهید از اصحاب حسین (ع).

همه اصحاب امام شهید شده‌اند، حالا نوبت به اهل بیت رسیده است که با تمام وجود فداکاری کنند. اول از همه علی‌اکبر نزد پدر آمد تا اذن میدان بگیرد. مگر برای پدر آسان بود که به پسر اجازه دهد. آن هم چه پسری؛ اشبه‌الناس به پیامبر، چه از لحاظ چهره و چه از لحاظ خلق‌و‌خو. وقتی که می‌خواست برود زنان حرم دورش را گرفته بودند و نمی‌گذاشتند، چون می‌دانستند اگر علی‌اکبر برود، عطر محمدی را هم با خودش می‌برد. ولی میل به یاری پدر، او را از تصمیمش بازنداشت. بر لاحق که اسب پدرش بود سوار شد و به میدان نبرد رفت. دشمن چون از طرف مادرش لیلا نسبت دوری با او داشت، وعده امان داد. ولی علی‌اکبر نسبتش با پیامبر را اولی‌تر دانست و توجهی به امان‌نامه نکرد. چهره پیامبر را داشت و همچون پدربزرگش امیرالمومنین علی (ع) شمشیر می‌زد. دشمن حیرت کرده بود. تعداد کثیری از کوفیان را سر به نیست کرد. نزد پدر بازگشت تا خستگی در کند، تشنه‌اش بود. پدر زبان پسر را در دهان خود گذاشت و او را به ملاقات با پیامبر بشارت داد. اشبه‌الناس مسرور از این بشارت دوباره به سمت دشمن تاخت و نزدیک به دویست نفر از آنها را هلاک کرد. یکی از کوفیان گفت: «گناه عرب بر من اگر پدرش را به عزایش ننشانم.» بر او نیزه زد، لاحق رم کرد و او را به سمت لشکر دشمن برد. محاصره شد و هر کس هر چه داشت بر بدن مطهرش می‌زد. او را قطعه‌قطعه کردند. در لحظات آخرش فریاد زد: «سلام من بر تو ای اباعبدالله.» حسین (ع) نزدیک آمد، صورت بر صورت پسر گذاشت و از گریه نفسش آرام نمی‌گرفت. از این هتک حرمت، خاک بر سر دنیا کرد و خون طاهر پسر را به سوی آسمان پاشید. امام عبایش را روی زمین پهن کرد تا قطعات بدن پسر را جمع کند. جمع نمی‌شد. یک قطعه را برمی‌داشت، قطعه دیگر می‌افتاد. آنگاه گفت: «جوانان بنی‌هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید.» علی‌اکبر روی دست می‌آمد و پشت پدر خم شده بود. زنان حرم شیون و ناله سر دادند و پیشاپیش همه آنها زینب کبری (س) بود که خود را بر روی علی انداخت.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *