خانه / روایت (صفحه 32)

روایت

همۀ این حرف‌ها

  گورستان وادی رحمت تبریز را هزاربار رفته‌ام. از روز ٢۴ تیرماه ۶٢ تا روز اول فروردین ٩۶ بارها و بارها به زیارت اموات مشرف شده‌ام. برای من این شهر بدون وادی رحمت و شهدایش و آقا مهدی باکری، تبریز است بدون نقطه‌هایش؛

ادامه نوشته »

زبانِ سخن هست

هم‌وارگیِ آفتاب بر سایه‌گی ابر، هم‌سایه‌گی رنگین‌کمان را برایِمان مُیسّر می‌کند. به شعر و شعور قسم که شائبه‌ی دوری از اینان معصیت کبیره است. برمی‌خیزی و از میانِ سلام و صلوات صبح‌گاه برایت بوسه‌ می‌آورم. چشم که می‌گشایی از سپیدی روز پرده برمی‌داری.

ادامه نوشته »

دعای اسموث حاجی بابا

کافه واله. غروب روز دوم آمد؛‌ تیله‌های کوچک رنگی، پشت عدسی‌های کلفت مهربان‌ترش کرده بود. حاجی بابا صدایش می‌کنیم هرچند پسرعموی بابابزرگ باشد، ولی برای ما حاجی‌بابا است؛ از سال ۲۰ هر چه اتفاق در سوادکوه افتاده پیش چشمش است؛ از بودن روس‌ها تا پیام‌های شیخ عبدالله نظری تا قربانی …

ادامه نوشته »

چشم‌هایمان پر از کبوتر شد

آفتاب هنوز نزده بود که بیدار شدیم، بساط صبحانه را آماده کردیم و رفتیم سمت طبیعت، من دوس داشتم صبحانه را کنار شکوفه های گیلاس بخوریم گفتم من را ببر آنجا که باغ های گیلاس دارد میدانم که درخت های آنجا لباس عیدشان را تن کرده اند و مثل درخت …

ادامه نوشته »

بار می‌باید بستن

هیچکس در سفر تنها نیست. تنهاترین مسافران همراهی دارند به اسم بار. بار که در کوله و کیف‌دستی و ساک و چمدان جا خوش کرده مهم‌ترین همراه مسافر است. هیچکس در سفر تنها نیست و یار غار هر مسافری بار اوست. بار دقیقاً یار است؛ هم می‌تواند گره‌گشا و دست‌گیر …

ادامه نوشته »

شهر بی تو مرا حبس می‌شود

«نمی دانم چطور باید چنین صحنه‌ای را فراموش کرد. لحظه‌ای که بعد از مهمانی به خانه برمی‌گردی و در خانه‌ات را باز می‌بینی و نوری کم رنگ که از گوشه در به راهرو می‌ریزد و قلب تو اول می‌ریزد و بعد می‌ایستد و صدایی که از ته حنجره‌ات خارج می‌شود …

ادامه نوشته »

خدایا به حق هشت و چارت

کافه واله. زنم دیشب می‌خواست برود مهمانی و من ازش اجازه گرفتم و نرفتم. بهش گفتم می‌داند که خیلی اهل مهمانی نیستم. گفتم می‌روم خانه طوقدار پیش بابا و مامان. باران شِکه شِکه می‌زد. هوا سرد شده بود و عمارت طوقدار هم خلوت بود.

ادامه نوشته »

این روزها به هر بهانه‌یی از حرف می‌زنم

هم‌نظری آیینه و من در ترازِ دیدگانِ تو را باید به کم‌حاشیه‌ترین هم‌نظری‌ها لقب داد؛ بس که سکوت است و تماشا… «برای رقصِ باد از پنجره پرده بیفکن» دلم با سربه‌هوایی برگ‌های هنوز ریزان از درخت صاف نمی‌شود. برای خیالِ راحتِ باغ هم که شده، هر صبح چاشتی به میزبانی …

ادامه نوشته »

تاب و قرار

سفر از جائی شروع می‌شود. هر سفری دو بخش دارد؛ بخش ذهنی و بخش بیرونی. بخش ذهنی سفر معمولاً پیش از بخش بیرونی آن آغاز می‌شود. وقتی مسافر به سفر فکر می‌کند، وقتی بی‌قرار و بی‌تاب سفر می‌شود، وقتی خمودی به قلبش هجوم می‌آورد، وقتی ندائی در سرش به تکرار …

ادامه نوشته »

زمانی برای کودکی

از قرارهای ما در سال جدید این است که زمانهایی را صرف کودکی کردن و نقب زدن به شادی های کودکی کنیم، قرار شد ایدستی تهیه کنیم از همه آنچه که در کودکی شادی می نامیدیمش و یا امروز ما را به کودکی و کودک بودن پیوند میدهد، لیستمان با …

ادامه نوشته »

آقاجان که دیگر نیست

طوری از آتشکده صحبت می کردند که فکر می کردیم قرار است با یک جهنّم  آتش روبرو شویم، امّا برخلاف انتظار شعله ی کوچکی را دیدیم که می گفتند هزار و پانصد سال است خاموش نشده، جوان تر ها اصرار داشتند بگویند که حالا دیگر علاوه بر هیزم، گاز کشی …

ادامه نوشته »