خانه / روایت (صفحه 5)

روایت

برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

پلاسکو دست انداخته بود گردنِ آتش. ایستاده بودند هر دو. لب بر لب هم گذاشته بودند و همدیگر را می‌بوسیدند. آتش و ساختمان آغوش باز کرده بودند برای هم. تن‌هایشان درهم فرورفته بود. آتش، دست می‌کشید به کاکلِ پلاسکو. پلاسکو کرشمه می‌آمد برای آتش؛ چشم‌هایش را خمار کرده بود. گاهی …

ادامه نوشته »

به موازاتِ جمهوری

به یُمنِ تلگرام، مردم شهرهای “محروسه‌ی” ایران هم شنیده بودندکه پلاسکو از صبح داشته در آتش می‌سوخته و  شعله‌های بی‌حیایِ لخت و پَتی، وسط پایِ‌تخت، رُسش را کشیدند و ستون‌هایش را نرم کردند و وحشیانه به زمینِ سرد کوبیدند؛ و این داغی شده بود بر دلِ ملت. صدایِ عبدالباسط توی …

ادامه نوشته »

امتحانات و مکافات

به ساعت‌های آخرِ خواندن که می‌رسم ذهنم بسته می‌شود. کلماتِ کتاب مثل زنجیره‌ای سیاه و ریز جلوی چشمم رژه می‌روند. کلمات را مثل وردهایی که معجزه می‌کنند زیر لب تکرار می‌کنم، ولی چیزی در مغزم باقی نمی‌ماند. به آخرهای کتاب که می‌رسم برای امتحان هم شده برمی‌گردم و نگاهی به …

ادامه نوشته »

جادّه صاف‌کن‌ها

عمو بهرام  بهترین مکانیک کارگاه بود. از مایلر و آکتروس تا گریدر و کمرشکن سر در می‌آورد و خلاقیتش در اوستاکاری و کار راه اندازی شهره بود. با کمترین امکانات در کمترین زمان ماشین آلات را سرپا می‌کرد و می‌فرستاد طول خط تا کار نخوابد. قد بلندی نداشت اما چهار‌شانه …

ادامه نوشته »

باور کنم که دل| روزی نمی‌تپد

همه چیز مثلِ یک حادثه بود. این که بعد از چند سال به تهران بروم و خیلی اتفاقی در بین جماعتی که جلوِ کتاب فروشی‌های روبروی دانشگاه ازدحام کرده بودند، دستان کسی را از پشتِ سر، روی چشم‌هایم احساس کنم و حتی از بوی عطر دانهیلش متوجه نشوم که این …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق شده، گروهی که حتی اگر دعوی توحید داشته باشند، چون نیک در نگری، آلوده به پرستش نقش خود در آینۀ کدر ضمیر دیگرانند، خوش دارند احمد دیگری بتراشند. احمدی که در واقعیت هیچ نشانی از …

ادامه نوشته »

آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟

  اوّلین سؤال استاد داستان‌نویسی این بود:« هدفتان از نوشتن چیست و نسبت به داستان‌هایتان چه حسی دارید؟» انگار جواب، توی آستینم باشد گفتم:« نوشتن برای من مثل نفَس کشیدن است؛ اگر ننویسم خفه می‌شوم؛ می‌میرم. نوشته‌هایم بخشی از بودنم هستند. انگار جگر گوشه‌هایم».   یکی از جگرگوشه‌هایم را می‌فرستم …

ادامه نوشته »

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش اختصاص داده است. «نگاهی به دروازه غار» نوشته‌ی «احمد مسجد جامعی»، «سفر دیدار» دکتر «محمدرضا توکلی صابری» و «آنک پاریس» به قلم «جلال‌الدین کزازی» سه نامزدی هستند که تک‌نگاری از یک مکان را موضوع کتاب …

ادامه نوشته »

این کوچه بن‌بست است

ساعت حدودهای ۱۲ ظهر ۹ دی ۹۶ بود. از خانه تا میدان انقلاب پیاده، راهی نیست. توی یکی از بن‌بست‌های بزرگی است که خودش سه فرعی می‌شود و مُشبّه است به راهِ دررو. دیروز وقتی می‌رفتم دانشگاه، توی اسنپ بحث سیاسیِ داغی بین من و راننده که خودش را همشهری …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۷)

… و احمدْ مثنوی‌خوانِ خانقاه حضرت قطبِ شریعت و طریقت و تجلی حقیقتِ شیخ سید محمد عبدالقادر جیلانی، جناب مرحوم مغفور، آقا سید طاهر هاشمی بود. من دستم به سید طاهر نمی‌رسید. چلمن‌تر از آن بودم که راه سنندج یا کرمانشاه را در پیش بگیرم. از این گذشته، با حالی …

ادامه نوشته »

آخرین عکس‌های یادگاری با ارگ بم

انگار تا یک نفر خبر زلزله بم را از ۱۸۹ کیلومتری شرق کرمان به مرکز استان ببرد و به گوش اولین نفر برساند، چند ساعت طول کشیده بود. انگار نه انگار که کرمان هم از تکانه‌های خشمگین زمین به خود لرزیده بود و خانه‌های زیادی روی سر مردم این شهر …

ادامه نوشته »

کی نیروی کیه؟

در پی انتشار سخنرانی حسین دهباشی در کارگاه روایت نویسی الف‌یا، بعضی از خوانندگان خواستار انتشار متن پرسش و پاسخ آن جلسه بودند. متن زیر خلاصه‌ای از گفتگوی روایت نویسان کارگاه اسالم با حسین دهباشی در انتهای سخنرانی اوست. اصل سخنرانی چالش‌برانگیز او را اینجا بخوانید. +وقتی جنگ می‌شود افراد …

ادامه نوشته »