خانه / روایت / داستان خون خدا/ ششم؛ مذاکره با عمر سعد؛ حسین دروغ نمی‌گوید

داستان خون خدا/ ششم؛ مذاکره با عمر سعد؛ حسین دروغ نمی‌گوید

اشاره. منزل ششم، مقتل مقرم؛ مذاکره حضرت سید الشهدا با عمر سعد را می‌خوانیم به روایت ایمان صفرآبادی.
حسین دروغ نمی‌گوید. عمر این را خوب می‌دانست. همان زمان که به دیدارش رفته بود، در شب هشتم محرم. حسین با عباس و با جوانی با جمال پیامبر رحمت آمده بود؛ با علی اکبر. عمر هم با فرزندش رفته بود و با غلامش. از همان همراهان مشخص بود که تناسب نداشت آن دیدار و عمر مغلوبه‌ی میدان است! حسین خواسته بود تا او را ببیند!

حسـین علیه‌السـلام به او پیشنهاد رحمت کرد: «آیا نمی‌خواهی با من باشی و اینان را رها کنی؟» عمر گفت: «می‌ترسم خانه مرا ویران کنند.» حسـین علیه‌السـلام فرمود: «من آن را برایت بنـا خواهم کرد.» حسین دروغ نمی‌گوید. بهتر از آن خانه را خواهد ساخت. عمر می‌دانست که حسین دروغ نمی‌گوید، اما گفت: «می‌ترسم اموال مرا بگیرنـد» امام علیه‌السـلام فرمودنـد: «من از مال خودم در حجاز بهتر از آن را به تو خواهم داد.» می‌گویند که حسین علیه‌السلام فرمودند: «من “بغیبغه” را به تو می‌دهم.» بغیبغه را معاویه می‌خواست، به یک میلیون دینار. حسین علیه‌السلام اما آن را نداده بود. عمر می‌داند که حسین دروغ نمی‌گوید. اما زن و فرزند را بهانه می‌کند و ترس از ابن زیاد را.
حسین را مأیوس می‌کند. حسین علیه‌السلام می‌فرماید: «به خدا قسم که از گندم ری نخوری مگر به اندکی!»

عمر می‌داند که حسین راست می‌گوید اما مانند همه دانستن‌های دیگر ظاهر را می‌بیند. حسین با عمر هم، حریف لشگر ابن‌زیاد نمی‌شود. حسین راست می‌گوید اما چشم ظاهربین عمر راضی نمی‌شود. چسم ظاهربین گندم را می‌بیند. می‌خواهد که گندم را ببیند و اصل حرف حسین را نشنود. چون پذیرفتنش تاوان سنگینی دارد. عمر می‌داند که حسین دروغ نمی‌گوید و خبری از ولایت ری نخواهد بود اما خودش را دلداری می‌دهد. چشم ظاهربین دلداری می‌خواهد. پس عمر گندم را با جو عوض می‌کند، «جو برای من کافی است.» عمر این را می‌گوید و می‌داند که حسین راست می‌گوید اما دلش می‌خواهد که باور نکند. جوی دروغین را به گندم راستین ترجیح می‌دهد. عمر همین‌جا کارزار نینوا را واگذار کرد به حسین.

عمر می‌فهمد که کارزار را باخته. می‌فهمد که باید کاری کرد تا شکست برایش از این سنگین‌تر نشود. آخرین چنگ را به خاشاک روی می‌زند تا غرق نشود؛ نامه‌ای به عبید‌الله می‌نوسید. به حسین آن‌چه نسبت می‌دهد که شایسته‌اش نیست: «این حسین است که به من خبر داده که می‌خواهد به مکانی بازگردد که از آن آمده است یا به مرزی از مرزها برود. پس فرد عادی از مسلمانان باشد و از همان حقوق و تکالیف برخوردار باشد یا به نزد امیرالمومنین یزید برود و دستش را در دست او بگذارد و مابین خود را اصلاح کنند.» اما این حیله هم برای عمر کارساز نمی‌شود. شمر رأی ابن زیاد را می‌زند تا نامه عمر را ندید بگیرد. عمر گندم را فروخت در آن شب هشتم محرم و جو هم نخرید.

اولین چیزی که از راستی حسین دید بر آب رفتن ولایت ری بود. ابن زیاد حکم ولایت را از او بازخواست. ابن‌سعد این برگه بد عهدی یزید و ابن زیاد را نداد و ادعا کرد که آن را گم کرده و بعدها به کنایه به ابن زیاد گفت که آن را داده تا پیرزن‌های قریش برای هم بخوانند.

از کارهای مختار با او این بود که زنانی را اجیر کرد تا در خانه او برای حسین علیه‌السلام شیون کنند و همه بدانند که آنجا خانه قاتل پسر فاطمه است.

زمانی که یزید مُرد ابن سعد خواست تا امیر کوفه شود. زنان شیون‌کنان به مسجد آمدند و می‌گفتند: «ابن سعد به قتل حسین رضایت نداد مگر به امارت!»

عمر می‌دانست که قافیه را باخته. از همان مذاکره فهمیده بود، حسین دروغ نمی‌گفت.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *