خانه / روایت (صفحه 3)

روایت

آنارشیِ سیگاری

اولین بار سوم راهنمایی بودم که دایی به من گفت: تو آنارشیستی! نمی‌دانستم یعنی چه. سر عضو شدن توی تیم فوتبال محله با پدرم حرفم شده بود و از خانه قهر کرده بودم. همۀ وسایلم را ریختم توی دو ساک و با بدبختی بلند کردم و رفت خانۀ آقاجان. چندسالی …

ادامه نوشته »

رویاهای بر باد رفته

روزهای بارانی را دوست ندارم. آسمان خاکستری است و زمین خیس است؛ گویی اشک آسمان بر زمین می‌ریزد. باران که ببارد آدم‌ها هم انگار خاکستری می‌شوند؛ دیگر حوصله‌ی همدیگر را ندارند، مخصوصاً در مترو. باید سریع‌تر بروم تا مترو را از دست ندادم. روزهای بارانی ایستگاه‌ها هم شلوغ‌تر می شود؛ …

ادامه نوشته »

روایت به مثابه‌ی سوژه (۲)

گفتیم که در روایت یک «من» داریم که شامل یک نگاه و یک زبان است که قسمت تکنیکی‌تر ماجرا موضوع زبان و قسمت محتوایی‌تر همان نگاه است و اگر این دوتا یا یکی از آن‌ها از ماجرای روایت گرفته شود، روایت چیز سبکی خواهد شد که احتمال ماندگاری‌اش کم است. …

ادامه نوشته »

روایت به مثابه‌ی سوژه (۱)

چند نکته راجع به روایت و نوشتن مستند خدمتتان عرض می‌کنم و بین صحبت‌ها گریزی می‌زنم به یاد و خاطره‌ و دیدار و نشست‌هایی که در جلسات رهبری به عنوان راوی می‌رفتم و سعی می‌کنم همه از سفر کردستان باشد. روایت توسط یک «راوی» تولید می‌شود؛ راوی روایت را از …

ادامه نوشته »

کاربردهای روایت (۲)

من تلاش می‌کنم عرایضم کوتاه باشد و اگر دوستان تمایل داشته باشند، قسمت گفتگو را با هم داشته باشیم. شاید بتوانم بهتر تشخیص دهم کدام وجه از عرایضی که می‌توانم خدمت دوستان بگویم، ممکن است مورد نظرتان باشد. من با سه خاطره عرضم را جمع‌بندی می‌کنم. خاطرۀ یک سال ۶۶ …

ادامه نوشته »

کاربردهای روایت (۱)

یک نکته که باید توجه شود این است: در روایتی که در حوزۀ تاریخ شفاهیِ افراد یا در مصاحبۀ افراد می‌گویند، همیشه باید این فرض را داشته باشیم که چند آسیب احتمالاً وجود دارد:  فراموشی، تحریف، بی‌دقتی روی واژگان و بحث‌هایی از این قبیل. به هر حال طرف تلاش می‌کند …

ادامه نوشته »

مُهر آتش

شهریور سال چهل‌ونه، چهارساله بودم.«شهرام» از من دو سال بزرگتر و «شهریار» کوچک‌تر بود و عاشق انگشت مکیدن. ما درکرمانشاه در طبقه‌ی پایین خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم؛ با حیاطی بزرگ که پر از عطر گل‌های یاس و لاله عباسی‌های رنگارنگ بود و حوضی چهارگوش به رنگ آبی با ماهی‌های قرمز …

ادامه نوشته »

مرثیه‌ای برای بادکنک‌هایی که نفروختم

به بابا گفتم اشتباهت این بود نگذاشتی خودمان پول دربیاوریم و مستقل شویم. هیچی نگفت. شاید زیر لب، تبسمی کرد؛ اما هیچی نگفت. بیست و دو-سه‌سالگی بود که به تکاپو افتادم برای استقلال تمام‌عیار مالی. یعنی هفت-هشت سال بعد اینکه از خانواده جدا شدم. پانزده ساله بودم که آمدم قم …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۳)

مادربزرگ محمد، آن‌قدر خسته و مضطرب بود که تا ما را دید، خندید و بعد دخترهای کوچک او را بردند تا روی صندلی‌اش بنشیند. دورتادور حیاط را صندلی گذاشته بودند و همه چون مدت‌ها منتظر ما بودند، فنجان‌های قهوه‌اشان را سرکشیدند و با عالیه خانم صحبت کردند. او عبایش را …

ادامه نوشته »

حافظ چه کار دارد به آیت‌الله بروجردی؟

سی و چند سال پیش بود که اولین کنگره‌ی بزرگداشت «شهریار» به مدت سه روز با حضور خودش در تبریز برگزار شد. از هر استان یک یا دو شاعر شناخته‌شده هم دعوت شده بود. من هم از همدان، تنها میهمان کنگره بودم. این‌که کنگره چه بود و چه‌طور بود و …

ادامه نوشته »

پای صحبت‌های کازوئو ایشی‌گورو

برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۷، در دانشگاه «کنت» شهر «کانتربری» تحصیل کرده و بعد از آن در دانشگاه «آنگلیای شرقی» دوره‌ای را تحت نظر «مالکوم برادبوری» و «آنجلا کارتر» گذرانده است. «زمانی‌ که دیدم هرکاری می‌کنم نمی‌توانم یک موسیقی‌دان موفق شوم، یک روز اتفاقی به آگهی یک دوره‌ی نویسندگی خلاق‌ …

ادامه نوشته »

فضیلت‌های پنهان

امروز سالها از روزی که برای اولین بار به دیدن قاسم هاشمی‌نژاد رفتم می‌گذرد. روزی که اولین بار بود او را می‌دیدم از کارنامه پربارش خبر داشتم، گرچه همه‌ی آثارش را نخوانده بودم. در متون کهن آمده است که فضیلت مردان به داشته‌های‌شان است و در همان متون فضیلت را …

ادامه نوشته »