خانه / روایت (صفحه 29)

روایت

خواهرِ اصفهان

هر شهری فراخور خاص خودش را دارد. در هر شهری چیزی لذت‌بخش است. شاید به مرور زمان چیزی یا جائی جایگزین چیزی یا جای دیگر شود ـ که لااقل تجربه‌ی شخصی من چنین می‌گوید ـ اما هنگام سفر از چیزی یا جائی خوش‌مان می‌آید یا بدمان می‌آید و این در …

ادامه نوشته »

گریه نمیکنه قدم میزنه!

صبح که از خانه بیرون زدم بارانِ قشنگی می بارید، از آن باران هایی که معید اگر بداند پنجره را چهار طاق باز می گذارد و ساعتی بعد عطسه پشت عطسه، آبریزش و بدن دردش هم شروع می شود. بهش نگفتم. از دیشب بدن درد و گلودردش شروع شده، فقط …

ادامه نوشته »

وعده برای بعد ۱۳؛ سیلی زدن/ فردا با روایت روز عقد کار کافه واله تمام می‌شود

کافه واله. در راه برگشت از اسالم به سمت ساری، در متل‌قو -به قول نجف‌آبادی‌ها- تاپیدیم به گل. ناهار را مهمان بابای قزلی بودیم در رودسر و بعد از ناهار بود که در ترافیک نوار ساحلی به سمت ساری گیر افتادیم.

ادامه نوشته »

خارج از کادر

عکس‌گرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلی‌ها یک «اس ال آر» داشته‌باشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکس‌گرفتن که می‌رسید همه باید …

ادامه نوشته »

هزارتوی واتیکان

رم شهر افسانه‌هاست. چه افسانه‌ای جذاب‌تر از این که شهر یا کشوری مستقل در شهری بزرگ وجود دارد. مسافری که یک روز یا کمی بیشتر سیاحت می‌کند مثل خواننده‌ی متنی افسانه‌ای، بهره‌ای از راست و دروغ داستان نخواهد داشت. مسافر یک روزه آنچه برایش می‌گویند را باور می‌کند یا باور …

ادامه نوشته »

این‌ها گفتن ندارد

من بودم و علی و صفر، که سه تامان باهم قرار گذاشتیم راهی بشویم. من و علی و صفر از همان اول‌ها، از وقتی خودمان و دور و برمان را شناختیم، سه تا رفیق بودیم. اصلاً سه تایی یک نفر بودیم. همه جا باهم بودیم و جز وقت‌هایی که دیگر …

ادامه نوشته »

قصه‌ی آخرم این نیست…

آن لحظه ای را دوست دارم که زعفران را میریزیم توی دیگ و یکباره همه چیز رنگ میگیرد، بعد گلاب را میریزیم و خلال بادام را، حالا یکی یکی میآیند شله زرد نذری را هم میزنند، یکی چشم هایش را میبندد و زیر لب زمزمه میکند دعایی، رازی، نیازی، یکی …

ادامه نوشته »

ناگهان اتّفاق می‌اُفتد

چهل و هشت نفر بودیم، از همان تابستانِ پنج سال پیش که هر کدام رفتیم دنبال سرنوشتمان، هنوز وعده های دوستانه داریم. یک گروه داریم از همین گروه های تلگرامی. با هم می خندیم. با هم اشک می ریزیم. با هم بحث می کنیم. همه‌مان به اتفاق عقیده داریم که …

ادامه نوشته »

حاکمان قلمروهای کوچک

سه روز است که خانه‌دارم. یعنی خانه‌داری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم می‌آید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص می‌دهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربه‌های دفعه قبلی به کارم نمی‌آید و خانه‌داری آیینی است که هربار نوشدن می‌طلبد و ناچار، باید قوانین …

ادامه نوشته »

شهر خالی، خانه خالی

خانه در سکوت فرو رفته. خیابان در سکوت فرو رفته. شهر در سکوت فرو رفته. خانواده ام مسافران در راه بازگشتند. مردم، به دیدوبازدید مشغولند، به پناه بردن به دامن دریا و کوه و دشت. گاه گاه، صدای رد شدن اتومبیلی از دور شنیده می‌شود. روز را از ابتدایش شروع …

ادامه نوشته »

بازیگوشی‌‌ها

کافه واله. ساعت ۸ از یِرِوان راه افتادیم، ساعت یک نیمه‌شب رسیدیم اسالم و باورمان نبود ۹۰۰ کیلومتر راه کوهستانی را یک‌روزه بکوبیم تا خلیف‌آباد اسالمِ هشت‌پر که محل مرگ جلال بود و اسکان ما. نیمه شب رسیدیم به خانه کامی در خانقاه که سلام خزر به گوش‌مان می‌رسید و …

ادامه نوشته »