خانه / روایت (صفحه 5)

روایت

خاله جان

خاله جان، خالۀ واقعی من نبود. یکی از خاله‌زاده‌های مامان بود که خاله صدایش می‌کردیم؛ از آن‌ها که بین ده‌ها عمه‌زاده و خاله‌زاده، خاص بود برایمان. مامان و خاله هم‌سن بودند؛ هرچند در دو شهر جدا، اما دوستی‌شان خیلی نزدیک و صمیمی بود. آن موقع که جاده‌های بین‌شهری تمام آسفالت …

ادامه نوشته »

دای حجی

ما کوچک بودیم. آن‌ها بزرگ بودند. از پدرم آموخته بودم بزرگی فقط به سن و سال نیست. به خاطر همین بود که حتی پدرم مقابل بعضی هم سن و سال‌هایش کوچک بود. مقابل بعضی‌ها هم بزرگ. مقابل «دای حجی» اما کوچک بود. با هر متری که قد می‌گرفتی. دای حجی، …

ادامه نوشته »

در ستایش مردی که سینماست

باید سال ۶۹ باشد و اول دبیرستان باشی و مثلا دفترها و کتاب‌های شعری که با همکلاسی‌ات ردوبدل می‌کنی و تماشای هفتگی سریال‌ها و سینمای آخر هفته، دل‌خوشی‌هایت باشند، آن‌وقت در چنان برزخ و برهوت ذهنی که در آن گرفتاری، از طرف مدرسه در جشن دهۀ فجر ببرندت سینما برای …

ادامه نوشته »

من چند نفرم

وقتی زبان تازه‌ای یاد می‌گیری یک نفر در تو متولد می‌شود؛ مثل کودکی که در جهانی ناشناخته‌ متولد می‌شود؛ از جنس همان آدم‌های دور و برش؛ اما غریبه‌تر از آن‌که فکرش را کنی. نه زبان آدم‌های دور و برش را می‌داند و نه می‌داند چه کاری را در چه زمانی …

ادامه نوشته »

مرثیه‌ای بهاری برای فیلسوف

ناراحت نیستم از مرگ داریوش شایگان. و چرا اصلاً باید ناراحت بود!؟ روزی باید رفت و شایگان هم رفت. یکی در همان دمِ زاده شدن و یکی هم مثل فیلسوف ما در هشتاد و چند سالگی. همه می‌روند، همه می‌رویم. و من هنگامی که به زندگی (و همچنین مرگ) شایگان …

ادامه نوشته »

عطر آن سپیدارها و کاج‌ها

یادآوری گذشته یکسر ملال‌آور است؛ حتی اگر گذشته‌ی یاد آورده شده، سرشار از شادکامی و شیرینیِ یادها باشد. چون گذشته از هر چیزی تهی است، جز خودِ گذشته و گذشته، به هیچ روی بازتولید نمی‌شود. هر واقعه، تنها یک بار در تاریخ به همان هیئت نخستین صورت می‌بندد و بارهای …

ادامه نوشته »

وقتی نیل آرمسترانگ شدم

سرم را از روی گوشی که بلند می‌کنم صدایی گنگ توی گوش‌هایم می‌پیچد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. ساعت روی دیوار بی‌هیچ تعارفی نشان می‌دهد که یک ساعت سرم تو صفحه‌های اینستاگرام و خنده‌های به پهنای صورت و هدیه‌های میلیونی و سفرهای خارجی آدم‌هایی بوده که آن‌ها را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم من …

ادامه نوشته »

خانه‌ای در پناه جنگ

زندگی در روستا روستای چغا سعید با صفا بود؛ با مردمانی مهمان‌نواز. دو روزی در خانۀ آن زن و مرد مهربان بودیم. اتاقشان را برای ما خالی کردند؛ ولی قبول نکردیم. یکی از اقوامشان در نزدیکی تپه‌ای که مشرف به جادۀ اصلی بود اتاقی به ما داد. خانه با دیواری …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده بود، ناچار شدم به قول همو دنبال کار بروم و برای زن و بچه‌ام نان دربیاورم. ساده‌ترین راه فعلگی بود که عنوان محترمانه‌اش «کارگر ساختمانی» است. روزی که قرار باشد شش‌دانگ به خودم بپردازم شرح …

ادامه نوشته »

و اولادکم فتنه

آلبوم‌ها پخش‌وپلا شده‌اند روی زمین. سنا هرکدامشان را باز می‌کند، جیغی می‌کشد و با هیجان می‌گوید: «مامان این تویی؟» برای هرکدام یک‌جوری ذوق می‌کند. سؤال پشت سؤال است که ردیف می‌کند برایم. بعضی‌ها را از توی کاورش درمی‌آورد. عصبانی می‌شوم. نمی‌خواهم این وضعیت به‌هم‌ریختۀ خانه‌تکانی بیشتر از این کلافه‌ام کند. …

ادامه نوشته »

آن گوشه، کنج سکو

خانه جای سوزن انداختن نداشت. آن اتاق مردانه بود و توی پذیرایی زن‌ها نشسته بودند. سید رفته بود منبر و من داشتم چای می‌ریختم. صدایش از قسمت مردانه می‌ریخت بیرون و بین پچ‌پچ‌های گاه‌به‌گاه خانم‌ها، خودش را می‌رساند به آشپزخانه. یک‌دفعه از بین حرف‌هایش یک جمله برایم بولد شد؛ «تفاوت …

ادامه نوشته »

تبعید به عریانی

دستم از میله جدا نمی‌شد. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: «بیا پایین دیگه!» صدایم ضعیف و منقطع بود. «نمی‌تونم بیام. کمکم کن». انگار اولین باری باشد که همچین چیزی می‌شنود. کلافگی‌اش رنگ تعجب گرفت. «وا! بیا پایین دیگه». بی‌کس و عاجز بودم. کسی هوایم را …

ادامه نوشته »