خانه / روایت / داستان خون خدا/ چهارم؛ جوابش نه خواهد بود؟

داستان خون خدا/ چهارم؛ جوابش نه خواهد بود؟

اشاره. منزل چهارم این مقتل، روایتی کوتاه از زهیر است، به قلم خانم انواری اصل.
از ریش‌سفیدانِ قبیله‌ی بجلی‌ بود. در کوفه روی‌اش حساب باز می‌کردند و برای خودش آبرو و عزتی داشت. با عهد و عیال قصد کرده بود از حج برگردد و راهیِ کوفه شود. به همه سپرده که حواس‌شان جمع باشد یک‌وقت توی راه، در مقصد، با حسین علیه‌السلام یکجا نباشند؛ خوش ندارد حسین را ببیند و از قصدش آگاه شود. به خیال خودش می‌خواست از این امتحان فرار کند؛ شاید نتواند چشم در چشمِ حسین شود و به او نه بگوید؛ اطمینان دارد که جوابش به حسین «نه» خواهد بود.

حسین علیه‌السلام با کاروانش از مکه به سمت کوفه در حرکت است. می‌زند و عدل در یک منزلی، او و حسین، یک جا فرود می‌آیند. او این‌طرف، حسین آن‌طرف. توی خیمه‌ با اطرافیانش نشسته و غذا میل می‌کند. پرده‌ی خیمه کنار می‌رود و تقدیر در لباسِ انسان سلام می‌کند: «زهیر! حسین مرا فرستاده از تو بخواهم بروی پیش‌اش!» غذا در دهانِ همه خشک می‌شود؛ زل می‌زنند به او و صدا از پرنده هم درنمی‌آید. سرش را انداخته پایین و چیزی نمی‌گوید؛ چیزی که نمی‌خواست بشود شد!

این‌پا و آن‌پا می‌کند. دُلهَم (زنش) از گوشه‌ی خیمه صدا می‌زند: «زهیرجان! پسر رسول خدا تو را خوانده و تو تردید داری بروی؟ برو ببین چه می‌گوید بعد برگرد.»

نه، مثل اینکه باید برود. تقدیر دست روی شانه‌ی او گذاشته. بلند می‌شود و به سمت خیمه‌ی حسین می‌رود.

یعنی حسین با او چکار دارد؟ با هزار و یک فکر در سر به درون خیمه می‌رود. هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است و درون خیمه بین حسین و زهیر چه می‌گذرد.

زهیر از خیمه‌ی حسین بیرون می‌آید؛ برق خوشحالی در چهره‌اش می‌درخشد؛ لبخند از لبش نمی‌افتد؛ توی آسمان‌ها سیر می‌کند. می‌رود سمت خیمه‌اش.

«چه شده زهیر؟»

این را زنش می‌گوید. زهیر رو می‌کند به اطرافیانش که هنوز سر سفره نشسته‌اند: «خیمه را از اینجا جمع کنید و در کنار خیمه‌ی حسین برپایش کنید.»

زهیر چه شنیده است که اینگونه نظرش عوض شده؟ زنش را می‌کشاند یک گوشه که: «پیش اقوامت برو، نمی‌خواهم از طرف من جز خیر به تو برسد.» زن اشک می‌ریزد: «زهیرجان، خدا خیرت بدهد. در قیامت پیشِ جدّ حسین از من هم یاد کن.»

اطرافیان زهیر دارند خیمه را جمع می‌کنند. زهیر هنوز چشم‌هایش برق می‌زند؛ دست می‌گذارد روی قبضه‌ی شمشیرش؛ خطاب به همه‌‌شان می‌گوید: «هرکس می‌خواهد پسر پیامبر را یاری کند با من است، هرکس هم نمی‌خواهد، من عهد و بیعت را برداشتم، می‌تواند برود!» همه زل می‌زنند بهش و می‌روند توی فکر، بروند یا بمانند؟ زهیر دستی به ریش‌اش می‌کشد و می‌گوید: «البته یادتان باشد، وقتی ما در بلنجر می‌جنگیدیم و پیروز شدیم و غنائمی گیرمان آمده بود، خوشحال بودیم، سلمان فارسی خوشحالی‌مان را که دید برگشت به ما گفت هنگامی که سرور جوانانِ آل محمد (ص) را درک کردید از جنگیدن در رکاب او خوش‌حال‌تر باشید که غنائم بیشتری می‌برید.»

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

یک دیدگاه

  1. بسیار عالی
    خوش به حال کسانی که الان هم خیمه‌شان کنار خیمه‌ی اهل‌بیت علیهم السلام است و منزل به منزل با ایشان رهسپارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *