خانه / روایت (صفحه 5)

روایت

خون‌پاش و نغمه‌ریز

از سرِ صبح صدا می‌آمد. صدای تیغه‌ی سنگ بُریْ بدونِ وقفه به گوش می‌رسید. کارگرها بعد از پایانِ مراسمِ دهه‌ی اوّل، ساخت و سازِ هیئت را از سر گرفته بودند. مامانْ کیفِ کوچکِ ورزشی را پُر کرده بود از لباس و لوازمِ ضرورِ یک سفرِ دو سه روزه. کیف را …

ادامه نوشته »

از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۳): مرگ، یاس و ویرانی

«حزب‌الله» شش ساله دست مادربزرگش «شیریلوک» را محکم گرفته‌است. تی‌شرت سفید کثیفی تنش هست و شلوار ندارد. گیج و متحیر بنظر می‌رسد. چشم‌هایش در ازدحام جمعیت به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گردد. چشم‌هایش سراسر حیرت و سرگشتگی است. روح حزب‌الله گنجایش این را ندارد که بفهمد دقیقا چرا اینجاست. نزدیکش که …

ادامه نوشته »

ژست

امسال هیئت نمی‌روم. با بابا لج کرده‌ام. پارسال گفته‌بودم اگر فلان مداح را نیاورند پایم را توی هیئت نمی‌گذارم. فکر می‌کردم به تریج قبای همه برمی‌خورد و پچ‌پچه می‌شود که بچه‌های خودشان نمی‌آیند هیئت، وای به حال بقیه!بابا از نرفتنم دلخور است. این را از اخم‌های بعد از هیئتش می‌فهمم …

ادامه نوشته »

سجاد

شبِ اولِ محرم بود یا اول یا بیشتر و کمترش را یادم نمی‌آید. چند وقتی می‌شود، شاید یکی دو سالی باشد که سرِ قبرِ کوچکش نرفتم. با این‌که سرِ مسیرِ راهمان است و هر وقت که به پیچِ فلکه نزدیک می‌شویم، سمتِ راستم را نگاه می‌کنم و تا ماشین دورِ …

ادامه نوشته »

اینجا زمان در محرم مرده است

از وقتی یادم می‌آید روزهای تاسوعا و عاشورا درِ خانه‌شان باز است. زن‌های خانواده همراه زن های محل از چند هفته قبلش توی حیاط بزرگ و پر از درختِ نارنج و لیمو، پیاز سرخ می‌کنند و مرغ و اردک‌ها را سر می‌برند و می‌نشینند دور حوض سیمانی، مشت مشت پرهایشان …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۱)

نبل، شهر محمد، شهری در شمال حلب است. اگر روی کاغذی آچهار نقشه‌ی حلب را نقاشی کنیم، این منطقه به اندازه‌ی یک بند انگشت است. اکثر جمعیت سوریه سنی هستند و حالا در این جنگ مذهبی، نبل پنج سال است که از طرف گروه‌های مختلف محاصره شده. اوایل جنگ، نظامی‌ها …

ادامه نوشته »

از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۲): یک لحظه، آزادی

در آشیانه‌ی امن بین رشته کوه های سبز و سواحل شنی، «بازار کاکس» سرزمینی است که آبستن زندگی، حیات و نوید همیشگی نعمت، فراوانی و مهمان‌نوازی است. هتل‌های پنج‌ ستاره‌ی پرجلوه و رستوران‌هایی که بهترین وعده‌های غذایی را برای مشتریان خود دارند نقطه‌های همیشه روشن این آشیانه‌اند. کناره‌ی امنی از …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

اتوبوس، کند و سرد بود. طوری که انگشت‌هایم یخ زده و بی‌حس شده بود. عمه زهره و شوهرش، کنار پنجره ایستاده بودند و دائم داد می‌زدند: «سفارشتونو به راننده کردیم، خدا خیرش بده. زود می‌رسوندتون.» این زود که می‌گفتند، حداقل دوازده ساعت بعد بود و هوای ما را داشتن یعنی …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای …

ادامه نوشته »

من همیشه غریب بودم

من همیشه در محرم‌ها غریب بودم. از همان بچگی. حداقل از همان روزهایی که می‌توانم به خاطر بیاورم. ۷ سالگی شاید. محرم ها می‌رفتیم خانه‌ی قدیمی ویلایی‌ای که یکی از دوستان خانوادگی‌مان آنجا را تبدیل کرده بود به محلی برای مراسم مذهبی و انواع کلاس‌های قرآن و خداشناسی و اخلاق …

ادامه نوشته »

هلهله‌های محرم

پنجِ اسفندِ سال پنجاه مصادف بود با هشتم محرم، و من شش ساله بودم. آن سال زمستان سختی در کرمانشاه بود، سرما بند دل را می‌لرزاند و قندیل از در و دیوار کوچه، تا لب و لوچه‌ی ما آویزان می‌شد. شبِ قبل برف شدیدی باریده بود. مدرسه‌ها تعطیل بود و …

ادامه نوشته »

هنر توبه شکستن

دقیقش را نمی‌دانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم می‌آید اوایل دهه‌ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه‌ی هشتاد. زمان خیلی برایم معنایی ندارد، هرچه هست یک صدای بم و پررنگ است که در عین نرمی آدم را زخمی می‌کند. محرم به …

ادامه نوشته »