خانه / روایت (صفحه 2)

روایت

یلدای خونین

نیمۀ آذر ماهِ سال ۶۵ بود. هفت سال از جنگ می‌گذشت. پدر و برادرکوچک‌ترم در خبازخانۀ صالح‌آباد، ایلام ،در گروه تدارکات پشت جبهه بودند. پدرم پس از ماهی برگشت. هنوز گَرد راه به تن داشت و استکان چایش را نخورده بود که آژیر قرمز بلندگوی مدرسه به صدا درآمد. همۀ …

ادامه نوشته »

زبانم لال، حاج آقا باید….

همه با نومیدی بازی‌های پلی‌آف جام‌جهانی ۹۸ را دنبال می‌کردیم و کار به سفره حضرت ابوالفضل و نذر صلوات کشیده بود. سردمداران فوتبال ایران اما با اخراج حاجی مایلی و آوردن والدیر ویرا به عنوان سرمربی تیم بزرگسالان، نشان دادند که نمی‌خواهند تسلیم شوند. در پلی‌آف به ژاپن هم باختیم …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۶)

احمد برای من نطع خاطرات است. نه تنها از این رو که طلیعه و طلایه‌ی بیداری من در ساحت طریقت بود، بلکه دیگران (از سیدنا الاستاد دکتر فردید تا سیدنا الشهید مهندس مرتضای آوینی. از سیدمهدی شجاعی تا متولیِ امامزاده جلال، سید شمس الدین آل احمد. از مولانا میرزا محمدعلی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  لحظه‌ای بعد  انگار توی اکسیژن هوا و همه جا دور و برت هست، چیست؟ چطور می‌شود که نه کل روز، بلکه هر ثانیه‌اش پر از همین حس‌های متغیر باشد؟ آن روزها چنان دلم زیر و …

ادامه نوشته »

گربه‌ای در اتاق سردبیر

بیرون، حسابی سرد بود و انتظار داشتم آبدارچی پیر مجله، از راه نرسیده، کلاهم را که برمی‌دارم، لیوان چای را بگذارد روی میز. نگذاشت. آمدم توی هال و آبدارچی پیر را دیدم که دارد با دستگیره اتاق سردبیر وَر می‌رود. قفل بود و کلیدی در دست او نبود. ـ چی …

ادامه نوشته »

یک سال و دو ماه بعد…

اتوبوس از آخرین عوارضی کاشان ـ اصفهان هم گذشته بود و هنوز نمی‌دانستم که می‌خواهم در شعرخوانی‌ای که باید نرسیده به ترمینال کاوه راهی‌اش شوم، چه بخوانم؛ نه که بین انتخاب‌های بسیار گیج شده باشم؛ نه! از درد بی‌چیزی گرفتار «چه کنم؟» بودم. راستش مدت‌هاست که دوست دارم به همه …

ادامه نوشته »

ز کارشناسی تا گور دانشجو

وقتی داشتم کد دانشگاه الزهرا را میان انتخاب رشته‌ام می‌گنجاندم، تقریبا هیچ چیز از این دانشگاه نمی‌دانستم. وقتی هم نتایج آمد و من دانشجوی این «تنها دانشگاه کاملا تک جنسیتی خاورمیانه» شدم هیچ تصور خاصی از آن نداشتم. فقط یادم هست که همکلاسی‌ها و دوستانم تمایلی نداشتند این دانشگاه را …

ادامه نوشته »

آخرین سال

احتمالاً امسال آخرین سالی‌ست که دانشجو هستم. حالا ده سالی می‌شود که دانشگاه می‌روم. نمی‌دانم بی وقفه طی کردن مقاطع تحصیلی، کار خوبی بوده یا نه؟ مثل کوهنوردی مبتدی که به سختی خودش را تا قله می‌کشانَد. وقتی می‌رسد نفَس کم می‌آورَد. توان برگشت ندارد. با خودش قرار می‌گذارد دفعه‌ی …

ادامه نوشته »

پیامبری که معجزه نداشت

یازدهمین بچه‌اش همین چند روز پیش مرده بود و حالا من داشتم توی یکی از لیوان‌های تپل و قدکوتاه آشپزخانه‌ام برای او شربت آلبالو درست می‌کردم. حالا دیگر آن خبرنگار سه چهار سال پیش نبودم که عطیه برای حرف زدن با من به دنبال بهانه‌ای برای اعتماد کردن باشد. چند …

ادامه نوشته »

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند و تمام توان‌شان را به کار می‌گیرند تا صدای فرزندشان باشند. با نوشتن همدیگر را پیدا می‌کنند و قوت قلب هم می‌شوند. خیلی‌هایشان کتاب نوشته‌ و چاپ کرده‌اند. کتاب بعضی‌هایشان در لیست پرفروش‌ها، تاثیرگذارترین‌ها و …

ادامه نوشته »

معلول، عضو مصنوعی روایت

«کجا می‌ریم بابا؟» توما، معلول ذهنی_جسمی، هربار که سوار ماشین پدرش ، لویی فرونیه، می‌شود، به طور خستگی‌ناپذیری از او می‌پرسد. جواب هرچه که باشد، آن «همیشه کودک» باز این سوال را بی‌وقفه تکرار می‌کند. این پرسش بنیادین «ژان‌لویی فورنیه» است که همچون یک ترجیع‌بند، مکررا از دهان توما بیرون …

ادامه نوشته »

دنیای شلوغِ آقای متفاوت

«دَس، دَس… آقا صدا دستا رو نمی‌شنوما… دُختر پاشنه کفش طلا… جواب جواب، دَس…» نورهای وسط سالن می‌چرخیدند و رنگ‌هایشان عوض می‌شدند. دو نفر روبه‌روی هم بالا پایین می‌پریدند. چند پسر جوان، چند سال برگتر از ما، جلو و عقب رفته و سینه‌هایشان را می‌لرزاندند. دست‌های کوچکِ سجاد از شدت …

ادامه نوشته »