خانه / روایت (صفحه 30)

روایت

روزگار قریب(غریب)

صدای غریبانه ی من را از پاویون می شنوید؛ در حالی که روی تخت دراز کشیده ام و وضعیت فعلی ام را ترحم بر انگیز تر از همیشه می دانم. پاویون اتاقی است با تخت های بسیار، با چراغ های خاموش و پرده های ضخیم که در تمام طول شبانه …

ادامه نوشته »

رُم‌گردی

شهرها و کشورها باردارند. شهر و کشورها باردار کلمات‌اندـــ کلماتی که به آنها معنای می‌بخشد. با شنیدن اسم مکان، شهر و کشوری کلماتی به ذهن شنونده می‌رسد که فرزندان آن شهر و کشورند.  کشوری که تمدن و فرهنگ غنی‌ داشته باشد کلمات بیشتری در دل خود دارد و در گوشه و کنار …

ادامه نوشته »

غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما …

ادامه نوشته »

امروز همه تویی و فردا همه تو

گاهی خیلی خسته می شوم، شب هایی که بارها تا صبح بیدار می­­‍‍‍‌‍‍‍‍‌‌­شوم، یا روزهایی که ساعتها مجبورم پسرک را بغل بگیرم و راه بروم تا شاید چشمهایش گرم شود و بخوابد و امیدوار باشم که رفلاکس لعنتی اجازه خوابیدن به او را بدهد

ادامه نوشته »

از این‌همه غربت

باید برای روزهای سخت آماده شد، قرار نیست همیشه باد ملایم و نسیم خنک بوزد بر روزهایمان، گاهی هم بادها طوفان میشوند، روزها سخت میشوند. زنی با چادری مشکی که در باد طوری تکان میخورد که انگار موج های دریا در سیاهی شب، دست کودکی سه ساله را گرفته و …

ادامه نوشته »

بی‌پلنگ

از سفارت که بیرون آمدیم فقط دلم دوتا پتوی پلنگی می‌خواست‌ـــ دو پتوی پلنگی که سالها بود نداشتم. با پتوی پلنگی خوب می‌شد خوابید، با دو پتوی پلنگی عالی می‌شد خوابید. از سفارت که آمدیم بیرون دلم می‌خواست توی خانه‌ی قدیمی‌مان کنار علاالدین ـ این یکی هم نسلش سالهاست ورافتاده …

ادامه نوشته »

دیوانه‌بازی

تنها او را دوست داشتم ‌در تمام فصول سال اگر اندوه بود و زخم. ‌اگر ‌غربت بود و قرابت. ‌اولین بار که دیدمش سادگی‌اش شگفت‌زده ام‌کرد. دقیق یادم نیست چه پوشیده بود در ذهنم رنگ قهوه‌ای سوخته بیشتر مانده است.‌ خسته بودم از سفرهای مکرری که آن روزها داشتم. انگشت …

ادامه نوشته »

لذت مفقوده در تهران

چه لذتی دارد وقتی در پیاده رو راه می روی و ناگهان با بوق و واژه هایی مثل”هووو…عمو… مگه کوری نمی بینی موتور میاد؟!” از جا نمی پری و آینه بغل یک موتورسیکلت آرنجت را به پهلویت نمی دوزد تا حیران بمانی که خدا چقدر دوستت دارد که در پیاده …

ادامه نوشته »