خانه / روایت / داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

اشاره. منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی.
از جوان‌مردان کوفه بود؛ از شجاعان کوفه. کوفه؟ آری. همان شهری که در آن روزگار شمار جوان‌مردان‌اش بسیار اندک بود و بسیاری از مردم‌اش حسین (علیه‌السلام) را به یک کیسه گندم می‌فروختند. آن‌قدر توانا و مُحیل بود که بتواند شانه از امر پسرِ مرجانه خالی کند و با اهل‌اش در قریه‌ای پنهان شود تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. اما لابد با خود فکر کرد که اگر خودش فرمانده نباشد، هم‌قطاران درّنده‌اش در راه، با حسین (علیه‌السلام) بد تا می‌کنند. او تصمیم‌اش را گرفته بود. فخر پهلوانان قبیلۀ بنی‌تمیم، حُرّ بن یزید ریاحی، منتظر این فرصت بود. تا به آن روز جوان‌مردی‌اش، در جایی که قابل ذکر باشد صرف نشده بود. در اولین دیدار سپاه حرّ با امام، امام در جوان‌مردی پیش‌دستی کرد و اسبان سپاه حرّ را آب داد. مأموریت حرّ این بود که نه بگذارد امام و کاروان‌اش به کوفه برسند و نه بگذارد آن‌ها به مدینه برگردند. حرّ از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا به زبان بی‌زبانی سَمت‌گیری خود را علنی کند. سپاه حرّ در شراف نمازشان را، به تبعیت از حرّ، به امام اقتدا کردند. پس از نماز، امام پس از سخنرانی کوتاهی، فرمود که نامه‌هایی نزدش است و حالا اگر مایل نیستند، برگردد. حرّ گفت که از نامه‌ها خبری نداشته و در زمرۀ نویسندگان آن نامه‌ها نبوده و مأمور است آنان را در کوفه تسلیم ابن‌زیاد کند. در این لحظه امام به حرّ فرمود «مادرت به عزایت بنشیند، از ما چه می‌خواهی؟» کار امام حکیمانه و حساب‌شده بود. اما حرّ هم کسی نبود که چنین فرصت‌هایی را از دست دهد. امام نام مادر حرّ را به زبان جاری کرده بود و حرّ نیز باید چنین می‌کرد؛ رسم عرب همین بود. حرّ گفت «اگر به جز شما احدی از عرب نام مادرم را می‌بُرد، من هم مقابله به مثل می‌کردم اما چه کنم که نام مادر شما را جز با بهترین توصیف‌ها نمی‌توانم بیاورم.» در اینجا هم حرّ از فرصت حُسن استفاده را کرد. حرّ می‌توانست سکوت کرده، پاسخی ندهد و ابهام ایجاد کند. اما با آن اشارۀ تقدیس‌گونه که به دختر پیامبر داشت، ارادت خود را علنی کرد. حرّ خود بی‌تاب و مضطرب بود. حرّ از امام خواست تا راهی به جز مدینه و کوفه را پیش بگیرد و برود و او هم به ابن زیاد نامه‌ای خواهد نوشت، شاید خداوند عافیت را روزی او کند و او را به امام مبتلا نسازد. امام نپذیرفت. گذشت تا روز سختی پیش آمد. حرّ فکر نمی‌کرد قضییه جدّی شود و کار به تنگنای شدید امام برسد. امام استغاثه کرد. حرّ به ابن سعد نهیب زد. ابن سعد توجیه کرد که سررشتۀ امر به دست او نیست و به دست عبیدالله است. حرّ مقدمات حرکت بر پل جهنّم به بهشت را فراهم کرد و در آستانۀ پل ایستاد. می‌لرزید. می‌لرزید چرا که در محاسبات‌اش خطا کرده بود. گمان می‌کرد امام راه‌اش را عوض می‌کند. گمان می‌کرد لشکر کوفه آن‌قدرها هم پست و جنایت‌پیشه نشده‌ بودند که واقعاً دست به خون پسر فاطمه ببرند. گمان می‌کرد داستان جدّی نمی‌شود. اما شده بود و خود او، در عمل، از ایجاد کنندگان این جنایت به حساب می‌آمد. می‌لرزید چون هیبت‌اش فرزندان خُرد کاروان حسین(علیه‌السلام) را ترسانده بود. می‌لرزید اما امید هم داشت چه این‌که اگر امید نمی‌داشت برآستانۀ بازگشت نمی‌ایستاد. امید داشت چون سر به آستان ارادت ساییده بود ولو در لفّافه؛ ولو به زبان بی‌زبانی. امام او را پذیرفت. رجز خواند و نصیحت کرد و جنگید و از عشّاقِ بر زمین فتاده شد؛ چه سعادتی که اوّلینِ این عشّاق شد که بر زمین افتاد. پسر دختر پیامبر آنگاه دربارۀ او فرمود: « تو آزاده هستی همان‌گونه که مادر این‌چنین‌ات نام نهاد؛ تو در دنیا و آخرت آزاد هستی.»

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *