خانه / روایت (صفحه 27)

روایت

عطر شکوفه های بادام

آخرین جمعه سال ۹۵ با یک گردش خانوادگی در شهر بلخ رقم می خورد. یک شهر رویایی که در تاریخ و ادبیات بارها نام آن را در کنار نام مولوی شنیده ایم. مولانا جلال الدین محمد بلخی! شهری در جنوب آمودریا و شمال هندوکش، شهری که زخم مغول ها را بر خود دارد و مرهم دوره تیموری را. همه اینها را ما در کتاب ها خوانده ایم و حالا قرار است به تماشا برویم.

ادامه نوشته »

مرثیه ای برای یک رویا

رای خرید تلفن همراه رفته بودم به بازار چارسو خیابان جمهوری. داخل یکی از فروشگاه ها دوباره دیدمش. با همان چهره خاص و کت و شلوار اتوخورده و کیف سامسونت در دست. جلو رفتم و سلام کردم. در همان نگاه اول شناخت. اول احوال خانواده امیرخان را پرسید و بعد پرسید که اینجا چه می‌کنم.

ادامه نوشته »

قایم موشک بازی در فرش فروشی ۲

هنوز برای بازارگردی فرصت داریم از جلوی چند مغازه لوازم التحریر فروشی می گذریم. سرکی هم به داخل می زنیم و برای گوهرشاد مدادتراش می خریم که مدادرنگی هایش را در طول سفر بتراشد. همراه آوردن اسباب نقاشی به همراه وسایل کاردستی مثل قیچی و چسب، مهره های رنگی، نخ و کش برای سفر بردن یک کودک سه ساله مثل گوهرشاد بسیار کارگشا و موثر است.

ادامه نوشته »

صندلی پشت به دریا

چاپخانه، کار را یکسر خراب کرده بود. تازه آن شماره، ویژه‌نامه سالگرد مجله سوره نوجوانان بود و در آن پرونده، آدم‌های اسم و رسم‌دار به ما یادداشت داده بودند. محمد میرکیانی ـ سردبیر مجله ـ از چاپخانه و ناظر چاپ و اصلاً همه ما ناراحت بود. وقتی به من رسید، …

ادامه نوشته »

۵ اردیبهشت

در یک شرکت معتبر IT همکار بودیم. او در بخش خدمات پس از فروش و من در بخش فروش. در گعده‌های شرکت بیشتر آشنا شدیم تا عصر جمعه‌ای که بی هیچ مقدمه پای درکه خواستگاری کردم. با کوله کوهنوردی و لباس خاکی، از پلنگ‌چال برگشته بود. حدود یک ماه بعد جواب مثبت داد. موضوع خواستگاری را هم با پدرش در میان گذاشته بود. پیشنهاد کرد با او هم صحبت کنم.

ادامه نوشته »

قایم‌موشک‌بازی در فرش‌فروشی ۱

از خانواده ویس که خداحافظی می‌کنیم عصر شده. گوهرشاد را به‌سختی از بچه‌های خانه و اسباب‌بازی‌ها جدا می‌کنیم و راه می‌افتیم. با هم خوب هم‌بازی شده بودند و کارتون می‌دیدند. اما در حین بازی‌شان بعضی وقت‌ها ناگهان می‌آمد طرف ما و دو پسر‌بچه هم پشت سرش.

ادامه نوشته »

روا مدار که من نا‌امید برگردم

هنوز تا اذان ظهر مانده که وارد صحن روضه مبارک می‌شویم: همان‌جایی که در اکثر عکس‌ها معلوم است. کف سنگ سفید دارد، آفتاب مستقیم می‌تابد و محوطه خلوت است. بارگاه درست در مرکز این صحن قرار گرفته است. با یک گنبد یک‌دست فیروزه‌ای اصلی که گنبدهای فرعی کوچک‌تر هم کنارش هست. کل بنا با کاشی‌کاری آبی لاجورد و فیروزه‌ای پوشیده شده که نقوش زرد‌رنگ هم زیاد دارد.

ادامه نوشته »

داخلی ۱۰۹

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند.

ادامه نوشته »

شهرکبوتران سفید

خوبی داشتن همسفر سحر خیز این است که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی می بینی نان تازه برای انداختن سفره صبحانه آماده است. تا صبحانه بخوریم ویس هم آمده جلوی در خانه و بلاخره همدیگر را در آغوش می گیریم. ویس از معدود دوستان افغان ماست که چد سال پیش سفری هم به ایران داشته و او را در تهران هم دیده ایم. ادامه ارتباط هم به همان فیس بوک بر می گردد و احوال پرسی های هر از گاه.

ادامه نوشته »

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!” خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم. “چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟” احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار …

ادامه نوشته »