خانه / روایت (صفحه 20)

روایت

شهرکبوتران سفید

خوبی داشتن همسفر سحر خیز این است که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی می بینی نان تازه برای انداختن سفره صبحانه آماده است. تا صبحانه بخوریم ویس هم آمده جلوی در خانه و بلاخره همدیگر را در آغوش می گیریم. ویس از معدود دوستان افغان ماست که چد سال پیش سفری هم به ایران داشته و او را در تهران هم دیده ایم. ادامه ارتباط هم به همان فیس بوک بر می گردد و احوال پرسی های هر از گاه.

ادامه نوشته »

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!” خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم. “چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟” احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار …

ادامه نوشته »

مصاف

بعضی بودند و بعضی نبودند. بعضی داشتند و بعضی نداشتندــــ غرفه‌های دولتی نمایشگاه کتاب بولونیا را عرض می‌کنم. بعضی از کشورها با غرفه‌ای که نشان می‌داد دولتی و متعلق به وزارت فرهنگ‌شان یا چیزی شبیه این است بودند و بعضی کشورها نه . بعضی کشورها به اسم کشورشان غرفه داشتند …

ادامه نوشته »

قرص جوشان برای سوغات

تا هوا تاریک شود هرکدام ولو شده‌ایم گوشه‌ای و به کاری مشغول می‌شویم. جای مشخصی برای ساک و کوله‌ها معین می‌کنیم. اولین کار راه انداختن سیم‌کارت‌هاست و ذخیره کردن شماره‌های جدید. بعد هم تماس با خانواده‌هایمان در ایران که خبر سلامتی بدهیم. کلی سفارش می‌کنند که مراقب باشید و ما هم تأکید که بله مراقب هستیم.

ادامه نوشته »

گنج و رنج

در زبان افواهی مثالی وجود دارد که بهترین کاربردش درباره‌ی ناشران خصوصی است‌ــــ چاردیواری، اختیاری. ناشر خصوصی به راحتی در برابر هر منتقدی می‌تواند چنین رای و نظری داشته باشد و خیالش راحت باشد که چرخ نشرش تا می‌چرخد و بازار به هر حد و حدودی که تعریف کرده با …

ادامه نوشته »

استقبال در فرودگاه خالی

توی بویینگ ام دی سالخورده که جاگیر می شویم تازه متوجه میشوم بیشتر صندلی های هواپیما خالی هستند. چند خانواده دیگر با فرزندشان هم هستند. یک مسافر روحانی با عمامه مشکی را هم می بینم. خانواده ما در سه صندلی کنار هم می نشینیم و محمد و همسرش در ردیف کناری. گوهرشاد کنار پنجره جاگیر می شود و با هیجان کمربند ایمنی را که نمی دانم چطور یادگرفته می بندد.

ادامه نوشته »

کلاف پیچیده

هرچه تلاش کنیم از این واقعیت نمی‌توانیم فرار کنیم که نمایشگاه‌های کتاب بین‌المللی تابلو و ویترینی از وضعیت نشر کشورمان است‌ــــ دقیق‌تر آن است که بگویم حضور ایران در مجامع بین‌المللی نمایشی از وضعیت داخلی است. فرقی نمی‌کند شرکت کننده بخش خصوصی باشد یا دولتی، فرقی نمی‌کند ناشر باشد یا …

ادامه نوشته »

مزارشریف جانمونی!

نشسته ایم توی سالن انتظار فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد. از همه بازرسی ها عبور کرده ایم. همه کارها شده و تنها منتظر سوار شدن به هواپیما هستیم. از فروشگاه گوشه سالن پف فیل هزار تومانی را به سه تومان می‌خریم. وقتی برای اداره یک فروشگاه کوچک که توی محله ما یک جوان ۱۸ ساله همه کارهایش را می کند پنج کارمند زن را با یونیفرم یکسان چادر و مانتو بکار می گیرند باید هم با مشتری دولا پهنا حساب کنند.

ادامه نوشته »

کرگدن بولونیا

خلق و خو و رفتار و کردار هر کشوری را کم‌وبیش می‌شد در غرفه‌اش دید. ناشران آمریکای لاتین که هم برزیل بود و هم مکزیک و هم کوبا و هم دیگر کشورهای آمریکای لاتین، خوش‌برخورد بودند و غرفه‌شان عموماً شلوغ بود. وقت و بی‌وقت هم با نوشیدنی‌ها و شکلات و …

ادامه نوشته »

کتاب کودکی

بشر خطارکار است. ذهن بشر خطاکار است. خطاکاری ذهن از ابزارهایی می‌آید که هم راه‌گشاست و هم راه‌بند. چه شیرین است بعضی ترکیبات فارسی‌ــــ مثل همین راه‌گشا که ترکیبی تصویری است و به ذهن راهی را متبادر می‌کند که بسته است و با چیزی بازش می‌کنند و معنای ضمنی‌اش مفید …

ادامه نوشته »

به تماشا سوگند

میدانی من آدم توجه کردن به جزئیات نیستم، مگر در بعضی کارها، مثلا وقتی دارم سالاد شیرازی درست میکنم دقت میکنم خیارها را طوری خورد کنم که مربع مربع های ریز و یک انداره ای داشته باشم، یا گوجه ها و حتی پیاز را با آنکه موقع خورد کردنش چشمهایم …

ادامه نوشته »