خانه / روایت (صفحه 27)

روایت

شهر بی تو مرا حبس می‌شود

«نمی دانم چطور باید چنین صحنه‌ای را فراموش کرد. لحظه‌ای که بعد از مهمانی به خانه برمی‌گردی و در خانه‌ات را باز می‌بینی و نوری کم رنگ که از گوشه در به راهرو می‌ریزد و قلب تو اول می‌ریزد و بعد می‌ایستد و صدایی که از ته حنجره‌ات خارج می‌شود …

ادامه نوشته »

خدایا به حق هشت و چارت

کافه واله. زنم دیشب می‌خواست برود مهمانی و من ازش اجازه گرفتم و نرفتم. بهش گفتم می‌داند که خیلی اهل مهمانی نیستم. گفتم می‌روم خانه طوقدار پیش بابا و مامان. باران شِکه شِکه می‌زد. هوا سرد شده بود و عمارت طوقدار هم خلوت بود.

ادامه نوشته »

این روزها به هر بهانه‌یی از حرف می‌زنم

هم‌نظری آیینه و من در ترازِ دیدگانِ تو را باید به کم‌حاشیه‌ترین هم‌نظری‌ها لقب داد؛ بس که سکوت است و تماشا… «برای رقصِ باد از پنجره پرده بیفکن» دلم با سربه‌هوایی برگ‌های هنوز ریزان از درخت صاف نمی‌شود. برای خیالِ راحتِ باغ هم که شده، هر صبح چاشتی به میزبانی …

ادامه نوشته »

تاب و قرار

سفر از جائی شروع می‌شود. هر سفری دو بخش دارد؛ بخش ذهنی و بخش بیرونی. بخش ذهنی سفر معمولاً پیش از بخش بیرونی آن آغاز می‌شود. وقتی مسافر به سفر فکر می‌کند، وقتی بی‌قرار و بی‌تاب سفر می‌شود، وقتی خمودی به قلبش هجوم می‌آورد، وقتی ندائی در سرش به تکرار …

ادامه نوشته »

زمانی برای کودکی

از قرارهای ما در سال جدید این است که زمانهایی را صرف کودکی کردن و نقب زدن به شادی های کودکی کنیم، قرار شد ایدستی تهیه کنیم از همه آنچه که در کودکی شادی می نامیدیمش و یا امروز ما را به کودکی و کودک بودن پیوند میدهد، لیستمان با …

ادامه نوشته »

آقاجان که دیگر نیست

طوری از آتشکده صحبت می کردند که فکر می کردیم قرار است با یک جهنّم  آتش روبرو شویم، امّا برخلاف انتظار شعله ی کوچکی را دیدیم که می گفتند هزار و پانصد سال است خاموش نشده، جوان تر ها اصرار داشتند بگویند که حالا دیگر علاوه بر هیزم، گاز کشی …

ادامه نوشته »

دو هجا پیش از سیب

«همواره عشق بی‌خبر از راه می‌رسد»، و این همان‌چیزی‌ست که این روز‌ها من هر صبح می‌خوانم به زمزمه زیر لب. چشم که باز می‌کنم، فاصله‌یی را میانِ نگاه‌های برآمده از پسِ پلکم میابم و نگاه‌هایی که مرا به صبوری و آینده سوق می‌دهد. «آی عشق، آی عشق»، آسمان آبیَ‌ت را …

ادامه نوشته »

اعترافات یک ذهن اسفناک

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند عید را تبریک بگویند. پدر و مادر فاطمه، بزرگترهای فامیلند و این تلفنها و عید دیدنی های نفس گیر بخشی از آداب هر ساله ی این خانه است. …

ادامه نوشته »

پرزدن کبوتر تحویل سالِ نو

صبح ساعت که زنگ زد فورا از جا پریدم شب قبلش قرار گذاشته بودم حتما صبح روز سال تحویل را حرم باشم، میخواستم سال را به کسی که باید تحویل بدهم و سال جدید را با نگاه عاشقانه او شروع کنم، ساعت ۶:٣٠ بود آرام صدایت زدم و گفتم من …

ادامه نوشته »

پیام مهم نوروزی پالت (ادام الله ظلّه الوارف)

کافه واله. «آقای ابوبکر البغدادی… آقای ابوبکر البغدادی…» زنم انگار که اسم رییس داعش را پشت تریبون بخواند، داشت به سمت اتاق عمارت بالا نزدیک می‌شد. من می‌خواستم آماده شوم برای شستن تن، ۲ ساعت مانده به تحویل سال. آمد دم در اتاق ایستاد و دوباره گفت: «آقای دکتر ابوبکر …

ادامه نوشته »