خانه / روایت (صفحه 2)

روایت

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ اولش یواشکی، بعدش بلند. عمه ملی آن‌قدر خندید که آبجی گفت: ‌«می پِرِ درد!» ‌یعنی درد پدرم بیاید برایت. ترجمۀ این جمله از خشونت و جذبه‌اش کم می‌کند؛ انگار زهرش گرفته می‌شود و خاصیت لال …

ادامه نوشته »

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و مامان و بابا، قاطی صدای رادیو از توی پذیرایی می‌آمد. خواب‌آلود بلند شدم و رفتم کنارشان. نشسته بودند کنار سفره‌ی هفت‌سینی که مامان، شب قبل توی اتاق پذیرایی روی زمین انداخته بود. این قدیمی‌ترین تصویری …

ادامه نوشته »

بهار پاییز است مگر؟

از چاشت گریه کرده‌ام و مدام گفته‌ام بیچاره آدم‌های نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید از غم‌ها به غارهایشان پناه می‌بردند با سنگ‌ها چشماقک درست می‌کردند و برگ‌ها را به دود می‌انداختند. از بوی آن‌ها مست شده به اختراع کلمات می‌نشستند … .‌ از صبح که بی‌بی گفت: «دختر جان …

ادامه نوشته »

عرقِ فراموشی

همه چیز مثل همیشه پیش می‌رفت. ظرف‌های رنگارنگ آجیل و شیرینی‌های تر و خشک، جلویمان چیده شده بود. حرف‌های نگفته، لا به لای تِک تِکِ تخمه‌ها گم شده بود. همه خودشان را زده بودند به آن راه و عرقِ فراموشی می‌ریختند. عرقِ فراموشی، وقتی می‌آید که هزار و یک خاطره …

ادامه نوشته »

خاله جان

خاله جان، خالۀ واقعی من نبود. یکی از خاله‌زاده‌های مامان بود که خاله صدایش می‌کردیم؛ از آن‌ها که بین ده‌ها عمه‌زاده و خاله‌زاده، خاص بود برایمان. مامان و خاله هم‌سن بودند؛ هرچند در دو شهر جدا، اما دوستی‌شان خیلی نزدیک و صمیمی بود. آن موقع که جاده‌های بین‌شهری تمام آسفالت …

ادامه نوشته »

دای حجی

ما کوچک بودیم. آن‌ها بزرگ بودند. از پدرم آموخته بودم بزرگی فقط به سن و سال نیست. به خاطر همین بود که حتی پدرم مقابل بعضی هم سن و سال‌هایش کوچک بود. مقابل بعضی‌ها هم بزرگ. مقابل «دای حجی» اما کوچک بود. با هر متری که قد می‌گرفتی. دای حجی، …

ادامه نوشته »

در ستایش مردی که سینماست

باید سال ۶۹ باشد و اول دبیرستان باشی و مثلا دفترها و کتاب‌های شعری که با همکلاسی‌ات ردوبدل می‌کنی و تماشای هفتگی سریال‌ها و سینمای آخر هفته، دل‌خوشی‌هایت باشند، آن‌وقت در چنان برزخ و برهوت ذهنی که در آن گرفتاری، از طرف مدرسه در جشن دهۀ فجر ببرندت سینما برای …

ادامه نوشته »

من چند نفرم

وقتی زبان تازه‌ای یاد می‌گیری یک نفر در تو متولد می‌شود؛ مثل کودکی که در جهانی ناشناخته‌ متولد می‌شود؛ از جنس همان آدم‌های دور و برش؛ اما غریبه‌تر از آن‌که فکرش را کنی. نه زبان آدم‌های دور و برش را می‌داند و نه می‌داند چه کاری را در چه زمانی …

ادامه نوشته »

مرثیه‌ای بهاری برای فیلسوف

ناراحت نیستم از مرگ داریوش شایگان. و چرا اصلاً باید ناراحت بود!؟ روزی باید رفت و شایگان هم رفت. یکی در همان دمِ زاده شدن و یکی هم مثل فیلسوف ما در هشتاد و چند سالگی. همه می‌روند، همه می‌رویم. و من هنگامی که به زندگی (و همچنین مرگ) شایگان …

ادامه نوشته »

عطر آن سپیدارها و کاج‌ها

یادآوری گذشته یکسر ملال‌آور است؛ حتی اگر گذشته‌ی یاد آورده شده، سرشار از شادکامی و شیرینیِ یادها باشد. چون گذشته از هر چیزی تهی است، جز خودِ گذشته و گذشته، به هیچ روی بازتولید نمی‌شود. هر واقعه، تنها یک بار در تاریخ به همان هیئت نخستین صورت می‌بندد و بارهای …

ادامه نوشته »

وقتی نیل آرمسترانگ شدم

سرم را از روی گوشی که بلند می‌کنم صدایی گنگ توی گوش‌هایم می‌پیچد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. ساعت روی دیوار بی‌هیچ تعارفی نشان می‌دهد که یک ساعت سرم تو صفحه‌های اینستاگرام و خنده‌های به پهنای صورت و هدیه‌های میلیونی و سفرهای خارجی آدم‌هایی بوده که آن‌ها را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم من …

ادامه نوشته »

خانه‌ای در پناه جنگ

زندگی در روستا روستای چغا سعید با صفا بود؛ با مردمانی مهمان‌نواز. دو روزی در خانۀ آن زن و مرد مهربان بودیم. اتاقشان را برای ما خالی کردند؛ ولی قبول نکردیم. یکی از اقوامشان در نزدیکی تپه‌ای که مشرف به جادۀ اصلی بود اتاقی به ما داد. خانه با دیواری …

ادامه نوشته »