خانه / روایت (صفحه 29)

روایت

لذت مفقوده در تهران

چه لذتی دارد وقتی در پیاده رو راه می روی و ناگهان با بوق و واژه هایی مثل”هووو…عمو… مگه کوری نمی بینی موتور میاد؟!” از جا نمی پری و آینه بغل یک موتورسیکلت آرنجت را به پهلویت نمی دوزد تا حیران بمانی که خدا چقدر دوستت دارد که در پیاده …

ادامه نوشته »

حضارت سفارت

سالهاست در موقعیت‌های ناخوش‌آیند شوخی و مزاح می‌کنیم. حافظه‌ی من از دهه‌ی شصت همراهی می‌کند. در صف نفت مردم شوخی می‌کردند. کوپن می‌دادند و مردم شوخی می‌کردند. مدرسه‌ها جا برای دانش‌آموزان نداشت، توی راهروها والدین شوخی می‌کردند. سد پشت سد ساخته می‌شد و صدای کسی شنیده نمی‌شد و مردم شوخی …

ادامه نوشته »

آسمان تهران، آسمان فنوج

تا قبل از ساعت هشت، چهار باری از خواب پریدم. خستگی کهنه‌ی شب قبل و جاده‌ی پرپیچ خم و سفری که بیت و چهار ساعت کش آمده بود جایی برای خواب نگذاشت. انگار روز اول کارم بود. هفده روز استراحت همه‌چیز را به شکل اولش برگردانده بود. هم من برای …

ادامه نوشته »

تماشای درآغوش کشیدن ها

فرودگاهها عجیب ترین مکان های دنیایند، مخلوطی از خوشحالی و آه، وقتی دیدارها تازه میشوند، عزیزی از راه میرسد، دست هایمان را به شادی تکان میدهیم با لبخندی از عمق جان، چشمهایی که برق میزنند از شادی دیدار، وقتی که عزیزی میرود، باید دل بکنیم، خداحافظی کنیم دست تکان دهیم …

ادامه نوشته »

نکند از دستم برود

یک عُمر دیگر هم که بگذرد از یادم نمی‌رود آن غروبی را که از بالای قُله نگاه می‌کردم غروب ماه را. آن خوابیدن-نخوابیدن میانِ درّه را، آن طلوعِ ماه را که وقتی تیمِ ستاره شناسی هم‌راه‌مان از آن اصطلاح استفاده کرد دقیقه‌یی شُکه شده نگاه کردیم هم‌دیگر را و بعد …

ادامه نوشته »

تفکری در بودن، از میان ابرها تا همین حالا

بازگشتِ من به تهران، بازگشت من به همه‌ی آن‌چه به جا مانده برای امسال نیست. بازگشتِ من به تغییری‌ست سرنوشت ساز. بگذار باران ببارد و هوا گرم‌تر از آن ‌شود که فکرش را می‌کردیم؛ بگذار سنگ ببارد، بگذار چاله‌ها چاه شوند، بگذار دریاها سرریز شوند، بگذار هرچه می‌خواهد بشود. می‌دانی …

ادامه نوشته »

مدار صفر

«بریم؟» این کلمه‌ی طلائی پایم را سست می‌کند. احمد چند ماه پیش یک کلمه گفت. چندان پرس‌وجو نکردم. سفری دور و دراز، آن هم در ایام عید، آن هم با اوضاع و احوال آشفته‌ای که داشتم، آن هم با قول‌هایی که داده بودم چندان جور نبود. پیش خودم فکر کردم …

ادامه نوشته »

کابوس‌های اتوبوس

همان‌طور که انتظارش را داشتم نیمی از مسافرتمان در شمال، به‌جای لب دریا نشستن و لابه‌لای درخت‌های تودرتوی جنگل گشتن، سر سفره‌های رنگین خاله‌ها و عمّه‌ها گذشت. از آخرین میهمانی که در باغ دایی جان برگزار می‌شد دل بریدیم و دل دادیم به جاده.

ادامه نوشته »

زندگی کردن در حال

موزه ها برای بعضی خسته کننده اند، برای بعضی هیجان انگیز، این خاصیت تاریخ است، در مقابلش همیشه دو گروه قرار دارند گروهی که عاشق تاریخند و گروهی که حوصله اش را ندارند، اما من و تو آن دسته سومیم، از آن ها که عاشقش نیستیم اما از تماشایش، قصه …

ادامه نوشته »

آناتومی مسافر

  گفتم عید دارم می‌روم سفر. با مِن‌مِن گفتم دارم می‌روم سفر و سفرم هم راه دور است. مادرم با نگاه آمیخته به عتاب و محبت گفت: «آخه بچه! یک‌کم بشین تو خونه. این قدر سفر می‌ری چیکار؟» لبخند زدم. اصولاً در برابر این نگاه‌ها سپری جز لبخند ندارم. جواب …

ادامه نوشته »