خانه / روایت (صفحه 30)

روایت

باران گرفته‌ام

می‌گردم دنبال جایی که سرد باشد، بنشینم آن‌جا، سال گرمی را پیشِ رو دارم. به آینده که فکر می‌کنم، نگاهم به گذشته است. سراغ گذشته را که می‌گیرم، محو می‌شوم در جهانی از شکست‌ها، اندک شادی‌ها و مسائلی که هرگز گمان نمی‌کردم در هزار و سیصد و نود و شش، …

ادامه نوشته »

بعد از آن پنجره‎‌ی قدیمی خیابانِ گنبد سبز

می‌پرسی چرا نمی‌نویسم. وَ تأکید می‌کنی که این خُلفِ وعده است. می‌پرسی چرا سکوت می‌کنم. وَ منتظری پاسخی بدهم. کِز کرده‌ام گوشه‌یی از خودم و روزهای نوشتنِ بسیار را تکرار می‌کنم در ذهنم. روزهایی که روزی سی‌صد کلمه حتماً باید می‌نوشتم، سی‌صد صفحه می‌خواندم. روزهایی که «صد و پنجاه روز …

ادامه نوشته »

از پیتزا تا پیزا

کوچه‌های فلورانس و شهرهای کوچک و بزرگ دیگر ایتالیا کوچه‌های آدم‌های زیادی است. طی سالها و قرن‌ها زیاد بوده‌اند کسانی که در این کوچه‌ها قدم زده‌اند و هر کدام چیزی در ذهن‌شان می‌پرورانده‌اند. کسانی در افسون هنر ریخته از در و دیوار مانده‌اند، کسانی در بافت و ساخت شهری‌اش، کسانی …

ادامه نوشته »

هنوز هستیم

سیزده مان را توی خانه به در کردیم. بدون کباب و کاهو سکنجبین، با میرزا قاسمی و شربت آبلیمو. مهمان ناخوانده هم داشتیم؛ آلرژی بعد از سه ماه کوچ زمستانی بازگشته بود و رفته بود توی جلد آقای خانه. آنقدر قرص ضد حساسیت و سرماخوردگی خورده بود که تمام فواصل …

ادامه نوشته »

و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد

از بچگی جاده را دوست داشتم به خاطر آسمانش، روز بود یا شب کارم این بود که آسمان را تماشا کنم، روزها خیره شوم به ابرها و حدس بزنم هر کدام شان شبیه چی هستند، و شب ها محو ستاره ها شوم که با آسمان شهر فرق داشتند پر نورتر …

ادامه نوشته »

بند سیم و بند زر

در گوشت و خونمان است که مهمان حبیب خداست و قدمش سر چشم است و احترامش واجب! مهمان داشتن و مهمانی رفتن را دوست دارم چون یاد گرفته‌ام آدمها را دوست داشته باشم. از دیدنشان از صمیم دل بخندم و گذشته تاریکی اگر هست دور بریزم. ولی این روزها مهمان‌ها …

ادامه نوشته »

خواهرِ اصفهان

هر شهری فراخور خاص خودش را دارد. در هر شهری چیزی لذت‌بخش است. شاید به مرور زمان چیزی یا جائی جایگزین چیزی یا جای دیگر شود ـ که لااقل تجربه‌ی شخصی من چنین می‌گوید ـ اما هنگام سفر از چیزی یا جائی خوش‌مان می‌آید یا بدمان می‌آید و این در …

ادامه نوشته »

گریه نمیکنه قدم میزنه!

صبح که از خانه بیرون زدم بارانِ قشنگی می بارید، از آن باران هایی که معید اگر بداند پنجره را چهار طاق باز می گذارد و ساعتی بعد عطسه پشت عطسه، آبریزش و بدن دردش هم شروع می شود. بهش نگفتم. از دیشب بدن درد و گلودردش شروع شده، فقط …

ادامه نوشته »

وعده برای بعد ۱۳؛ سیلی زدن/ فردا با روایت روز عقد کار کافه واله تمام می‌شود

کافه واله. در راه برگشت از اسالم به سمت ساری، در متل‌قو -به قول نجف‌آبادی‌ها- تاپیدیم به گل. ناهار را مهمان بابای قزلی بودیم در رودسر و بعد از ناهار بود که در ترافیک نوار ساحلی به سمت ساری گیر افتادیم.

ادامه نوشته »

خارج از کادر

عکس‌گرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلی‌ها یک «اس ال آر» داشته‌باشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکس‌گرفتن که می‌رسید همه باید …

ادامه نوشته »

هزارتوی واتیکان

رم شهر افسانه‌هاست. چه افسانه‌ای جذاب‌تر از این که شهر یا کشوری مستقل در شهری بزرگ وجود دارد. مسافری که یک روز یا کمی بیشتر سیاحت می‌کند مثل خواننده‌ی متنی افسانه‌ای، بهره‌ای از راست و دروغ داستان نخواهد داشت. مسافر یک روزه آنچه برایش می‌گویند را باور می‌کند یا باور …

ادامه نوشته »