خانه / پرونده (صفحه 5)

پرونده

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

رفته بودیم برای بابا لباس بخریم؛ روز مرد بود ناسلامتی. خودش هم آمده بود. اینجور لباس ها انتخاب کردنش آسان نیست، از آخرین باری که پا به این لباس فروشی ها گذاشتم پنج سال می گذرد. اوضاع خیلی نسبت به گذشته فرق کرده است. رنگ های شاد بیشتری به بازار …

ادامه نوشته »

کار در “بار”

دور میدانِ هاراپاراکِ یراوان می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. از مرز با یک راننده تریلی ایرانی تُرکِ قدبلند و تَرکه‌ای آشنا شده بودم و ده دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود به ماشین‌اش در گاراژ ورودی شهر سر بزند و برگردد. خیابان های سه طرفِ میدان پر بودند از کافه‌رستوران‌هایی …

ادامه نوشته »

به خاطر یک مشت دلار

من مانده بودم و چهاردیواری خانه. ساعت ها و دقیقه و ثانیه ها را می شمردم تا شب شود. دزدکی زندگی می کردم. گوشی موبایلم که زنگ می خورد، سرم را از پنجره می کردم بیرون و صحبت می کردم: سلام مامان…خوبم…خبری نیست…آره دیگه. سرکارم… شلوغم مثل همیشه. عصر که …

ادامه نوشته »

سبز خواهم شد

روز و شب، تداومِ هجومِ سر‌سختانه‌ی باری بود بر سینه‌ی سنگ شده‌ام. قلبم دچار زخم ضخیمی بود از آنگونه که روح را در انزوای خاموش و تارکیش، رو به زوال می‌کشاند. صدایی اما در سرم می‌پیچید که انسان، دشواریِ وظیفه است. که غم، نه گمراه کننده، که راهنمای است.

ادامه نوشته »

غایتمندی

از بچگی نمی‌توانستم بیکار بنشینم. اصلا اگر یک ساعت سرم به کاری گرم نبود احساس بیهودگی می‌کردم. بعدها یافته‌های روانشناسان هم به نفع ما زنان از آب درآمد و گفت: «اگر زن در خانه بنشیند و سرگرمی نداشته‌باشد، افسرده می‌شود. پس چه بهتر که برای خودشان کاری دست و پا کنند.» بخاطر همین روحیه و برای فرار از بیهودگی بود که از سال دوم دانشگاه در فکر مشغول‌شدن به کار بودم. اولین تلاش هم موفقیت‌آمیز بود.

ادامه نوشته »

قتل حاج آقا در یوسف آباد

صد بار دل دل کرده بودم. با خودم تمرین کرده بودم که حرفهایم را چطور بزنم. چطور قاطعانه بگویم که دیگر نمی خواهم ادامه بدهم. آخرین بار روی آخرین پله ی طبقه ی چهارم ایستاده بودم. قبل از آنکه زنگ را بزنم. به طرف پنجره ی راه پله ها برگشته بودم و زل زده بودم به خیابان یوسف آباد.

ادامه نوشته »

اندراحوالات عقیل

اینجا شهر کوچکی‌ست و خیلی‌ها عقیل را می‌شناسند. بیایی و بپرسی، آخر یکی پیدا می‌شود که نشان‌ت بدهد کجاست این عقیل. یا نه، «چهارراه» را بپیچ به جنوب و میدان ساعت را به غرب و از روی پل رودخانه، که شمال‌ش می‌شود مسجد جامع، بگذر و سراغ محله‌ی قدیمی «قلعه‌سر» را بگیر. تا اینجا خودت را رسانده باشی، من را دیگر می‌توانی ببینی که دارم پیاده‌روی بالاسر رودخانه را می‌روم تا برسم به مغازه‌ی کوچک عقیل.

ادامه نوشته »

کسی که می‌شناختم

دختری را می شناختم با رویاهای شیرین و هدف‌های بزرگ و آرزوهایی در دور دست. از همان روزهای کودکی که کتابها و مجله های علمی را به دستش دادند فهمید که باید بزرگ شود. فهمید که باید بلند پرواز باشد و خیز بردارد برای رسیدن به آرزوهایش. فهمید که نباید جامد باشد و بپوسد در روزمرگی‌های ناتمام زندگی.

ادامه نوشته »

دستی صد تومن

با کلی ذوق و خوشحالی ایستاده بود سر کوچه. رفتم جلو و گفتم سلام بابا روزت مبارک. سرمو بوسید و گفت عید تو هم مبارک پسرم.یه پیرهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد. گفت: اینو مادرت خریده دوهزار کم پنجاه تومن.

ادامه نوشته »

من نویسنده‌ام؟

توی مهمانی نشسته ایم. دارم برای خودم میوه پوست میکنم و به آدم هایی که چندان نمی شناسم لبخند می زنم که یکی شان وسط احوال پرسی می پرسد:‌ خب شما چکار میکنید؟‌ جایی مشغول نیستید؟ لبخندم را ادامه می دهم و من و من میکنم: مشغول درسمم فعلا.

ادامه نوشته »

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود

جزوه می گویم و بچه ها سرشان را خم کرده اند روی جزوه هایشان و با عجله می نویسند، هر از گاهی صدایی از یکی از آن ها بلند می شود یا به تمسخر یا به نشانه ی عقب ماندن، نگاهم را از روی مانیتور می گیرم بلند می شوم و می ایستم و نگاهشان می کنم

ادامه نوشته »

مرگ

چهار و پنج صبح بود، داشتم پسرک را شیر می دادم که چشم هایم سنگین شدند. حاج عمو را دیدم که لباس سبز به تن داشت، از روی تخت بیمارستان بلند شد و به من نگاه کرد. پریدم. چرا حاج عمو را دیدم؟ نکند اتفاقی برایش بیفتد؟

ادامه نوشته »