خانه / روایت (صفحه 20)

روایت

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۳)           

هنگامی که استاد کلیات چهار جلدی بیدل را پیش روی من گذاشت، حیران مانده بودم که چه بگویم. می‌دانستم که در جوانمردی در این روزگار هماورد ندارد و افزون بر شنیده‌ها، دیده‌ها را نیز پیش چشم داشتم و می دانستم که اگر هر چهار جلد را بردارم، دریغ نخواهد کرد؛ …

ادامه نوشته »

علیه نفرت و شیفتگی(۳)

«مشرکی در خانواده­‌ی پیامبر»؛ اسم این کتاب آدم را وسوسه می‌کند که مطالعه‌اش کند و سوال‌های زیادی را که با دیدن این عنوان در ذهنش ایجاد شده است، جواب بدهد؛ اما وقتی این جذابیت بیشتر می‌شود که نام دو تن از اساتید مطرح جامعه­‌شناسی و فلسفه‌­ی کشور را به عنوان …

ادامه نوشته »

علیه نفرت و شیفتگی (۲)

«مشرکی در خانواده­ ی پیامبر»؛ اسم این کتاب آدم را وسوسه می‌کند که مطالعه‌اش کند و سوال‌های زیادی را که با دیدن این عنوان در ذهنش ایجاد شده است، جواب بدهد؛ اما وقتی این جذابیت بیشتر می‌شود که نام دو تن از اساتید مطرح جامعه­ شناسی و فلسفه ­ی کشور …

ادامه نوشته »

از «روایت» که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

روایت طیف گسترده‌ای از نوشته‌ها را در برمی‌گیرد: حرف زدن از هرچیزی به هرشکلی گونه ای از روایت است. دو تقسیم بندی کلی برای روایت وجود دارد: داستان و ناداستان. ما در بخش روایت الفیا تمرکز خود را بر ناداستان و شاخه‌های آن گذاشته‌ایم: یادداشت، خاطره‌نویسی، تک‌نگاری، مستندنگاری و سفرنامه …

ادامه نوشته »

علیه نفرت و شیفتگی

«مشرکی در خانواده­ ی پیامبر»؛ اسم کتاب آدم را وسوسه می‌کند که مطالعه‌اش کند و سوال‌های زیادی را که با دیدن این عنوان در ذهنش ایجاد شده است جواب دهد؛ اما وقتی این جذابیت بیشتر می‌شود که نام دو تن از استاتید مطرح جامعه ­شناسی و فلسفه‌ی کشور را به …

ادامه نوشته »

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۲)

یکی از ویژگی‌های استاد اوستا این بود که هرکس هرگونه شعری می‌خواند، مورد تشویق ایشان قرار می‌گرفت. یک بار به خود جرات دادم و به ایشان عرض کردم: «استاد! شما همه را تحسین می‌کنید و هیچ‌کس به این نحو متوجه‌ی ضعف کارش نخواهد شد.» آن بزرگوار با مهربانی و ملایمت …

ادامه نوشته »

قهرمان غریبه

تابستان بود. ده سالی بیشتر نداشتم. با چندتایی از هم سن و سال‌های فامیل بازی می‌کردیم که یکهو صدای جیغ و فریاد مادرها کشاندمان توی هال. مثل بچه‌ها سرشان را چسبانده‌بودند به صفحه تلویزیون و صدایش را تا جایی که می‌شد بلند کرده‌بودند. یک‌جوری هیس هیس می‌کردند که انگار دارد …

ادامه نوشته »

معشوق و جای خالی

تابستان بود. تابستان هشت سالگی. قد و قواره‌ام به کلاس قرآن رفتن رسیده بود، به اردو رفتن با مینی‌بوس به عنوان حسن ختام کلاسی که به خشکی گذشته بود و چیزی ازش دستگیرم نشده بود. از همه کوچک‌تر شاید خودم بودم، چون بادیگارد داشتم؛ دوتا دختر همسایه‌ی کلاس پنجمی. توی …

ادامه نوشته »

سه حرفی تلخ، سه حرفی دیر*

نشسته و ننشسته دکتر رستمی پرسید: «خوب هستید؟» قاطعانه گفتم: «نه!» خوب نبودم و نبودیم. ته‌تغاری خانه‌مان روزهایش بحرانی شده بود و شب‌هایش طوفانی. ساعت دو و نیم شب قبلش از بی قراری به گریه افتاده بود. زنگ زده بودم به خاله. ماشین را آورده بود و رفته بودیم پارک …

ادامه نوشته »

دختران انتظار

مامان زخم دارد. زخم‌های عمیق. هر روز و هر شب بر تعداد زخم‌هایش افزوده می‌شود. نو می‌شوند. هر روز و هر شب دست می‌کشد روی زخم‌هایش و ناباورانه نگاهشان می‌کند. دست‌کاریشان می‌کند. به آن‌ها عادت نمی‌کند. زیر چشمی نگاهش می‌کنم. اینکه می‌گویم زیر چشمی، یعنی همین حالا. همین حالا که …

ادامه نوشته »

نگران با من ایستاده سحر

«محمد» ۹ ماه قبل با همه داشته و نداشته‌اش وداع کرده‌بود. فقر طوری پا روی گلوی او و خانواده‌اش گذاشته‌ که دیگر نتوانسته‌بود نگاه دردمند شش کودکش را تاب بیاورد. چوپان یکی از روستاهای «فاریاب» افغانستان بوده اما صاحبان مکنت و گله داران دیار کوچ کرده و دیگر صاحب گله‌ای …

ادامه نوشته »

مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مادربزرگ مادری‌ام هرگاه از شهر (دزفول) به روستا می‌آمد، از جمله چیزهایی که با خود می‌آورد، یک بقچه مجله‌ی کهنه و نو برای من بود. بچه که بودم با عکس‌های مجلات سرگرم می‌شدم. کلاس سوم ابتدایی بودم که در صفحه‌ی شعر مجله‌ی «سفید و سیاه» این قطعه‌ی کوتاه را دیدم …

ادامه نوشته »