خانه / پرونده

پرونده

خودکشی نویسندگان(۳)

غزاله علیزاده، دیگر نویسنده‌ی ایرانی‌ست که با خودکشی به زندگی خود پایان داد. او زندگی شخصی شلوغ و پر از مهمانی‌های شبانه داشت و در عین حال دوره‌هایی از افسردگی را تجربه کرد. از خلال صحبت‌های دوستان و اقوام علیزاده می‌توان پی‌برد که وی نشانه‌هایی از اختلال دوقطبی داشته است.[۱] …

ادامه نوشته »

خودکشی نویسندگان(۲)

در میان نویسندگان ایرانی که اقدام به خودکشی کرده‌اند هم می‌توان نشانه‌هایی از افسردگی دید. «دکتر اسلامی ندوشن» درباره‌ی خودکشی هدایت می‌گوید: «خبر، ما را برق‌زده کرد. هر چند که نمی بایست چندان متعجب می‌شدیم. تفکر و نوشته‌های هدایت، زندگی را از مرگ نشأت می‌داد. نوشته بود که تنها یک …

ادامه نوشته »

خودکشی نویسندگان(۱)

روز دوم تیر ماه سال جاری، خبر ناگهانی خودکشی «کورش اسدی» جامعه‌ی ادبی را در بهت و غم فروبرد؛ گرچه این دست اخبار برای اهالی ادبیات تازگی ندارد. کافی‌ست به اردیبهشت سال ۱۳۷۵ برگردیم؛ وقتی «غزاله علیزاده»، نویسنده‌ی رمان «خانه‌ی ادریسی‌ها»، بعد از سال‌ها تحمل بیماری سرطان و دوبار خودکشی …

ادامه نوشته »

کشور فراموش‌شدگان

می‌خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت می‌خواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچهی شلوار ارتشیش تمیز می‌کنه و توی غلافش می‌ذاره. بعدش روی جسد مردی که خرخره‌ش رو بریده تف می‌کنه. کشور من تصویر یه پیرمردی …

ادامه نوشته »

خاکستری نمانده

در واکاوی ردپای ایران در جنگ بوسنی و هرزگوین نام «سید ابوالحسن نواب» یکی از پربسامدترین نام‌هایی است که به گوش می‌رسد. فارغ از خاطرات شفاهی و اسنادی که از مسئولیت او در آن دوره حکایت می‌کنند، شهادت برادرش_سید محمد حسین نواب_ در جریان جنگ بوسنی و هرزگوین در موستار …

ادامه نوشته »

آن روی دیگر جنگ

همین یک سال ونیم پیش بود که در آپارتمانم در زاگرب نشسته‌بودم و داشتم گزارش‌های سی‌ان‌ان را از بغداد تماشا می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «خدایا، این آدما چطور می‌تونن اونجا زندگی کنن؟» سال‌های سال در مورد بیروت هم همین سوال را از خودم می‌پرسیدم. حالا همان‌جا نشسته‌ام و دارم …

ادامه نوشته »

روایتی از صِرب، سُرب، سربرنیتسا

سفر دو سال قبل «مسعود دیانی» به بوسنی، مهم‌ترین عامل سفر پارسال «مهدی قزلی»، «علی اکبر شیروانی» و من به بوسنی بود؛ البته این سفر -با این که طاعنان بی‌کار نبودند- هیچ ربطی به بنیاد و وزارت ارشاد نداشت. رابط ما با بوسنی و آقای «زارعان» و «امجد جاودان» در …

ادامه نوشته »

آن شبِ مبادا

پسر جوان از نَسَخی، ساعت یازده و نیم شب پله‌های خوابگاه را دو تا یکی آمده بود پایین تا از عابربانکی که روبرویِ پله‌های برقیِ پل هوایی اتوبانِ فُلان بود، ده تومان از کارتش بکشد بیرون و بدهد به دست‌فروشی آن سمتِ خیابان. دستفروش هر شب که مغازه‌های آن اطراف …

ادامه نوشته »

نه نه! نگو نه!

گیج شده بودم. انگار دو نفر داشتند توی مغزم حرف می‌زدند. مدام حرف می‌زدند و حاضر نبودند کوتاه بیایند. دو نفر که مثل موش و گربه افتاده ‌بودند به جان هم. وقتی از کنار مردم رد می‌شدم می‌ترسیدم صدای مغزم را بشنوند. دم مجتمع که رسیدم ناخواسته خطاب به هر …

ادامه نوشته »

یِس فمیلی*

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی. همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. …

ادامه نوشته »

حسرت خداحافظی

داشتند زندگی‌شان را می‌کردند، یکباره جنگ بر سرشان آوار شد. درست مثل یک بلای آسمانی. شبیه وقتی که گزی شیرین می‌جوی و ناگهان بادام موزی وسطش، کامت را تلخ می‌کند.شبیه یک کابوس غیرمنتظره وسط رویایی شیرین. آفتاب گرم و جان‌داری تن شهر را تب‌دار کرده بود. خرداد سال ۱۳۵۹. درست …

ادامه نوشته »

شب ناممکن

دلیجان را رد کرده‌بودم که مدیر حوزه دماوندمان تلفن کرد. حال جواب دادن نداشتم. اگر جواب می‌دادم مجبور می‌شدم با سرهنگ بختیاری هم حرف بزنم. سرهنگ بختیاری راننده‌ی قدیمی خط بود. اسم خودش را گذاشته‌بود سرهنگ. اولین سالی که پایم به جاده اصفهان_تهران باز شد شورلت داشت. یک شورلت سرمه‌ای. خودش می‌گفت کشتی. حالا یک پژو جی ال ایکس مشکی داشت.

ادامه نوشته »