خانه / پرونده (صفحه 4)

پرونده

کیسه بوکس

درخت های خانه ی خانباجی  روشنند  آفتاب روی  موهایشان  گل سرهای طلایی ریخته..‌آب خنک.. حوض آبی  تیره که ته آن را ماهی های نارجی کشیده اند و چشم نوازی ‌‌‌آجرهای کهنه ی دورچینش . چقدر دوست داشتنی اند این رنگ و بوهای کهنه…بعد از چهارسال هنوز همه چیز همان شکل …

ادامه نوشته »

لالایی ترسناک طلاق

یکراست جنازه اش را توی تابوت آوردند بالای سر قبرش. یک جنازه کفن پوش که با پلاستیک شکلات پیچش کرده بودند. به خواهر و مادرش اجازه ندادند جنازه را ببینند. برخلاف رسم معمول جنازه را برای آخرین بار بعد از غسل به خانه هم نبردند . اصلا نتوانسته بودند غسلش …

ادامه نوشته »

در مدح طلاق

با خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟ آن‌قدری فرصت بدهید که عرض کنم با یک آدم بنیادگرا طرفید که با طلاق مخالف است. توی کتش نمی‌رود تفاهم نداریم و برای هم ساخته نشده‌ایم، پس طلاق بگیریم. …

ادامه نوشته »

افتراق روح

استاد مثل هر روز درس را درست رأس ساعت شروع می‌کند. موضوع درس نظریه‌ی قبح عقاب بدون بیان است. با حوصله و بیان روان و صدای آرام نظریه را توضیح می‌دهد. طبق این نظریه عقلاء، مجازات کسی را که تکلیفی به او نرسیده و اطلاع و آگاهی از تکلیف نداشته …

ادامه نوشته »

تاج مروارید

خانه‌ جای خوب شهر بود، ولی خودش جای بدش زندگی می‌کرد؛ انبار گوشه حیاط. جای خوب خانه برای صاحب خانه بود، برای خانواده همسرش. از روزهایی که همسرش به خاطر ولخرجی‌ها و اشتباهات مالی ورشکست شده بود، همه زندگی را جمع کرده و ریخته بود در چهاردیواری گوشه حیاط خانه مادرشوهر تا سقف بالای سرش را از دست ندهد. تا زندگی از دست نرود.

ادامه نوشته »

سین میم

من را صدا نکرده بود. هیچ‌وقت صدا نمی‌کرد. می‌آمد می‌ایستاد پشت دفتر دبیران. یک جور آرام و لطیفی که باد بهار از پشت پنجره‌ها سرک می‌کشید توی دفتر مدرسه. بی هیچ هیاهو و سروصدا. لطیف. باد بهار اما لطیف و سرحال بود. سرزنده. «سین» فقط لطیف بود.

ادامه نوشته »

خاکستر نشست روی سر زندگی کاهگلی ما

عطیه، خاله‌ام، کوچک‌تر بود از مادرم: یکی‌دو سال تقریباً. دقیق نمی‌دانم چقدر؛ آن‌وقت‌ها معلوم نبود شناسنامه را با چه حساب و کتابی می‌دادند و می‌گرفتند. بیشتر از دو سال اما کوچک‌تر نبود. هرچند که این آخری‌ها اگر می‌دیدیش ده‌دوازده سال بزرگ‌تر نشان می‌داد. شکسته شده بود. خیلی زود و خیلی زیاد.

ادامه نوشته »

حیاط بی حیات

حیاط خانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. آنقدر که می توانستم مثل دوندگان دو ماراتن ساعتها بدوم و سرگیجه نگیرم.من کوچک بودم. آنقدر کوچک که حیاط تقریبا کوچک خانه ی پدربزرگ به چشمم بزرگ می آمد و می توانستم ساعتها با قدمهای کوچکم از این طرف به آن طرف بدوم و سرگیجه نگیرم.

ادامه نوشته »

روضه‌‌ی طلاق

روضه آن سال تمام شد و چهار سال بعد پسرک شده بود چایچیِ افتخاریِ روضه‌‌یی که این‌دفعه میزبانش پدرش بود. سعی می‌کرد نُه تا سینیِ یک‌نفره‌ی چای‌هایی که مستمعین نوشیده بودند را تا مُچ روی دستش بچیند و دوتا را بگذارد رویِ دستِ چپش.

ادامه نوشته »

نوشتن نه کار است نه شُلغ!

باریکه‌راه خاکی و کج و معوج منتهی به «دیوکلا» را می‌گذرانیم. راه، مرز شالیزارها و دشت‌های عریانی است که برای نشاء برنج آماده می‌شوند. هنوز از هوای دم‌کرده و شرجی شمال، خبری نیست و نهال‌های پرتقال و نارنج، آن‌ها که از سرمای لعنتی زمستان و برف ناخوانده شمال، جان به …

ادامه نوشته »

دوره‌ی تمام‌شده

۱.  پرسید فرآیند تصفیه آب را می‌دانی؟ توضیح دادم. هوش زیادی نمی‌خواست دانستن این موضوع که با چنین سوالی مواجه می‌شوم. پرسید چرا می‌خواهی کار کنی؟ نوزده ساله بودم؛ چرا باید در این سن کار می‌کردم؟ پرسیدم، شما چرا کار می‌کنید؟ قیافه‌اش شد مثل بازجوهایی که می‌گویند «اینجا فقط من …

ادامه نوشته »