خانه / پرونده / بریده کتاب/ رهایی

بریده کتاب/ رهایی

برشی کوتاه از کتاب سال سیل، اثر ترجمه نشده‌ی مارگارت اتوود

صبح اول وقت توبی به پشت‍بام رفت تا به تماشای طلوع خورشید بنشیند. از یک دسته­ی جارو برای حفظ تعادلش کمک می‌گرفت، آسانسور چند وقت پیش از کار افتاده بود و پله­های پشتی هم خیس و لیز بودند و اگر سُر می­خورد و پرت می شد پایین، کسی نبود که به کمکش بیاید.

با رسیدن اولین اشعه‌ها به زمین، مِه از بین ردیف درخت­هایی که بین او و شهرِ متروکه بودند به هوا بلند شد. هوا بوی سوختن می‌داد، بوی قند سوخته و قیر و گوشت فاسدی که کبابش کنند، بوی خاکستر و آتش آشغال‌هایی بر روی آنها باران باریده باشد. برج­های متروکه در دوردست مثل صخره­های مرجانی باستانی شده بودند، سفید و بی رنگ، بدون زندگی.

اما هنوز زندگی جریان داشت. صدای خواندن پرنده‌ها می‌آمد، لابد گنجشک‌ها بودند. صداهای کوچک‌شان واضح و تیز بود، مثل صدای ناخنی بر روی شیشه. دیگر هیچ صدایی از ترافیک نبود که صدای آنها را محو کند. آیا خودشان متوجه این سکوت می‌شوند؟ متوجه نبودن ماشین‌ها می‌شوند؟ اگر بله، یعنی الان خوشحال‌تر هستند؟ توبی هیچ نظری نداشت. برخلاف بعضی از باغبان‌های دیگر –آنها که چشمان وحشی‌تری داشتند یا آنها که احتمالا اوردوز کرده بودند- او هیچ وقت این توهم را نداشت که می‌تواند با پرنده‌ها صحبت کند.

خورشید در شرق روشن‌تر می‌شد و مه آبی و خاکستری که اقیانوس دوردست را نشان‌ می‌داد قرمزتر می‌کرد. لاشخورها روی تیرهای چراغ برق بیتوته کرده و بال­هایشان را باز کرده بودند تا خشک بشود، جوری خودشان را باز کرده بودند که مثل چترهای سیاه شده بودند. یکی‌شان پرید و بعدی به دنبالش رفت و در ستون بخار آبی که از زمین بلند می شد به سمت بالا دورانی پرواز کردند. اگر ناگهان به سمت زمین برگردند یعنی طعمه‌ای پیدا کرده‌اند.

باغبان‌ها می‌گفتند لاشخورها دوست ما هستند، آنها زمین را تصفیه می‌کنند، آنها فرشته‌های سیاه خدا برای از بین بردن بدن‌ها هستند. تصور کن که چقدر بد می شد اگر مرگی وجود نداشت.

من هنوز به این چیزها باور دارم؟ توبی از خودش پرسید.

با این جزئیات و از این فاصله نزدیک همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید.

پشت بام چند گلدان داشت که گیاهانش به صورت خودرو رشد می‌کردند؛ چند نیمکت از چوب مصنوعی داشت. قبلا سایه­بانی برای مهمانی­ها داشت ولی باد سایه­بان را برده بود. توبی روی یکی از نیمکت‌ها نشست و به زمین نگاه کرد. دوربین دوچشمی‌اش را درآورد و از چپ به راست همه جا را پائید. جاده فرعی با آن کناره‌هایش که الان مثل مسواک‌های فرسوده شده بود و رنگ بنفشش داشت در نور صبح‌گاهی محو می‎شد. ورودی غربی که صورتی رنگ و به سبک خانه‎های آجری با سقف تیری بود و گره خوردگی ِدرهمِ ماشین‌هایی که پشت در بودند.

حشرات بزرگ علف هرز کودزو بالای تخت‎های گل که با خارها و علف‎های هرز باباآدم از بین رفته بودند بال بال می‌زدند. حوض صدف شکلِ فواره‌ها با آب مانده‌ی باران پر شده بود. در محوطه‌ی پارکینگ یک خودرو زمین گلف صورتی رنگ و دو مینی ون موسسه انویواسپا که هر کدام آرم چشمِ چشمک‌زن مؤسسه را داشت به چشم می‌خورد. ماشین چهارمی هم بود که دورتر و کنار جاده به درخت خورده، ماشینی که همیشه دستی از پنجره‌ش بیرون بود، ولی الان دیگر نیست.

چمن‌ها بزرگ شده و به علف‌های بلند تبدیل شده‌اند. برآمدگی‌های کوچکی پایین پای بوته‌های استبرق و پیربهار و ترشک هست، این طرف و آن طرف برآمدگی‌ها تکه‌های پاره لباس یا شکسته استخوان دیده می‌شود، آنجا جایی بود که آدم‌ها افتاده بودند، آدم‌هایی که فرار می‌کردند یا شوکه و گیج شده بودند. توبی آنها را از روی پشت بام دیده بود، خودش را پشت یکی از گلدان‌ها قایم کرده بود، پس چیز زیادی ندیده بود. بعضی از آن آدم‌ها فریاد می‌زدند و کمک می‌خواستند، انگار که از بودن توبی در آنجا خبر داشته باشند. اما او چطور می‌توانست به آنها کمک بکند؟ نمی‌دانست.

*****

از کلمات پرهیز کن. مواظب چیزایی که می نویسی باش. هیچ ردی از خودت باقی نگذار.

این چیزی بود که باغبان‌ها وقتی بچه و در میان آنها بودم به ما یاد می‌دادند. به ما می‌گفتند روی حافظه حساب کنیم، روی هیچ چیز مکتوبی نمی‌شود حساب باز کرد، چون که روحیه دهن به دهن منتقل می‌شود نه از چیز به چیز، پس کتاب‌ها را می­شود سوزاند، کاغذها را ریز ریز کرد و کامپیوترها را از بین برد، فقط روحیه است که برای همیشه باقی می­ماند و روحیه «چیز» نیست.

آدمها و حواها می‌گفتند نوشتن خطرناک است چون دشمنان می‌توانند از طریق نوشته‌ها رد شما را زده و شکارتان کنند، چون می‌توانند با کلمات خودتان محکوم‌تان کنند. اما حالا که سیل بدون آب ما را غرق خودش کرده، چیزهایی که ممکن است بنویسم به اندازه­ی کافی امن به نظر می­رسند، چون آن­هایی که ممکن بود از نوشته‌ها بر علیه خودمان استفاده کنند به احتمال زیاد مرده‌اند. پس هر چیزی بخواهم می توانم بنویسم.

اسم خودم، رن، را با یک مداد ابرو روی دیوار کنار آینه می‌نویسم. هزار بار نوشتم قبلا. رن­رن­رن، مثل یک آهنگ. اگر زیاد تنها بمانید ممکن است فراموش کنید کی هستید. این رو آماندا بهم گفته بود.

نمی‌توانم بیرون پنجره را ببینم چون از جنس آجر شیشه‌ای است. نمی‌توانم از در بیرون بروم چون از بیرون قفل شده. البته هنوز تا وقتی خورشیدی کار می‌کند هوا و آب دارم. هنوز غذا دارم.

من خوش‌شانسم. من واقعا خیلی خوش‌شانسم. آماندا همیشه می‌گفت قدر شانس خودت را بدان! همین کار را می‌کنم. من خوش شانس بودم که زمان سیل اینجا در اسکیلز کار می‌کردم. من حتی خوش شانس‌تر بودم که این‌جور در قرنطینه استیکی زون گیر افتاده‌ام، چون تا حالا من را امن نگه داشته. یک پارگی در پوشش زیستی روپوشم ایجاد شده بود، یک مشتری کنترلش را از دست داد و من را دقیقا از وسط پولک‌های سبز گاز گرفت، و آنجا منتظر نتیجه آزمایش‌هایم بودم. البته زخم آن­قدرها عمیق نبود که ترشح داشته باشد یا به غشا برسد، بیشتر خراش کوچکی نزدیک آرنج بود، برای همین خودم آن­قدرها نگران نبودم. اما آن­ها در اسکیلز همه چیز را چک کردند. هرچه نباشد آن­ها شهرتی داشتند که باید حفظش می کردند: ما تمیزترین دخترهای کثیف شهر بودیم.

 

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *