خانه / پرونده (صفحه 4)

پرونده

سایه‌ی سنگین روی سر کلمات

می‌گوید: «تو کتاباتو بیشتر از من دوست داری.» انگشتم را می‌گذارم رو صفحه‌ای که در حال خواندنش هستم.‌ کتاب را می‌بندم اما همه حواسم پیش فرنسی (شخصیت اصلی کتاب شاگرد قصاب) است. دست می‌کشم روی دماغم. بوی ماهی سفیدی که برای ظهر درست کردم مرا یاد ظرف‌های نشسته می‌اندازد. می‌خواهم بگویم نه عزیزم اصلاً اینطور نیست. می‌گوید: «نمی‌خواد الکی حاشا کنی.» بعد جوری به کتابم نگاه می‌کند انگار توی ذهنش نقشه پاره پوره کردنش را می‌کشد.

ادامه نوشته »

سوگنامه‌ای برای یک فندک قرمز

من از کودکی، از آن سال‌ها که پدر سیگاری بود و دائی، گاه‌وقتی یک پنج ریالی می‌چپاند کف دستم تا برایش چند نخ «عقابی» بخرم، مردهای سیگاری را دوست داشتم. مردهای سیگاری قهرمان‌های من بودند. کسانی که کودکی‌ام را گره می‌زدند به خوب‌ترین و به‌ترینِ چیزها: بستنی، شانسی، استخر. اما زن‌ها، زن‌های سیگاری نسبتی دیگر با من داشتند.

ادامه نوشته »

کسی گوشی را برنمی‌دارد

خوب است حالا که تو شوهر داری، شماره خانه‌تان را پیدا کنم و از باجه تلفن سر کوچه‌تان زنگ بزنم و تا تو بیایی گوشی را برداری، شوهرت آن را بردارد و من جواب ندهم و این قصه را چند بار تکرار کنم تا تو خودت با لباس خواب بیایی تلفن را از روی میز عسلی کنار تختخواب برداری و رنگ و رویت بپرد وقتی صدای من را می‌شنوی و شوهرت، خیره خیره نگاه‌ات کند و تو آخرش بگویی: «مزاحم بود» و شوهرت بگوید: «چرا وقتی صداشو شنیدی، رنگ‌ات پرید؟»

ادامه نوشته »

زوجه

شیشه میز اتاق مشاوره مجتمع قضایی برای میز کوچک بود. زیر شیشه میز یک کاغذ کج گذاشته بودند. رویش نوشته شده بود «سه ضلع خوشبختی در زندگی زناشویی عشق و صمیمیت و تعهد است» و بعد روی یک مثلث متساوی‌الاضلاع توضیح داده بود که اگر هرکدام بلنگد چه می‌شود.

ادامه نوشته »

سه‌ تجربه

امروز خودم تنها بودم. همکارها رفته بودند مرخصی و یک عالم کار سرم ریخته بود که پرونده آوردند. بابای دختره بدجوری عصبانی بود، رگ‌های گردنش بیرون زده بود و با چشم‌های قرمزش طوری اطراف را نگاه می‌کرد که انگار به آنها خشم می‌پاشید.‌ طول کشید تا خانواده پسر کلینیک را پیدا کنند.

ادامه نوشته »

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

زنی که روبرویم نشسته بود، مسن بود. خانه‌دار. چادر مجلسی گل‌ درشتی سر کرده بود. آرایش خفیفی داشت. رژلب ملایمی که معلوم بود با دستمال پاک‌شده؛ انگار بعد از مالیدن آن با خودش فکر کرده‌بود این چیزها دیگر برای سن او بد است.

ادامه نوشته »

شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟

قرارمان صبح جمعه بود بالای کوه، گروه بزرگی نبودیم اما آن روز وقتی همه جمع شدند متوجه حضور یک تازه وارد شدم داشتم با دقت وراندازش می‌کردم که یکی از بچه‌ها معرفی‌اش کرد گفت که اسمش رضاست و از دوستان قدیمی اوست و علاقه مند به کوه‌نوردی و خیلی هم بچه باحالی‌ست، رضا نجیب وسر به زیر وخوش تیپ بود قیافه مردانه و جذابی هم داشت مخصوصا وقتی می‌خندید و روی لپش چال می‌افتاد جذاب‌تر هم می‌شد.

ادامه نوشته »

من خوب ها را با تو می سنجم

می گویم: «دوست نداشتم همسرم قبل از ازدواج عاشقم شده باشد. فکر می کردم اگر این طور باشد حتما از من توی ذهنش بتی ساخته که بی شک چند ماه بعد از ازدواج فرو می ریزد. جایی برای کشف باقی نمی ماند. چون تو من را آن طور که توی …

ادامه نوشته »

کیسه بوکس

درخت های خانه ی خانباجی  روشنند  آفتاب روی  موهایشان  گل سرهای طلایی ریخته..‌آب خنک.. حوض آبی  تیره که ته آن را ماهی های نارجی کشیده اند و چشم نوازی ‌‌‌آجرهای کهنه ی دورچینش . چقدر دوست داشتنی اند این رنگ و بوهای کهنه…بعد از چهارسال هنوز همه چیز همان شکل …

ادامه نوشته »

لالایی ترسناک طلاق

یکراست جنازه اش را توی تابوت آوردند بالای سر قبرش. یک جنازه کفن پوش که با پلاستیک شکلات پیچش کرده بودند. به خواهر و مادرش اجازه ندادند جنازه را ببینند. برخلاف رسم معمول جنازه را برای آخرین بار بعد از غسل به خانه هم نبردند . اصلا نتوانسته بودند غسلش …

ادامه نوشته »

در مدح طلاق

با خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟ آن‌قدری فرصت بدهید که عرض کنم با یک آدم بنیادگرا طرفید که با طلاق مخالف است. توی کتش نمی‌رود تفاهم نداریم و برای هم ساخته نشده‌ایم، پس طلاق بگیریم. …

ادامه نوشته »

افتراق روح

استاد مثل هر روز درس را درست رأس ساعت شروع می‌کند. موضوع درس نظریه‌ی قبح عقاب بدون بیان است. با حوصله و بیان روان و صدای آرام نظریه را توضیح می‌دهد. طبق این نظریه عقلاء، مجازات کسی را که تکلیفی به او نرسیده و اطلاع و آگاهی از تکلیف نداشته …

ادامه نوشته »