خانه / روایت (صفحه 4)

روایت

رژیم از راه رسیدۀ انقلاب

«فکر نمی‌کردم عمر این رژیم طولانی شود» از سپیده تا شام، روایت کیان کاتوزیان- همسر علی اصغر حاج‌سید جوادی- از حوادث سیاسی و اجتماعی دوران پر تب و تاب انقلاب است. کاتوزیان سعی دارد با نگاهی جزیی‌نگر، حوادث سال‌های ۵۲ تا ۶۰ را روایت کند. آن‌طور که در مقدمه ذکر …

ادامه نوشته »

ما معمولی‌ها کجا بودیم؟

انقلاب فرایندی است که با حضور توده‌های مردم اتفاق می‌افتد. یعنی اعتراض اقشار متخلف جامعه به وضعیت فعلی و تلاش برای دستیابی به موقعیت بهتر، باعث تغییر رژیم می‌شود. تفاوت اساسی انقلاب‌ و کودتا، حضور تودۀ مردم است. در واقع انقلاب با کودتا و حرکت نظامی به وجود نمی‌آید بلکه …

ادامه نوشته »

فکر همه‌جا را کرده بودم

خانم با گچ روی تخته‌سیاه می‌کوبد. ساکت می‌شویم. – از الآن یک هفته فرصت دارین کلاستون رو تزئین کنین. آخر دهه، قشنگ‌ترین کلاس جایزه می‌گیره. فوزیه دست بلند می‌کند: «اجازه؟ اگه پسرها هم بخوان کلاس تزئین کنن که قاتی میشه؟» – نه؛ امسال تزئین کلاس‌ها با ماست، راهروها و سالن …

ادامه نوشته »

روزهای شوق و هراس

نذری به طرف هرسین می‌رفتیم. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. لحظه‌های امروز را مرور می‌کردم. دیشب از خوشحالی برگشتن به کرمانشاه، خوابم نبرده بود و امشب، مشتاق و بی‌قرار برای فرار از کرمانشاه. روزی پر از مرگ و غم را سپری کرده بودیم. فکر سلطنت‌خانم بودم که پسر توی شکمش، چطور روی …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جط ۲

چون شب شعر پایان گرفت و شاعران و نیوشندگان رو به پراکندگی نهادند، بهمن توسی و قاسم چنگیزی رازی و حبیبه نیک‌سیرتی و تنی چند از جوانان شاعر، این هیچ‌کس را به شب نشینی خود فراخواندند و اصرار فراوان داشتند که با آنان باشم؛ اما منشی که «ژوپیتر» به من …

ادامه نوشته »

هلوکاست سرد

بهمن سال ۸۶، کلاس چهارم بودم. کنار پنجره به آسمان سفید ابری خیره شده بودم. توقع چندانی از خدا نداشتم. فقط آن‌قدری برف می‌خواستم که مدرسه‌مان را تعطیل کند. نیمه‌های شب از سرما بیدار شدم. تمام اتاق کوچکم پر شده بود از اهل خانه که سرهایشان زیر پتو پنهان بود. …

ادامه نوشته »

هیچ‌کس نصیحت را دوست ندارد

وقتی برای هزار و چندمین بار، سر می‌گذارد به نصیحت و انگشتش را به نشانۀ تأکید تکان می‌دهد و هی می گوید و هی می‌گوید که چنین کن و چنان نکن، چی خوب است و چی بد؛ کفرم بالا می‌آید و چپ‌چپ نگاهش می‌کنم و با چشم و ابرو می‌فهمانم …

ادامه نوشته »

انبار درد

عکاس: راتا رخشاد پله‌های بیمارستان را دوتا یکی می‌روم بالا. به‌دو خودم را می‌رسانم به اورژانس. تمام راه را دویده‌ام. می‌ایستم و کمی نفس تازه می‌کنم. از لای جمعیتی که جلوی در تجمع کرده‌اند سرک می‌کشم و خودم را به زور از بینشان سُر می‌دهم  داخل. مامورِ دم در مانعم …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جَط ۱

سال ۵۴ بود که غزلی با مطلع: غنچه می‌پژمرد و خار به جا می‌ماند سایه می‌خشکد و دیوار به جا می‌ماند برای جوانان رستاخیز فرستادم و منوچهر آتشی ضمن تأیید و تشویق من، نوشته بود: «چند بیت از شعرت به دلایلی که خودت می‌دانی حذف شد.» و من نمی‌دانستم به …

ادامه نوشته »

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی بوده، فقط من او را به خاطر می‌آورم. پیرزن هشتادسالۀ خمیده‌ای بود که عصا داشت؛ و یک قوز به بزرگی بالش رو شانه‌هاش و دماغی پخ که وقتی نفس می‌کشید، انگار کسی داشت جایی را …

ادامه نوشته »

آخرین انشا

روایت اول: جلسۀ امتحان ادبیات است. سر روی ورقه‌ها خم کرده‌ایم و فقط صدای تق‌تق خفۀ خودکارها، سکوت را می‌شکند. اولین سالی است که آموزش‌وپرورش شهرمان بساط مدارس خاص و نمونه و تیزهوشان به راه انداخته؛ ما اولین گروه دانش‌آموزان این مدرسه هستیم. مدیرمان دائم می‌گوید که اداره از ما خیلی …

ادامه نوشته »

معلّمی، شغلِ پادشاست

«معلمی، شغل انبیاست». من هم این جمله را هزار بار شنیده‌ام. وقتی دانش‌آموز بودم فکر می‌کردم معلم‌ها این جمله را از خودشان درآورده‌اند(همان جعل حدیث خودمان!) تا بگویند شغل ما خیلی سخت و ارزشمند است. بعدترها که کمی سر عقل آمدم به وجه تشابه این دو شغل، فکر می‌کردم؛ این‌که …

ادامه نوشته »