خانه / روایت (صفحه 4)

روایت

باقیماندۀ بهشت

«تو زمین را خشک و بی گیاه می‌بینی؛ پس هنگامی‌که باران بر آن نازل می‌کنیم به‌شدت به جنبش درآید و رشد نماید. فصلت/۵۴» آب در مدار ما نبود. این یعنی جایی خیلی بالاتر از زمین ما، باغ‌ها آب می‌خوردند؛ ولی می‌خواستیم باغ را بکولیم. لازم بود چهار پنج مرد بیل …

ادامه نوشته »

به‌سوی آرمان‌شهر ناموجود

تجربه کردن؛ حسی وسوسه‌انگیز که ترس بخش جدایی‌ناپذیر آن است. شرکت در کلاس زبان ایتالیایی جرئت حرف زدن را به من داد. این‌که در یک جمع پذیرفته شدم مثل چراغ سبز بود. در مسیر رفت‌وآمد مدام در فروشگاه‌ها سرک می‌کشیدم و از حرف زدن با آدم‌ها فرار نمی‌کردم. مقایسه کردن …

ادامه نوشته »

نان و نارنج

یک چیزی محکم می‌خورد به پایم و بیدارم می‌کند. گوشه چشمم را باز می‌کنم. با همان یک چشم نیمه‌باز نگاهش می‌کنم. ننه جمشید است. جنوبیها به مادربزرگ می‌گویند ننه و پشت بندش اسم پسر بزرگشان را می‌آورند. مادر بزرگ من ننه جمشید است، یا ننه جمشید بود، نمی‌دانم. جمشید که …

ادامه نوشته »

نخستین بار در شهری که دوست می‌داشتم

پیچیدیم در خیابانی فرعی؛ نه آدمی، نه ماشینی. همه‌چیز تعطیل بود؛ حتی یک موجود زنده هم در خیابان نبود تا از او سؤالی بپرسیم. چشمم گرفت به مردی که نشسته بود جلوی در خانه‌اش. دکمه‌های یقه‌اش تا نیمه، باز بود. درست مثل وقت‌هایی که بابا می‌خواست تیپ بزند. چشم‌هایش درشت …

ادامه نوشته »

تنها شکوفۀ بهاری

ماشین داخل چاله‌چوله‌های جادۀ خاکی تکان‌تکان می‌خورد و برادرزادۀ کوچکم از ترس بالا آوردن تُندتُند آبنبات می‌مکید. آقای داماد فرمان سفت پراید را می‌چرخاند و لاستیک‌های ماشین به‌سختی از سنگ‌های بزرگ جاده جان به درمی‌بردند. از ترس گردوخاک جاده، شیشه‌های ماشینمان بالا بود و گرمای آفتاب عرق به جانمان نشانده …

ادامه نوشته »

میراثِ مردهایِ ما

من مجبورم همیشه احساساتم را پنهان کنم. از بچگی این طور بوده‌ام. وقتی گرگم به هوا بازی می‌کردیم و زمین می‌خوردم لبم را محکم گاز می‌گرفتم که اشکم در نیاید. وقتی از بچه‌ها کتک می‌خوردم هم تند تند صورتم را باد می‌زدم که سرخیِ سیلی، روی لپ‌های رنگ پریده‌ام پیدا …

ادامه نوشته »

خانۀ امید

پیرزن‌های فامیل وقتی دور هم جمع می‌شدند قلیان می‌کشیدند. جوان‌ها را به جمعشان راهی نبود. همان دو پک خسته به قلیان مراتبی می‌خواست که طی کردنش یک عمر طول می‌کشید. پیری می‌خواست و بچۀ زیاد.  قلیانی که می‌کشیدند سنگین بود. نشئه‌گی دودش را نمی‌دانم. اما خود دودش سنگین بود.  هم …

ادامه نوشته »

باز هم من گذرا هستم

«غفور» جوان بود. آن‌قدر جوان که دورترین آشناها از روستاهای مجاور هم برای مراسم ختمش آمده بودند. مسجد روستا هنوز همان مسجد قدیمی سه اتاقه بود. انتهای اتاق وسطی، کنج دیوار برجستگی واضحی به چشم می‌آمد و اهالی می‌گفتند که دست مقدسی آن‌جا را لمس کرده. سقف مسجد کوتاه بود …

ادامه نوشته »

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ اولش یواشکی، بعدش بلند. عمه ملی آن‌قدر خندید که آبجی گفت: ‌«می پِرِ درد!» ‌یعنی درد پدرم بیاید برایت. ترجمۀ این جمله از خشونت و جذبه‌اش کم می‌کند؛ انگار زهرش گرفته می‌شود و خاصیت لال …

ادامه نوشته »

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و مامان و بابا، قاطی صدای رادیو از توی پذیرایی می‌آمد. خواب‌آلود بلند شدم و رفتم کنارشان. نشسته بودند کنار سفره‌ی هفت‌سینی که مامان، شب قبل توی اتاق پذیرایی روی زمین انداخته بود. این قدیمی‌ترین تصویری …

ادامه نوشته »

بهار پاییز است مگر؟

از چاشت گریه کرده‌ام و مدام گفته‌ام بیچاره آدم‌های نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید از غم‌ها به غارهایشان پناه می‌بردند با سنگ‌ها چشماقک درست می‌کردند و برگ‌ها را به دود می‌انداختند. از بوی آن‌ها مست شده به اختراع کلمات می‌نشستند … .‌ از صبح که بی‌بی گفت: «دختر جان …

ادامه نوشته »

عرقِ فراموشی

همه چیز مثل همیشه پیش می‌رفت. ظرف‌های رنگارنگ آجیل و شیرینی‌های تر و خشک، جلویمان چیده شده بود. حرف‌های نگفته، لا به لای تِک تِکِ تخمه‌ها گم شده بود. همه خودشان را زده بودند به آن راه و عرقِ فراموشی می‌ریختند. عرقِ فراموشی، وقتی می‌آید که هزار و یک خاطره …

ادامه نوشته »