خانه / روایت (صفحه 4)

روایت

ریشه در اسطوره

بخش قابل توجه‌ای از زندگی قاسم هاشمی‌‌نژاد به ویژگی‌هایی گذشته است که آن ویژگی‌ها معمولاً در کسانی که در عرصه‌ی مطبوعات فعالیت می‌کنند یا علاقه‌مند به داستان‌نویسی هستند یا داستان‌نویس حرفه‌ای محسوب می‌شوند یا شاعر به معنای حرفه‌ای‌اش هستند، کمتر وجود دارد. در سلوک گروهی از روشنفکران دهه‌ی چهل به …

ادامه نوشته »

حضور در غیاب

من قاسم هاشمی‌نژاد را نه دیدم و نه شناختی از او داشتم. دو سه بار تلفنی با او صحبت کردم. من قاسم هاشمی‌نژاد را در ۱۹ سالگی کشف کردم؛ فیل در تاریکی. کنار خیابان باران می‌آمد و طرف هم خیلی گران‌فروش بود. رمان را که خواندم تازه روزنامه‌نگاری را آغاز …

ادامه نوشته »

عالم خوش ایرانی

خوشبختانه توفیق داشتم که روزان و شبان با او دمخور بودم و خیلی خاطرات خوش داشتیم. وقتی می‌گوییم بزرگداشت یک نفر منظور چیست؟ رفتن به عالم او! شرح حال و خاطرات حاشیه‌ی کار هستند. او به کجا دعوت می‌کرد؟ در کجا سیر می کرد و در کجا زندگی می‌کرد؟ وقتی …

ادامه نوشته »

قصه‌های او در قصه‌های ما

باورم نمی‌شود که یک سال است که نیست. چهل سال بود که حضور او همیشه به من قوّت قلب می‌داد. هر جایی که بودم، خود او هم که نه، خیال او و چشم‌های تیز و کنجکاو او در کنار من بود و همراه من بود، سایه به سایه‌ی من می‌آمد …

ادامه نوشته »

زکات معرفت استاد

من از وجه ژورنالیسم آقای هاشمی‌نژاد با شما حرف می‌زنم؛ یعنی از جوانی‌هاش. به علم داستان‌نویسی و شعر و عرفانیات بعدها پناه برد. او اول روزنامه‌نویس بود. روزنامه‌نویسی او  صدا می‌کرد. وقتی من دانشجو بودم نقدهای قاسم هاشمی‌نژاد تا سر کلاس صدا می‌کرد. می‌گویم چرا صدا می کرد و چرا …

ادامه نوشته »

قصه‌ی خودش

کتاب خیرالنساء همیشه و هنوز هم از کتاب‌های محبوب من است، نه بخاطر این که قاسمی هاشمی‌نژاد آن را نوشته است؛ بخاطر اینکه کتاب محبوب من بوده است. وقتی کتاب را نوشت به ما داد که آن را بخوانیم. وقتی که کتاب را خواندم به او گفتم این یکی از …

ادامه نوشته »

پرسنده‌ی برجسته

جز حرمتی عمیق چه می‌توانم داشت برای کارها و کوشش و دقت و از آن برتر برای کُنده و سرچشمه چنان کارها و کوشش و چنان تمرکز اندیشه و پیگیری صبور پاکی و بردباری «قاسم هاشمی‌نژاد» که وابسته بود به منطق مداوم و پرسنده‌ای که جدل برایش به هم بافته …

ادامه نوشته »

مصاحبه‌ی سوخته و مردی باشرف

سال هفتادوهشت بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره‌ی ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است. در چنین روزهایی من می‌روم سراغ نویسنده‌ای روشنفکر و قدر که اگرچه دلخواه دولت و مسئولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی …

ادامه نوشته »

یک کنج دنج

سال ۹۲، از سال‌های سخت و دلگیر زندگی من بود، با کلی اتفاق ریز و درشت که من را به جلو و رو به رشد می برد. آن ماه محرمی‌ که داشتم فهم عمیق‌تری از غربت و هجران و فراق در کربلا را درک می‌کردم، دیگر برایم مهم نبود که …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۲)

آدم‌هایی که در جنگ زندگی می‌کنند، تنها نیستند. آن‌ها هستند و روح تمام کشته‌های جنگ. حالا دیگر برای ما عجیب نیست اگر هر کدام از آدم‌های اطرافمان بمیرند. چون «یاسر» مرده است؛ رفیق محمد از وقتی بچه بود، تا همین چند سال پیش که در جنگ کشته شد. آدمی که …

ادامه نوشته »

روبه‌روی ادارۀ اطّلاعات با حضور صمدی آملی

نرم نرم باریدن گرفته بود شبِ عاشورا؛ آمل بارانی بود و مازندران چنین است؛ هر لحظه‌اش، هر جایش، هوا حالی به حالی می‌شود؛ تکّه‌هایی سرقفلی باران‌اند؛ اگر آن‌جا باران بیاید، یعنی دیگر جاها را نَمی خواهد بود و اگر نیاید که هیچ. آملِ شبِ عاشورا این‌جور جاها داشت، مثل کمربندی‌اش …

ادامه نوشته »

ترس مقدس

نخستین ترس مقدس را در سقاخانه تجربه کردم. در تاریکیِ تکیه، در آن جهانِ غرق در سکوت، در آن فضای منفک شده از دنیای پایبند به عادت‌های وابسته به قاعده و قانون. بیش از شصت سال، هر سال محرم یکی از اتاق‌های خانه‌ی مادربزرگِ پدری‌ام تبدیل به تکیه می‌شد اما …

ادامه نوشته »