خانه / روایت (صفحه 4)

روایت

ز کارشناسی تا گور دانشجو

وقتی داشتم کد دانشگاه الزهرا را میان انتخاب رشته‌ام می‌گنجاندم، تقریبا هیچ چیز از این دانشگاه نمی‌دانستم. وقتی هم نتایج آمد و من دانشجوی این «تنها دانشگاه کاملا تک جنسیتی خاورمیانه» شدم هیچ تصور خاصی از آن نداشتم. فقط یادم هست که همکلاسی‌ها و دوستانم تمایلی نداشتند این دانشگاه را …

ادامه نوشته »

آخرین سال

احتمالاً امسال آخرین سالی‌ست که دانشجو هستم. حالا ده سالی می‌شود که دانشگاه می‌روم. نمی‌دانم بی وقفه طی کردن مقاطع تحصیلی، کار خوبی بوده یا نه؟ مثل کوهنوردی مبتدی که به سختی خودش را تا قله می‌کشانَد. وقتی می‌رسد نفَس کم می‌آورَد. توان برگشت ندارد. با خودش قرار می‌گذارد دفعه‌ی …

ادامه نوشته »

پیامبری که معجزه نداشت

یازدهمین بچه‌اش همین چند روز پیش مرده بود و حالا من داشتم توی یکی از لیوان‌های تپل و قدکوتاه آشپزخانه‌ام برای او شربت آلبالو درست می‌کردم. حالا دیگر آن خبرنگار سه چهار سال پیش نبودم که عطیه برای حرف زدن با من به دنبال بهانه‌ای برای اعتماد کردن باشد. چند …

ادامه نوشته »

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند و تمام توان‌شان را به کار می‌گیرند تا صدای فرزندشان باشند. با نوشتن همدیگر را پیدا می‌کنند و قوت قلب هم می‌شوند. خیلی‌هایشان کتاب نوشته‌ و چاپ کرده‌اند. کتاب بعضی‌هایشان در لیست پرفروش‌ها، تاثیرگذارترین‌ها و …

ادامه نوشته »

معلول، عضو مصنوعی روایت

«کجا می‌ریم بابا؟» توما، معلول ذهنی_جسمی، هربار که سوار ماشین پدرش ، لویی فرونیه، می‌شود، به طور خستگی‌ناپذیری از او می‌پرسد. جواب هرچه که باشد، آن «همیشه کودک» باز این سوال را بی‌وقفه تکرار می‌کند. این پرسش بنیادین «ژان‌لویی فورنیه» است که همچون یک ترجیع‌بند، مکررا از دهان توما بیرون …

ادامه نوشته »

دنیای شلوغِ آقای متفاوت

«دَس، دَس… آقا صدا دستا رو نمی‌شنوما… دُختر پاشنه کفش طلا… جواب جواب، دَس…» نورهای وسط سالن می‌چرخیدند و رنگ‌هایشان عوض می‌شدند. دو نفر روبه‌روی هم بالا پایین می‌پریدند. چند پسر جوان، چند سال برگتر از ما، جلو و عقب رفته و سینه‌هایشان را می‌لرزاندند. دست‌های کوچکِ سجاد از شدت …

ادامه نوشته »

شش ساله شدنت مبارک خانه ی من

دخترخاله چند ماه بعد از اعلام شواهد و قراینی که بر مادر بودنش گواهی می‌‌داد غیب شد؛ غیب شدن نه به معنای گم شدن و هرگز پیدا نشدن، بلکه به معنای محو شدن از جمع‌‌های خانوادگی و شرکت نکردن در میهمانی‌‌ها و دورهمی‌‌های فامیل. این غیب شدن نه تنها حضور …

ادامه نوشته »

یک کروموزوم کمتر

تازه آمده بودم تهران. دانش‌جوی ترم‌یکی تیاتر بودم و سخت مشغول نوشتن متن و اجراهای کلاسی. اوایل سال از طریق یکی از هم‌کلاسی‌هایم با گروه تیاتری که دوتا از بازیگرهایش مبتلا به «سندرم داون» بودند آشنا شدم. تمام چیزی که از این نام می‌دانستم همین بود که یک کروموزوم از …

ادامه نوشته »

یک دیالوگ و چند روایت از یک فرد و یک زمان

دیشب باز کابوس دیدم دکتر. مگه سرکوئل نخورده بودی؟ چرا خورده بودم مثل هرشب یه نصفه قرص. نباید کابوس می دیدی. واقعاً کابوس بود؟ نمی‌دونم. خواب بد دیدم. شلوغ بود. خاطره‌های بد. روایت اول جلوی در یک شرکت ایستاده بودم. فکر می‌کنم کار شرکت اقتصادی یا مالی بود. یک صف …

ادامه نوشته »

رعنا باید زندگی کند

رعنا دو قدم کج‌‌‌کج  برمی‌‌‌دارد. قدمِ سوم … صدای گرومپِ افتادنش، زمینِ جلو پایم را می‌‌‌لرزاند. باسنِ استخوانیش به زمین می‌‌‌چسبد و پاهای دراز و خشکش بین زمین و هوا می‌‌‌ماند. کفِ دست‌‌‌ها روی زمین، سرش به عقب پرت می‌‌‌شود و عینک از بالای سرش تو بغلم می‌‌‌افتد. دستم را …

ادامه نوشته »

خاصیتِ خاص بودن

شاید سه‌شنبه صبح بود که گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از اساتید دوره‌ی کارشناسی‌ام بود. نمی‌دانم از کجا شماره‌ی من را پیدا کرده بود و بعد از شش هفت سال چه کارم داشت؟ هنوز موقع شنیدن صدایش استرس می گرفتم و لحنم لکنت‌وار می شد. بعد از چه می‌کنی و کجایی‌های …

ادامه نوشته »

«حبیب» در باغستان عشق

بابا روضه‌خوان بود و البته خودش را اسیر چند تا روضه زنانه سوری خانم و کبری‌خانم نکرده نبود. مداحی در هیات‌های بزرگ را هم وعده می‌داد. صدایش خوب بود و حتی نمی‌دانم چه کسی به او این‌ لقب را داده بود: «ایرج مداحان»! اغراق کرده بودند حتماً. بابا قصیده‌های بلند …

ادامه نوشته »