خانه / پرونده (صفحه 3)

پرونده

یِس فمیلی*

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی. همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. …

ادامه نوشته »

حسرت خداحافظی

داشتند زندگی‌شان را می‌کردند، یکباره جنگ بر سرشان آوار شد. درست مثل یک بلای آسمانی. شبیه وقتی که گزی شیرین می‌جوی و ناگهان بادام موزی وسطش، کامت را تلخ می‌کند.شبیه یک کابوس غیرمنتظره وسط رویایی شیرین. آفتاب گرم و جان‌داری تن شهر را تب‌دار کرده بود. خرداد سال ۱۳۵۹. درست …

ادامه نوشته »

شب ناممکن

دلیجان را رد کرده‌بودم که مدیر حوزه دماوندمان تلفن کرد. حال جواب دادن نداشتم. اگر جواب می‌دادم مجبور می‌شدم با سرهنگ بختیاری هم حرف بزنم. سرهنگ بختیاری راننده‌ی قدیمی خط بود. اسم خودش را گذاشته‌بود سرهنگ. اولین سالی که پایم به جاده اصفهان_تهران باز شد شورلت داشت. یک شورلت سرمه‌ای. خودش می‌گفت کشتی. حالا یک پژو جی ال ایکس مشکی داشت.

ادامه نوشته »

پنج‌شنبه‌های خورشیدی

دستش را روی کمر و شانه‌هایش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش چسباند. انگشت‌هایش را روی موهای نرم او حرکت داد. حتما باز هم خواب دیده‌بود که نیمه‌شب نشسته‌بود روی تخت و با چشم‌های بسته، ناله می‌‌کرد:  «بابایی، بابا، … بابا کجاست؟!» – مامانم، بابایی میاد، بابایی تو …

ادامه نوشته »

الفتی که نیست

می‌خواستم درباره‌ی انتظار مادرِ فیلم شیار ۱۴۳ بنویسم. نشد! درباره‌ی انتظار مادر خودم که چشم‌انتظار علی ماند در سال ۱۳۶۵ و با آمدن پیکر برادرم نه ۶۵ سال که ۶۵ قرن شکست و پیر شد و دم نزد. درباره‌ی انتظار زن‌عمویم که بعدها مادر همسرم شد و با آمدن پیکر علیرضا و محمدش انتظار و فراق و. وصال را از نو معنا کرد انتظار شیار اما یک انتظار معمولی شد که هر مادری تجربه‌اش می‌کند.

ادامه نوشته »

یادگاریِ تر

پیرزن از درد مچاله شده؛ چروک و نحیف. چشم‌هایش در گودی عمیقی پشت نمی از اشک سنگر گرفته‌اند. اشکی که سال‌هاست همانجا نشسته و راه خوب دیدن را بر چشم‌هایش بسته‌اند. خیال بیرون آمدن هم ندارند. کم حرف می‌زند. یعنی اصلا حرف نمی‌زند. خودش که پیشقدم حرف زدن نیست. حرف های دور و برش هم انگار هیچ‌کدام آنقدر چسب ندارند یا قلابشان چنان جانی ندارند که بتوانند حواس او را به خودشان بگیرند.

ادامه نوشته »

امی خانم

ما “امی” خانم صدایش می‌کردیم. بعدها وقتی روی کاغذ دیدم فهمیدم اسمش “ام البنین” بود. از وقتی من به خاطر داشتم همان شکلی بود. زنی لاغر و قدکوتاه با گیسوانی سفید. بیشتر از چهل کیلو وزن نداشت. حتی ممکن است کمتر از این هم بوده باشد. پشت خانه‌ی ما یک …

ادامه نوشته »

به وقت اردیبهشت

روزهای آخر فروردین که می‌شود، بوی اردیبهشت که از درز و دالان خانه می‌ریزد داخل، من یک آدم دیگر می‌شوم. دیگر نه به نوشتن علاقه دارم نه به خواندن. دیگر توی خانه‌ام حتی یک کتاب ویلان و سیلان زیر مبل و روی یخچال و توی جاکفشی نیست.

ادامه نوشته »

رومن گاری در بندرانزلی

انگشتم را فرو کردم گوشه چشم بسته‌اش و گفتم: «حالا که خوابت نمیاد بیا حرف بزنیم دیگه.» همان چشم انگشت‌خورده‌اش را تا نیمه وا کرد و نالید: «تو حرف بزن من گوش می‌کنم.» پلک‌هایش را با انگشتانم وا کردم. گفتم: «نه تو هم باید حرف بزنی.» خمیازه کشید و کش و قوسی داد به تنش: «الان خدایی مشخصه که خوابم نمیاد؟» خندیدم و توی جایمان چهارزانو نشستم. گفتم: «رضا! تو اصلا خیال‌پردازی می‌کنی؟»

ادامه نوشته »

محکوم تا ابد

من که می‌گویم خدا وقتی گل من را سرشت و نشست یک گوشه برای نوشتن سرنوشتم، زیر لیست تمام باید و نبایدها، زیر همه این‌شود و آن‌نشود‌ها، دو جمله را با خط درشت نوشت. یکی اینکه این آفریده همیشه در حال رژیم گرفتن باشد و دیگری اینکه تا جان در تنش است، یواشکی کتاب بخواند.

ادامه نوشته »

ماله‌ای برای خراش روح

همیشه دوست داشتم و هنوزهم دوست دارم که نویسنده «بوف کور» من بودم. آن هم فقط بخاطر همان یک جمله طلایی‌اش که ورد زبان هر کور و لنگ و منگی شده‌است: «در زندگی دردهایی وجود دارد که...» اگر این کتاب را من می‌نوشتم، قطعا می‌نوشتم: «در زندگی هر زن، مردی وجود دارد که بی‌شک می‌داند چطور میان شوخی و خنده روح یک زن را خرچ‌خرچ میل بفرماید و هیچ هم به روی مبارکش نیاورد.»

ادامه نوشته »

مارکز باجنم‌

امروز سومین روز از قدغن شدن کتاب بود. تمام روز باران بارید، هنوز هم می‌بارد.اگر پرده را کنار بزنم قطره‌های باران را می‌بینم که تندتند می‌چسبند به شیشه و برایم شکلک در می‌آورند. تمام روز رضا نشسته‌بود توی خانه.هی رفت توی بالکن، قفس پرنده‌هایش را تمیز کرد. هی برایشان قاچ‌های سیب و هویج گذاشت تا کوفت کنند.

ادامه نوشته »