خانه / روایت / داستان خون خدا/ سوم؛ مقتل مسلم

داستان خون خدا/ سوم؛ مقتل مسلم

اشاره. سومین منزل این مقتل، ماجرای «مسلم» است؛ به روایت معید داستان.

شمشیرش را برهنه کرده بود و به سوی مهاجمان رفته بود. چندباره به داخلِ خانه هجوم آورده بودند و مسلم نیز از پسِ هر حمله آن‌ها را عقب رانده بود و فریاد زده بود: «این مرگ است، پس هر چه می‌توانی بکن. بدون شک جام مرگ را خواهی نوشید.» چهل و یک نفر را به درک واصل کرده بود. آن‌ها را می‌گرفت و از پشت‌بام به پایین می‌انداختشان. همین شد که ابن‌اشعث سراغ ابن‌زیاد فرستاده بود و از او کمک خواسته بود. «آیا خیال می‌کنی مرا به سوی بقّالی از بقّال‌های کوفه فرستاده‌ای؟ مرا به سوی شمشیری از شمشیرهای محمّد‌بن‌عبدالله فرستاده‌ای.»

 ابن‌زیاد لشکریانی را برای کمک به سوی ابن‌اشعث گسیل داده بود. جنگ شدّت گرفته بود. مسلم و بکیر‌ابن حمران احمری با یکدیگر درآمیخته بودند. بکیر ضربه‌ای بر دهانِ مسلم زده بود و لبِ بالای او را قطع کرده بود و بعد هم شمشیر را به طرفِ لبِ پایین آورده بود و دو دندانِ مسلم را جدا کرده بود. امّا مسلم ضربه‌ی شدیدی بر سرِ بکیر زده بود و ضربه‌ی دیگری نیز از پیِ آن بر شانه‌ی او وارد کرده بود، به گونه‌ای که تا شکم‌اش پایین آمده بود. بکیر به درک واصل شده بود. نیروهای ابن‌زیاد از پشت‌بام به او سنگ زده بودند و بر او آتش افروخته بودند و در همین حال که جنگ شدّت گرفته بود مسلم رجز خوانده بود. اشعار حمران‌ابن مالک را. «قسم خورده‌ام که نکشم مگر فرد آزاد را. هرچند مرگ یک شیء سخت باشد.»

نبرد ادامه داشت. جراحات متعدّد، مسلم را ضعیف کرده بود. خونِ زیادی از او رفته بود. باز حمله‌ور شده بودند و سعی داشتند او را از پای درآورند که گفته بود: «چرا مرا با سنگ می‌زنید آن‌گونه که کفّار را می‌زنند؟ در حالی که من از اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله هستم. آیا نمی‌خواهید حقّ رسول‌الله را درباره عترت‌اش مراعات کنید؟»

ابن‌اشعث از مسلم خواسته بود که خودش را به کشتن ندهد و به او پناه بیاورد.

مسلم گفته بود: «آیا اسیر شوم در حالی که توان دارم؟ به خدا چنین نخواهم کرد» و چنان بر ابن‌اشعث حمله برد که فراری‌اش داده بود. لشکریان همگی بر او حمله‌ور شده بودند و ناگهان نامردمی از آنان، از پشت بر او نیزه زده بود. مسلم افتاده بود بر زمین و اسیر شده بود. شمشیرش را گرفته بودند. اشک از چشمانِ مسلم جاری شده بود.

قصّه از همان ابتدا قصّه‌ی نامردی بود و نامردمی. قبل‌ترش، از همان‌جا که ابن‌عقیل بر درِ خانه‌ی طوعه ایستاده بود. طوعه کنیز اشعث‌ابن قیس بود که بعد از فرزندآوری از اشعث آزاد شده بود. بعد از آزادی با اسید حضرمی ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج شده بود بلال.

 بلال در خانه نبود و طوعه مقابل در، به انتظار ایستاده بود. مسلم طلب آب کرده بود و او هم تقاضایش را پاسخ گفته بود.

مسلم خودش را معرّفی کرد و گفت که در این شهر اهل و عشیره‌ای ندارد. طوعه او را به خانه‌ی دیگری برده بود که نکند یکوقت بلال باخبر شود و بشود آن‌چه که نباید. بلال از رفت‌وآمدهای زیاد به خانه‌ی دیگر شک برده بود. از مادرش پرسیده بود و مادر نگفته بود. قسم خورد که خبر را بازگو نکند. مادر قصّه را تعریف کرده بود. همین شد که صبحِ بعد، به ابن‌زیاد خبرِ مکانِ اختفای مسلم اعلام شده بود. بلال رازدار نبود.

ابن‌زیاد ابن‌اشعث را با هفتاد نفر از قبیله قیس فرستاده بود که مسلم را دستگیر کنند. صدای سمِ اسبان را که شنید به قدردانی به طوعه گفته بود: «وظیفه‌ی خودت را ادا کردی و شفاعت پیامبر را نصیب خود ساختی» و بعد جنگ در گرفته بود و در نهایت که شمشیرِ مسلم را از اختیارش درآورده بودند اشک از چشمانِ مسلم جاری شده بود…

مسلم را نزد ابن‌زیاد برده بودند. غلامی از قصر خارج شد و مسلم را داخل برده بود. مسلم سلام نکرده بود. ابن‌زیاد گفته بود: «چه سلام بکنی و چه نکنی کشته خواهی شد» مسلم هم گفته بود: «اگر مرا به قتل برسانی به تحقیق بدتر از تو هم، بهتر از مرا به قتل رسانده است امّا بدان که هیچ‌کس به کشته شدن و مثله شدن و خباثت باطن سزاوارتر از تو نیست. امیدوارم که خداوند شهادتِ مرا به دستِ بدترین مخلوقات قرار دهد.»

ابن‌زیاد اجازه داد تا مسلم به بعضی از اقوام خود وصیّت کند. مسلم عمربن‌سعد را دیده بود و به خویشاوندی بین‌شان قسم‌اش داده بود که این وصیّت از اسرار است. عمربن‌سعد اِبا کرده بود و امتناع و بعد که ابن‌زیاد دستور داده بود تا سر باز نزند، رفته بود نزدِ مسلم تا امینِ وصیت‌اش باشد. مسلم گفته بود: «از بهای شمشیر وزره‌اش قرضش را ادا کند که هنگام ورود به کوفه ششصد درهم قرض کرده بود و این‌که بدنِ او را از ابن‌زیاد تحویل بگیرد و دفن کند و خبرش را برای حسین علیه‌السّلام بنویسد.» عمربن‌سعد قرار بود امین باشد امّا رفته بود نزد ابن‌زیاد و تمامی وصیّت را فاش کرده بود. ابن‌زیاد گفته بود: «امین خیانت نمی‌کند امّا گاهی اوقات خائن، امین شمرده می‌شود.»

بعد هم ابن‌زیاد علی علیه‌السلام و عقیل و حسین علیه‌السلام را دشنام داده بود و مسلم حرفِ آخر را زده بود که «تو و پدرت شایسته‌تر به دشنام هستید و ای دشمنِ خدا هر چه می‌خواهی حکم کن.»

دستور داده شد. مردی شامی مسلم را بالای قصر برده بود. مسلم تسبیح و تکبیرگویان متوجّه مدینه شد و بر حسین علیه‌السلام سلام فرستاده بود. مرد شامی مسلم را در برابر خود قرار داد و گردن‌اش را زده بود. سر و جسد بر زمین افتاده بود. بعد مردِ شامی در حالی که وحشت‌زده بود پایین آمده بود و فریاد زده بود: «در لحظه‌ی قتل، مردی سیاه و بدصورت در مقابلم ایستاده بود و انگشتِ خود را می‌گزید.»

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *