خانه / روایت (صفحه 20)

روایت

محالی مرگ اسطوره

تقریباً ساعت دو بعداز نیمه شب بود که زنگ در خانه را زدند. بیدار شدیم یا بهتراست بگویم زابراه شدیم. یادم نیست عیال در را باز کرد یا من. «محمد فرنود» عکاس روزنامه کیهان بود. _چه خبرشده؟ آرام گفت:«امام فوت کرده.» باورم نمی‌شد. آن روزها پیرمرد در منظر من اسطوره‌ای …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام ۲

دستم را که روی دکمه پِلِی گذاشتم، پرسیدم: ایشان پدرتان هستند؟ می‌گوید: فرقی نمی‌کند و سریع می‌گوید:«ها پدره، چون از ما بزرگتره پدرمونه». ناخواسته و هندلی‌وار خنده می‌زنم. خنده‌ام بهش می‌رساند که منظورش را دریافت کرده‌ام. بی‌وقفه به پدرش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد که: ایشان بانی مسجد هستند. از …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام

یازده سال پیش، اولین باری که آن چند پله‌ی خروج از مترو حرم مطهر را بالا رفتم، مردی را دیدم که دست گذاشته بود روی برآمدگیِ جناق سینه‌اش، به ضریح نگاه کرد و گفت: «السلام علیک یا روح الله» و بعد رفت. امروز از همان پله‌ها و همان موضع بالا …

ادامه نوشته »

چراغ خانه‌ی همسایه خاموش است

خانه‌ی خاله‌ی بزرگم یکی از قصرهای رویایی و دوست داشتنی فامیل بود. با کتابخانه‌ی مبله‌ی مختصر اما معجزه‌گرش و اتاق‌های تو در توی دو تخته و بوی مداوم یاس‌های سپید که همیشه در بخشی از حافظه‌ی کودکی‌ام موج می‌زنند. هنوز هم گاهی در خواب و بیداری و در خلسه‌ی مرور …

ادامه نوشته »

سفر رفاقت و همدلی

حوالی غروب روز شنبه ۳۰ اردیبهشت بود که آقای جلالی از بنیاد شعر و ادبیات داستانی زنگ زد و گفت بنیاد چند سالی است که مراسمی را به راه انداخته که در آن شاعران و نویسندگان همراه با عده‌ا‌‌ی از مخاطبان از مسیر کوه‌های شمال به سمت دریا راهپیمایی می‌کنند. …

ادامه نوشته »

معمای کلید

همیشه جادویی پشت درهای بسته هست که فکر می‌کنیم به محض گشوده شدن، قرار است «اتفاق»، آن اتفاق همیشه شاد، ما را بقاپد. درهای بسته، چشمک زدن را خوب بلدند. بلدند آدم را از آن سمت خانه بکشانند سمت خودشان و با زبان خودشان اغوا کنند. یکی از هوس برانگیزترین …

ادامه نوشته »

من تُرَم

حدس می‌زنم توی یکی از روزهایی که داشتم برای بچه غازها سالاد فصل درست می‌کردم و علت دعوایم با سودابه را برایشان تعریف می‌کردم، بابا مرا دید و حرف‌هایم را شنید. احتمالا اول دست کشیده  به صورت استخوانی و سیبیل نصفه نیمه‌اش و بعد رفته توی آشپزخانه و سیگارش را …

ادامه نوشته »

به خاطر جوجه بلبل‌های خرما

به جز یک مشت خاکستر نباشم به غیر از لاله​ای پرپر نباشم سرم را کاش یک خمپاره می​برد که از یک نخل هم کمتر نباشم عبود مرد شده بود. بدون رد شدن از آب نهر و بدون بوسیدن پیشانی نخلها. هم خودش و هم خواهر پنج ساله‌اش سلیمه، که بعدها …

ادامه نوشته »

منتظرم باش سه روز دیگر بر می‌گردم

زلال موج‌های پرپرت را تمام وسعت پهناورت را شب آمد، من دلم را دادم از دست تو نخلستان به نخلستان سرت را سه روز از تنهایی من و زخمی که روی دستم نشسته است می‌گذرد. سه روز از آخرین نگاه من به کوچه‌ی بن بست. سه روز از آخرین باری …

ادامه نوشته »

بدون بوسیدن پیشانی نخل‌ها

از لای نخل‌ها بیرون آمدیم. نخل‌ها عرق کرده بودند. ما عرق کرده بودیم. من هشت ساله بودم و عَبود هفت ساله. هنوز نمی‌توانستیم مثل بچه‌های بزرگتر، تن به آب بزنیم و به آنطرف نهر برویم. باید نهر را دور می‌زدیم، از باریکه راه خاکی کنار نخلستان مسافتی را طی می‌کردیم …

ادامه نوشته »

و زخم‌ها به دنیا می‌آمدند

زمین‌گیرم به بال من نخندید به پرواز محال من نخندید دلم این روزها مرد سفر نیست پرستوها، به بال من نخندید اگر نبود این زخمی که روی دست راستم، درست بالای شستم نشسته، حتماً گمان می‌کردم که این همه خاطرات رنگارنگِ شگفت‌انگیز جز مشتی خیالِ بافته‌ی ذهن کودکانه‌ی من چیز …

ادامه نوشته »

آن شبِ مبادا

پسر جوان از نَسَخی، ساعت یازده و نیم شب پله‌های خوابگاه را دو تا یکی آمده بود پایین تا از عابربانکی که روبرویِ پله‌های برقیِ پل هوایی اتوبانِ فُلان بود، ده تومان از کارتش بکشد بیرون و بدهد به دست‌فروشی آن سمتِ خیابان. دستفروش هر شب که مغازه‌های آن اطراف …

ادامه نوشته »