خانه / روایت (صفحه 3)

روایت

دن‌کیشوتِ آرمان‌خواه

علی اصغر حاج سید جوادی، روشنفکری آرمان‌خواه و سیاست‌ورزی میان‌مایه بود. روزنامه‌نگاری بانفوذ که پیام «شنیدن صدای ملت ایران را» در دهان شاه گذاشت و با سقوط سلطنت به ورطه‌ی ورشکستگی سیاسی افتاد؛ چرا که تکلیفش با خودش و آرمان‌هایش معلوم نبود؛ از کتاب «از سپیده تا شام» نوشته‌ی کیان …

ادامه نوشته »

جلال آل احمد و علی اصغر حاج سیدجوادی؛ چند تصویر نزدیک

علی اصغر حاج سیدجوادی، یک سال پس از جلال آل احمد، در سال ۱۳۰۳ زاده شد، و ۵۰ سال پس از او زندگی کرد. اولین فعالیت مشترک آن دو، احتمالا عضویت در حزب «نیروی سوم» به رهبری خلیل ملکی، و همچنین نوشتن در نشریه‌ای به سردبیری جلال آل احمد بوده …

ادامه نوشته »

تکرار کنیم این فوتبال است

برادرم سبیلش را جوید، نیم‌خیز شد و فریاد زد «مررررررردک عوووووووضی»، مادرم چپ‌چپ نگاهش کرد، زنش خندید. جام جهانی ۹۴ بود. برادرم تازه ازدواج کرده بود و هنوز در خانه‌ی قدیمی ما زندگی می‌کرد. شب به شب تلویزیون رنگی ۱۴ اینچش را می‌آورد توی حیاط و زیر درخت توت که …

ادامه نوشته »

بالاخره اقامت گرفتم

هیچ جایی نیست که برسم و بگویم «آخیییش». هر جا که می‌رسم جای من نیست. مثل بچگی‌هایم و حتی وقتی جوان‌تر بودم زندگی نمی‌کنم. آن‌وقت‌ها بعد از مدتی دوری به خانه که می‌رسیدم و قرار می‌گرفتم خیالم راحت می‌شد و از ته دل می‌گفتم: «آخیییش… بالاخره رسیدم.» عادت کرده‌ام هر …

ادامه نوشته »

فوتبال، زبان مشترک تمام انسا‌ن‌های جهان

بالاخره هواپیما فرود آمد و مسافرها که اکثراً ایرانی هستند وسایل خود را جمع می‌کنند تا کم‌کم از هواپیما پیاده شوند. تعدادی از خانم‌ها دیگر حجاب بر سر ندارند و این اولین نشانه از ورود من به خاک روسیه است. نشانه‌ای که در حال حاضر خودنمایی می‌کند اما تا چند …

ادامه نوشته »

بی‌مهری‌های آقای رفیعیِ ذی‌حساب

پول و عشق؛ به قولی همیشه در مُراجعه‌اند. روایت‌های مُدامِ ما متوسّط‌ها همین دو چیز است: پول و عشق. این دو را از ما معمولی‌ها که می‌گیرند دیگر چیزِ دندان‌گیری برای گفتن‌مان باقی نمی‌ماند. آن‌ غیرمعمولی‌ها که این هر دو را برای همیشه دارند‌، به اندازه‌ی ما دُچار نیستند و …

ادامه نوشته »

دود در قاب

۱٫در سال ۱۸۵۲، لولا مونتِز، بازیگر، مدل و رقاص ایرلندی، در استودیویی در بوستون حاضر شد و با سیگاری در دست در یک عکس ظاهر شد. مونتز در این عکس کُتی تیره‌رنگ و شال‌گردن و دامنی روشن پوشیده، با ژستی موقرانه دست‌هایش را ضربدری گذاشته روی یک میز، که با …

ادامه نوشته »

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم بگویم: «واقعا سیگار نمی‌کشم.» گفت: «شاعر اگه سیگار نکشه که شاعر نیست. شما ببین شاملو رو، اخوان ثالث رو، همین هوشنگ ابتهاج که جانت رو براش می‌دی. این‌ها همه سیگاری‌اند.» نگفتم: «باشه؛ سیگاری باشن. احمدرضا …

ادامه نوشته »

دروغی که باورش کردیم

سیگار خیلی به سینما مدیون است؛ به عکاسی هم همین‌طور. سینما به سیگار جاذبۀ دروغین داد. لای انگشت هر ستاره نخ سیگاری گذاشت تا خیال کنیم بخشی از درخشش سوپراستارها به خاطر سیگاری است که دود می‌کنند. زن بود سیگار می‌کشید، مرد بود سیگار می‌کشید، بلوند بود سیگار می‌کشید، موهای …

ادامه نوشته »

اُشنو

اُشنویه؛ آذربایجان غربی؛ بهمن ۱۳۹۲ سمیرا با آن چشم‌های گود رفته از گریه و موهای به‌هم‌ریخته و لباس خانگی بلند که او را بیشتر شبیه به درختی سرمازده نشان می‌داد تا گوزنی خسته، کنارِ پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شد نشسته بود. حیاط پُر بود از درخت‌های گیلاسی که …

ادامه نوشته »

پُکِ سیاسی

بین سال‌های ۸۲ تا ۸۸ من وبلاگ‌نویس بودم؛ یعنی سایت شخصی داشتم و در آن هر روز مطلبی کوتاه -حدود ۵۰۰ کلمه- می‌نوشتم. اسم وبلاگم «وب‌نوشته‌ها» بود. آن ایام خیلی وبلاگ‌نویسی و اساسا وارد اینترنت شدن کار آسانی نبود؛ اما یکی به دلیل اینکه بیش از یک‌سالی که وبلاگ می‌نوشتم …

ادامه نوشته »