خانه / روایت (صفحه 27)

روایت

ادریس

لختی از مویش را دور انگشتش تاب دادو گفت: دوچرخه سواری را دوست دارم و اعتقادم این است که جهانگردها خوشبخت تر از نقاش ها هستند. چتربازها رویاهایشان دست یافتنی تر از شاعران است. تاک ها شاد تر از درخت های انارند و توت ها دیوانگی روشنی در برگهایشان وجود دارد. بعضی چیزها خلق می شوند که خلق شده باشند. من هیچ اعتقادی به فلسفه ندارم؛ مطمئنم آفریده می شوی که یا خوشبخت باشی یا بدبخت.

ادامه نوشته »

بغض، اشک، شانه، خواب

چمدان ها را میگذارم وسط اتاق، مینشینم روی کاناپه و خیره میشوم به خانه، بیست روز نبوده ایم، دلم برای اینجا تنگ شده بود اما حالا در فاصله بین دو دلتنگی گیر افتاده ام و این بدترین حال دنیاست، بلند میشوم چرخی در خانه سبز کوچکمان میزنم، خانه ای که …

ادامه نوشته »

صدا ها و دماغ ها

« دکتر، یه زن وقتی میشکنه که بفهمه یه مرد اونو به خاطر قیافه اش کنار گذاشته! حتی اگه از اون مرده متنفر باشه » اینها را صدای یک خانم داشت از توی تلویزیون می گفت. وسط مهمانی شلوغ پلوغ خانه ی دختر عمه نجمی، درست موقعی که فقط چند ثانیه انگار حرف همه ته کشیده بود. همه یعنی فامیلی شصت نفره که سال تا سال هم را نمی بینند. وحالا دیگر حتی خود تلویزیون هم ساکت شده بود.

ادامه نوشته »

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ بیست و چهار ساعته برگشت خانه. از در وارد شد و شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ بیمارهای دیروزش. اوّل از همه به این داستان(رُجوع شود به روایت از‌ما‌بهتران۱) اشاره کرد. همین که گُفت “صلهکفیائیل” …

ادامه نوشته »

از ما بهتران ۱

همان لحظه ی اول که وارد بیمارستان شدند توجهم را به خودشان جلب کردند. پدر و مادری همراه با یک کودک چند ماهه، گمانم شمالی بودند. ساده و روستایی به نظر می رسیدند. با اینکه کودک بد حال به نظر نمی رسید امّا چهره ی پدر و مادر بیش ازحد …

ادامه نوشته »

حضور غایب آدم‌های حقیقی

از ذهنم گذشت: « ده روز محک خوبیه! من این ور دنیا و احمد اون ور، دریاها و کوه‌ها و کلی کشور و هزاران کیلومتر هم بین‌مون فاصله‌س» کلیشه‌های رایج همیشه اینجور القا کرده‌اند که دوری وسیله خوبی برای محک زدن احساسات است. « یه مدت که دور باشی از …

ادامه نوشته »

این‌‌گونه بود تعطیلات ما!

عید امسال همه معادلات تغییر کرد. بر اساس محاسبات انجام گرفته برپایه تراکم مهمان‌های سنوات اخیر، تصمیم گرفتیم که برای جلوگیری از هدررفت و صرفه جویی، روز سوم عید میوه و شیرینی بخریم. آن هم با درنظر گرفتن مهمان‌های ثابت که خانواده خودم، همسرم بعلاوه دو سه مهمان که روال …

ادامه نوشته »

باران گرفته‌ام

می‌گردم دنبال جایی که سرد باشد، بنشینم آن‌جا، سال گرمی را پیشِ رو دارم. به آینده که فکر می‌کنم، نگاهم به گذشته است. سراغ گذشته را که می‌گیرم، محو می‌شوم در جهانی از شکست‌ها، اندک شادی‌ها و مسائلی که هرگز گمان نمی‌کردم در هزار و سیصد و نود و شش، …

ادامه نوشته »

بعد از آن پنجره‎‌ی قدیمی خیابانِ گنبد سبز

می‌پرسی چرا نمی‌نویسم. وَ تأکید می‌کنی که این خُلفِ وعده است. می‌پرسی چرا سکوت می‌کنم. وَ منتظری پاسخی بدهم. کِز کرده‌ام گوشه‌یی از خودم و روزهای نوشتنِ بسیار را تکرار می‌کنم در ذهنم. روزهایی که روزی سی‌صد کلمه حتماً باید می‌نوشتم، سی‌صد صفحه می‌خواندم. روزهایی که «صد و پنجاه روز …

ادامه نوشته »

از پیتزا تا پیزا

کوچه‌های فلورانس و شهرهای کوچک و بزرگ دیگر ایتالیا کوچه‌های آدم‌های زیادی است. طی سالها و قرن‌ها زیاد بوده‌اند کسانی که در این کوچه‌ها قدم زده‌اند و هر کدام چیزی در ذهن‌شان می‌پرورانده‌اند. کسانی در افسون هنر ریخته از در و دیوار مانده‌اند، کسانی در بافت و ساخت شهری‌اش، کسانی …

ادامه نوشته »

هنوز هستیم

سیزده مان را توی خانه به در کردیم. بدون کباب و کاهو سکنجبین، با میرزا قاسمی و شربت آبلیمو. مهمان ناخوانده هم داشتیم؛ آلرژی بعد از سه ماه کوچ زمستانی بازگشته بود و رفته بود توی جلد آقای خانه. آنقدر قرص ضد حساسیت و سرماخوردگی خورده بود که تمام فواصل …

ادامه نوشته »

و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد

از بچگی جاده را دوست داشتم به خاطر آسمانش، روز بود یا شب کارم این بود که آسمان را تماشا کنم، روزها خیره شوم به ابرها و حدس بزنم هر کدام شان شبیه چی هستند، و شب ها محو ستاره ها شوم که با آسمان شهر فرق داشتند پر نورتر …

ادامه نوشته »