خانه / روایت / داستان خون خدا/ یکم؛ روایت خروج از مدینه

داستان خون خدا/ یکم؛ روایت خروج از مدینه

اشاره. منبع آن‌چه روایت می‌شود مقتل مقرّم است. قاسم فتحی روایت خروج حضرت سیدالشّهدا و یارانش از مدینه را نوشته است. 

اُم‌سَلَمه هنوز تربتِ کربلا را درون شیشه‌ای در خانه نگه داشته بود. به حسین(ع) که موقع رفتنش شده بود، گفت: نشانه از این بارزتر؟ با علمِ به‌اینکه کشته خواهی شد؟ جدّت مقداری از خاک کربلا را به دستم داد و گفت: روزی نوه‌ام در این خاک به‌خون کشیده می‌شود. حسین تأیید کرد و نشانیِ قتلگاه را داد و محکم‌تر از قبل تأیید کرد و حتی نشانی قتلگاه یارانش را نشانِ اُم‌ِسَلَمه داد. و انگار حسین تربتی دیگر به او داده باشد که درون شیشه نگه‌ دارد و گفت: خون که از خاک فواره زد من با سری که در اختیارم نیست از قفا به سینه خاک تَفتیده افتاده‌ام. حتی زنانِ بنی‌هاشم هم راهش را گرفتند که کجا پسرِ پیغنبر؟ و شروع به‌شیون و زاری کردند. آن‌ها باید اولین زنانِ هئیت عزاداران حسین باشند که می‌خواستند مانع رفتنش شوند و درعین‌حال و در حضورش، روضه خواندند و شیون کردند. و بعد از واقعه، خبری آمد برای‌شان از خودِ قتیل که آرام باشید که راه رفته را باید می‌رفتم.
به برادرش عمر هم همین را گفت، عمر اطراف. او به‌خیال خودش می‌خواست رسم برادری را به‌جا بیاورد و رازی را با برادرش درمیان بگذارد. او نفر چندمِ این دایره است که خبر کشته‌شدنش را می‌دهد؟ و حسین(ع) دوباره تمام نشانی‌ها را داد. اما به هرکس که می‌رسید به‌شیوه خودش و برای این برادرش که سازش و بیعت با یزید را چاره دیده بود به شیوه‌ای از آینده خبر می‌داد. عمر می‌خواست برادرش را پلک در پلک قضا و قدر بنشاند که برادری کند ولی… حسین باید آن‌لحظه با طیب‌خاطر نگاه به برادرش انداخته باشد که بعدها حتی مختار ثقفی به ملاقات نپذیرفتش و دست‌آخر کشته شد. گفت: «آیا خیال می‌کنی چیزی می‌دانی که من نمی‌دانم؟»
همه خیال می‌کردند چیزی را می‌دانند که او نمی‌داند ولی او دانسته‌های گذشتگاه و آیندگان را با نشانی و حتی جز به جز نشان‌شان داد و همان‌جا و برای اولین بار پیراهن خونیِ‌ شفادهنده‌اش را در دست مادرش، فاطمه(س)، نشان برادرش داد که قضا و قدرش پیش از این‌ها نوشته شده، هزاران سال قبل از این. و کربلا دیوارِ در حال ریزشی نیست که بتوان با هشداری از آن گریخت.
به برادر بزرگ‌ترش ابوحنفیه که رسید اما همه‌چیز متفاوت بود. نه نصیحتش کرد و نه از آینده خبرش داد و حسین هم بهترین مشورت را از او گرفت و به برادرش گفت: «تو از این بعد چشم ما هستی.» و بعد از گفتگویش به مسجد رفت و شعری خواند. زمزمه‌‌ای که به درد و دل‌های پدرش در چاه شبیه‌تر بود. هیچ‌کس نتوانست در مدینه رأی او را بزند.
اما عاشقانه‌ترین نصیحت را عبدالله‌بن‌عمر به حسین(ع) کرد. آن‌جا که گفت نرو و بمان و حسین از سر یحیی گفت و در عین‌حال نشانی سَرِ بریده خودش را داد و حال قاتلانِ بنی‌اسرائیل را شرح داد که آنها هفتاد پیامبر را هنگام طلوع آفتاب کشته بودند و فردایش با خیال راحت به کسب و کار خودش سرگرم شدند انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است. عبدلله که دید اوضاع از چه قرار است، گفت: «اجازه بده جایی را که پیامبر بوسیده بود من هم ببوسم.» و او نه یک‌بار که سه‌بار بوسید و رفت.
حسین(ع) راه افتاد. از راه فرعی، از کنار گوشه‌ها برای دَر اَمان ماندن، هیچ‌کدام را نرفت جز از راه‌اصلی، جلوی چشم عالم و آدم، از همان راهی که همه می‌روند، با اهل و عیال، با زن و بچه و خویشانش. انگار که با این حرکت بانگ جرس‌خانه‌ها در تمام عالم به صدا درآمده باشد. و اُم‌سَلَمه بعد از آن مدام به شیشه نگاه می‌کرد تا اینکه خون از آن فواره زد و خدا می‌داند آن شیشه خونی تا کی در خانه او مانده بود.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *