خانه / پرونده (صفحه 3)

پرونده

رومن گاری در بندرانزلی

انگشتم را فرو کردم گوشه چشم بسته‌اش و گفتم: «حالا که خوابت نمیاد بیا حرف بزنیم دیگه.» همان چشم انگشت‌خورده‌اش را تا نیمه وا کرد و نالید: «تو حرف بزن من گوش می‌کنم.» پلک‌هایش را با انگشتانم وا کردم. گفتم: «نه تو هم باید حرف بزنی.» خمیازه کشید و کش و قوسی داد به تنش: «الان خدایی مشخصه که خوابم نمیاد؟» خندیدم و توی جایمان چهارزانو نشستم. گفتم: «رضا! تو اصلا خیال‌پردازی می‌کنی؟»

ادامه نوشته »

محکوم تا ابد

من که می‌گویم خدا وقتی گل من را سرشت و نشست یک گوشه برای نوشتن سرنوشتم، زیر لیست تمام باید و نبایدها، زیر همه این‌شود و آن‌نشود‌ها، دو جمله را با خط درشت نوشت. یکی اینکه این آفریده همیشه در حال رژیم گرفتن باشد و دیگری اینکه تا جان در تنش است، یواشکی کتاب بخواند.

ادامه نوشته »

ماله‌ای برای خراش روح

همیشه دوست داشتم و هنوزهم دوست دارم که نویسنده «بوف کور» من بودم. آن هم فقط بخاطر همان یک جمله طلایی‌اش که ورد زبان هر کور و لنگ و منگی شده‌است: «در زندگی دردهایی وجود دارد که...» اگر این کتاب را من می‌نوشتم، قطعا می‌نوشتم: «در زندگی هر زن، مردی وجود دارد که بی‌شک می‌داند چطور میان شوخی و خنده روح یک زن را خرچ‌خرچ میل بفرماید و هیچ هم به روی مبارکش نیاورد.»

ادامه نوشته »

مارکز باجنم‌

امروز سومین روز از قدغن شدن کتاب بود. تمام روز باران بارید، هنوز هم می‌بارد.اگر پرده را کنار بزنم قطره‌های باران را می‌بینم که تندتند می‌چسبند به شیشه و برایم شکلک در می‌آورند. تمام روز رضا نشسته‌بود توی خانه.هی رفت توی بالکن، قفس پرنده‌هایش را تمیز کرد. هی برایشان قاچ‌های سیب و هویج گذاشت تا کوفت کنند.

ادامه نوشته »

سایه‌ی سنگین روی سر کلمات

می‌گوید: «تو کتاباتو بیشتر از من دوست داری.» انگشتم را می‌گذارم رو صفحه‌ای که در حال خواندنش هستم.‌ کتاب را می‌بندم اما همه حواسم پیش فرنسی (شخصیت اصلی کتاب شاگرد قصاب) است. دست می‌کشم روی دماغم. بوی ماهی سفیدی که برای ظهر درست کردم مرا یاد ظرف‌های نشسته می‌اندازد. می‌خواهم بگویم نه عزیزم اصلاً اینطور نیست. می‌گوید: «نمی‌خواد الکی حاشا کنی.» بعد جوری به کتابم نگاه می‌کند انگار توی ذهنش نقشه پاره پوره کردنش را می‌کشد.

ادامه نوشته »

سوگنامه‌ای برای یک فندک قرمز

من از کودکی، از آن سال‌ها که پدر سیگاری بود و دائی، گاه‌وقتی یک پنج ریالی می‌چپاند کف دستم تا برایش چند نخ «عقابی» بخرم، مردهای سیگاری را دوست داشتم. مردهای سیگاری قهرمان‌های من بودند. کسانی که کودکی‌ام را گره می‌زدند به خوب‌ترین و به‌ترینِ چیزها: بستنی، شانسی، استخر. اما زن‌ها، زن‌های سیگاری نسبتی دیگر با من داشتند.

ادامه نوشته »

کسی گوشی را برنمی‌دارد

خوب است حالا که تو شوهر داری، شماره خانه‌تان را پیدا کنم و از باجه تلفن سر کوچه‌تان زنگ بزنم و تا تو بیایی گوشی را برداری، شوهرت آن را بردارد و من جواب ندهم و این قصه را چند بار تکرار کنم تا تو خودت با لباس خواب بیایی تلفن را از روی میز عسلی کنار تختخواب برداری و رنگ و رویت بپرد وقتی صدای من را می‌شنوی و شوهرت، خیره خیره نگاه‌ات کند و تو آخرش بگویی: «مزاحم بود» و شوهرت بگوید: «چرا وقتی صداشو شنیدی، رنگ‌ات پرید؟»

ادامه نوشته »

زوجه

شیشه میز اتاق مشاوره مجتمع قضایی برای میز کوچک بود. زیر شیشه میز یک کاغذ کج گذاشته بودند. رویش نوشته شده بود «سه ضلع خوشبختی در زندگی زناشویی عشق و صمیمیت و تعهد است» و بعد روی یک مثلث متساوی‌الاضلاع توضیح داده بود که اگر هرکدام بلنگد چه می‌شود.

ادامه نوشته »

سه‌ تجربه

امروز خودم تنها بودم. همکارها رفته بودند مرخصی و یک عالم کار سرم ریخته بود که پرونده آوردند. بابای دختره بدجوری عصبانی بود، رگ‌های گردنش بیرون زده بود و با چشم‌های قرمزش طوری اطراف را نگاه می‌کرد که انگار به آنها خشم می‌پاشید.‌ طول کشید تا خانواده پسر کلینیک را پیدا کنند.

ادامه نوشته »

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

زنی که روبرویم نشسته بود، مسن بود. خانه‌دار. چادر مجلسی گل‌ درشتی سر کرده بود. آرایش خفیفی داشت. رژلب ملایمی که معلوم بود با دستمال پاک‌شده؛ انگار بعد از مالیدن آن با خودش فکر کرده‌بود این چیزها دیگر برای سن او بد است.

ادامه نوشته »

شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟

قرارمان صبح جمعه بود بالای کوه، گروه بزرگی نبودیم اما آن روز وقتی همه جمع شدند متوجه حضور یک تازه وارد شدم داشتم با دقت وراندازش می‌کردم که یکی از بچه‌ها معرفی‌اش کرد گفت که اسمش رضاست و از دوستان قدیمی اوست و علاقه مند به کوه‌نوردی و خیلی هم بچه باحالی‌ست، رضا نجیب وسر به زیر وخوش تیپ بود قیافه مردانه و جذابی هم داشت مخصوصا وقتی می‌خندید و روی لپش چال می‌افتاد جذاب‌تر هم می‌شد.

ادامه نوشته »

من خوب ها را با تو می سنجم

می گویم: «دوست نداشتم همسرم قبل از ازدواج عاشقم شده باشد. فکر می کردم اگر این طور باشد حتما از من توی ذهنش بتی ساخته که بی شک چند ماه بعد از ازدواج فرو می ریزد. جایی برای کشف باقی نمی ماند. چون تو من را آن طور که توی …

ادامه نوشته »