خانه / روایت (صفحه 35)

روایت

قیامِ قیامت

مادر که می‌گوید خیالش  راحت است، خیالِ هرچه قناری‌ست آواز می‎‌خواند و کبوتران از مزار بایزید می‌پرند! مادر که می‌گوید این‌سال، سال بهارمستیِ خیال‌ست، گمان از کبوترانگی بالا می‌گیرد، گویی جَلد جلای دوستت می‌دارم‌ست، مست. سیب دعوی دروغ ندارد؛ و سایه از سراب گذر خورشید سپر نمی‌گیرد پناهِ دیوار را! …

ادامه نوشته »

دل‌گرمی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند

یک گنجشک کوچک نشسته روی شاخه درخت و من از پشت پنجره تماشایش میکنم فکر میکنم دستم را که دراز کنم به آن شاخه ترد و نازک میرسد اما پنجره را که باز میکنم هرچه تلاش میکنم دستم نمیرسد درخت دورتر از تصور من است و گنجشک تا سنگینی نگاهم …

ادامه نوشته »

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

پیش از آنکه از جاده هراز بپیچم توی فرعی «رینه» و از پیچ و خم جاده‌ی خاکی‌اش بالا بیایم، سوگنامه‌ی شاهرخ مسکوب برای رفیقی از دست رفته، با یادها و خاطرات «طالقان» و «افجه» و «رینه» در ذهنم جولان می‌داد. داشتم وارد دهاتی می‌شدم که روزگاری بساط گریزِ آن روشنفکرِ …

ادامه نوشته »

دلم گرفته بود و دلش

کافه واله. از صبح ایمان را فرستادم دنبال چادر و خریدن درام که واحد پول ارمنستان است. چه حسی دارد واحد پول کشوری درام باشد؟ اگر قرار بود واحد پول کشوری درام باشد، آن کشور ایران می‌توانست باشد که می‌توان تا سه چهار تا صفرش را حذف کرد، بی‌آن‌که هیچ …

ادامه نوشته »

تازه به تازه، نو به نو

امروز در خانه منفجر شده راه می‌رفتم و لالایی می‌خواندم و دندان به هم می‌ساییدم. اصلا ماجراییست این خانه تکانی. کمدها و کشوها را بیرون بریز، فرش‌ها را بشور، پرده‌ها را بشور، چینی‌های خاک گرفته ته کابینت را بیرون بکش و بشور، در را بشور، دیوار را بشور… همیشه منتقد …

ادامه نوشته »

آخرین کشیک نود و پنج

خیال می‌کردند داستان‌های یک دانشجوی پزشکی حکماً باید جذّاب باشد، خب پزشکی همه چیزش از بیرون جذّاب است، البته نمی‌گویم‌ که درونش اینطور نیست. داستان‌ها همیشه جذّاب هستند، آن هم برای کسانی که عادت دارند هر کجا غریبه‌ای دیدند زل بزنند توی چشم‌هایش و سعی کنند داستان زندگی‌اش را حدس …

ادامه نوشته »

پس کلوچه چه؟

گفت شش هزار تومان. راستش فکر کردم پیش کسانی که کنارم ایستاده اند ضایع می شوم اگر اعتراض کنم، والا حتما خریدم را برمی گرداندم. خرید که چه عرض کنم. در ترمینال یک فرودگاه مهرآباد تهران با خانم رفتیم آب بخوریم. گفتند آب سرد کن نیست برداشته اند. رفتم فروشگاه …

ادامه نوشته »

به قول آقا؛ ممممممم

کافه واله. پیش‌نوشت: روایت‌هایم واریته است، نه ری‌آلته. در آن، با ذره‌بین دنبال چیزی نگردید از زندگی واقعی‌ام؛ هر چه بیشتر بگردید کمتر چیزی می‌یابید. با چشم‌های‌ غیر مسلح بخوانید‌ش. چند دقیقه‌ای می‌شود که ۲۷ اسفند شده است؛ بستر را گسترانده‌ام؛ بستری دو نفره. قبل از این، هیچ‌گاه یادم نمی‌آید …

ادامه نوشته »

از چه حرف‎ می‎زنم

سفر از رفتن آغاز نمی‌شود؛ از تصمیم به رفتن است که شکل می‌گیرد. سفری که امروز در آنیم برآمده از تصمیم دیروز ماست و برنامه فردا، بی‌شک از پِی تصمیم امروز خواهد بود. توضیح واضحات اگر نباشد، یقیناً دانسته‌ی پنهانی‌ست جا خوش کرده به اعمال ما؛ که آن‌چه مسیر را …

ادامه نوشته »

قول عاشقانه

آخرین روزهای اسفند همیشه برای من بهاری‌تر از خود بهار بوده است یادم می‌آید بچه که بودیم دو سه روز مانده به عید زنگ خرید در خانه ما به صدا در می‌آمد، بابا همیشه سرش شلوغ بود و ما باید چشم به راه آمدنش تا صد می‌شمردیم تا بیاید و …

ادامه نوشته »

یکم و دوم

یکم حس نوی این ایام که جور آفتاب را هم عوض کرده، برایم باری از مرض ها و طغیان ها را تداعی می کند. بهار فصل مریضی طبیعت است. انسان از طبیعت رها نیست، گواه آن هجوم همین امراض است بر من. این عدولی که نامش را مرض گذاشتم تنها …

ادامه نوشته »