خانه / روایت (صفحه 3)

روایت

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده بود، ناچار شدم به قول همو دنبال کار بروم و برای زن و بچه‌ام نان دربیاورم. ساده‌ترین راه فعلگی بود که عنوان محترمانه‌اش «کارگر ساختمانی» است. روزی که قرار باشد شش‌دانگ به خودم بپردازم شرح …

ادامه نوشته »

و اولادکم فتنه

آلبوم‌ها پخش‌وپلا شده‌اند روی زمین. سنا هرکدامشان را باز می‌کند، جیغی می‌کشد و با هیجان می‌گوید: «مامان این تویی؟» برای هرکدام یک‌جوری ذوق می‌کند. سؤال پشت سؤال است که ردیف می‌کند برایم. بعضی‌ها را از توی کاورش درمی‌آورد. عصبانی می‌شوم. نمی‌خواهم این وضعیت به‌هم‌ریختۀ خانه‌تکانی بیشتر از این کلافه‌ام کند. …

ادامه نوشته »

آن گوشه، کنج سکو

خانه جای سوزن انداختن نداشت. آن اتاق مردانه بود و توی پذیرایی زن‌ها نشسته بودند. سید رفته بود منبر و من داشتم چای می‌ریختم. صدایش از قسمت مردانه می‌ریخت بیرون و بین پچ‌پچ‌های گاه‌به‌گاه خانم‌ها، خودش را می‌رساند به آشپزخانه. یک‌دفعه از بین حرف‌هایش یک جمله برایم بولد شد؛ «تفاوت …

ادامه نوشته »

تبعید به عریانی

دستم از میله جدا نمی‌شد. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: «بیا پایین دیگه!» صدایم ضعیف و منقطع بود. «نمی‌تونم بیام. کمکم کن». انگار اولین باری باشد که همچین چیزی می‌شنود. کلافگی‌اش رنگ تعجب گرفت. «وا! بیا پایین دیگه». بی‌کس و عاجز بودم. کسی هوایم را …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۵)

از اندیمشک تا شوش را با مینی‌بوس رفتم و هنوز هم این راه را، ترجیح می‌دهم با مینی‌بوس همراه باشم. حوادثی گاه پیش می‌آمد و می‌آید که برایم جالب است. اغلب خویشان و دوستان و هم‌ولایتی‌های روستایی را می‌شود در این مسیر نیم‌ساعته دید و از حال و روزشان باخبر …

ادامه نوشته »

استدلال یا روایت

ما هر روز در راه قانع کردن خودمان و دیگران بر اساس شواهد تلاش می‌کنیم یا از تلاش دیگران به اقناع می‌رسیم و نام این را استدلال منطقی می‌گذاریم. تصوری که از استدلال منطقی داریم چی است؟ زنجیره‌ای از گزاره‌ها که دنبال هم می‌آیند، گزاره‌های اولی اطلاعات دقیق و یقینی …

ادامه نوشته »

صلۀ انار

شاید اولین خاطره‌ای است که روی کاغذ می‌آورم و اگر این زندگی مرا دگرگون نمی‌کرد شاید هیچ وقت دست به نوشتن این خط نمی‌زدم. موضوع از چند سال پیش آغاز شد؛ از زمانی که ازدواج کردیم و ثمرۀ این ازدواج پنج‌ساله، چیزی نبود جز دکتر رفتن‌های فراوان و خوردن انواع …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۴)

به دفتر مجله که رسیدیم خبری از منوچهر نبود‌‌. به بهمن گفتم: «استاد کجاست؟» با حیرت به من نگاه کرد و پرسید: «مگه خبر نداری؟» – چی شده؟ – مانلی مرد. دکترا نتونستن نجاتش بدن. «مانلی» تنها پسر استاد بود. تقریبا همسن و سال بودیم. سرطان خون گرفته بود و …

ادامه نوشته »

«تا حالا عاشق شدی؟»

پای تلویزیون نشسته‌ایم. یک دورهمی ساده است. میان چِندش و خنده‌ایم از لوس‌بازی‌های مجری. دهان اکثرمان تا بناگوش باز است و چشممان دوخته به جعبه جادو. مجری از مهمان برنامه می‌پرسد «تا حالا عاشق شدی؟». مهمان سرخ می‌شود، سفید می‌شود، در خودش فرو می‌رود. خجالت می‌کشد. می‌خندد. حالا چه خاطراتی …

ادامه نوشته »

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت به مخاطب می‌رسد، دگرروایت (alternative narrative)، یا دقیق‌تر، دگرروایت‌های مختلف می‌توانند شکل بگیرند. تمام آنچه برای شکل گرفتن یک دگرروایت نیاز است، کمی شک و کمی ابتکار است. حتی کم‌تر از شک، کافی است دربست …

ادامه نوشته »

از زلزله تا برف، رحمت تا زحمت

  هر بلایی کز آسمان آید گرچه بر دیگری قضا باشد بر زمین نارسیده می‌گوید خانۀ انوری کجا باشد؟! (انوری)    از مسافرت که برگشتیم و ماشین را در پارکینگ پارک کردم، همه رفتند بالا و من ماندم و صندوق عقبی که باید خالی می‌شد توی انبار؛ اما تا در …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

سال بعد به‌محض رسیدن تعطیلات، راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ و این‌بار با اتوبوس. به یاد ندارم چرا و چگونه. پسینگاه به تهران رسیدم‌. به‌هرحال ساک به دوش راه شمال تهران را در پیش گرفتم. به یاد دارم در هنگام عبور از میدانی، که اینک «انقلاب» نامیده می‌شود، دختری …

ادامه نوشته »