خانه / روایت (صفحه 2)

روایت

پُکِ سیاسی

بین سال‌های ۸۲ تا ۸۸ من وبلاگ‌نویس بودم؛ یعنی سایت شخصی داشتم و در آن هر روز مطلبی کوتاه -حدود ۵۰۰ کلمه- می‌نوشتم. اسم وبلاگم «وب‌نوشته‌ها» بود. آن ایام خیلی وبلاگ‌نویسی و اساسا وارد اینترنت شدن کار آسانی نبود؛ اما یکی به دلیل اینکه بیش از یک‌سالی که وبلاگ می‌نوشتم …

ادامه نوشته »

ادبیات، پوشیده در دودِ آبیِ تنباکو

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، دخانیات در ادبیات از جایگاه مهمی برخوردار بود. اغلب شخصیت‌‌های محترم و برجسته‌‌ی داستان درگیر نوعی از دخانیات بودند، مشهورترین آنها، شخصیت اول اثر پرآوازه‌‌ی «سر آرتور کانن دویل»، «شرلوک هولمز» است. دخانیات به عناوین کتب نیز سرایت کرده بود و واژگانی …

ادامه نوشته »

ریسک‌های فیلتر شده

بوى تنباکوى اصل؛ این اولین چیزى ست که از خاندان دخانیات به یادم مى‌آید. کودکانه‌اى بود از حس عجیب به این بو. وقتى که مادر-مادربزرگ مادرى‌ام- فرش تازۀ دست‌بافت خریده بود؛ و ترسى از بید! که مبادا به تار و پود فرش زیبایش بزند؛ پس به عمو جان -عموى مامان- …

ادامه نوشته »

سیگار: تنهایی، فردیت، دیگری

اریش فروم هنگامی که شرایط تحقق عشق‌ورزی را در مقام یک هنر یا مهارت برمی‌رسد، از «تمرکز» به‌عنوان «شرط لازم چیره‌دستی در هر هنری» یاد می‌کند، از جمله در هنر عشق ورزیدن. او بشر امروز را دچار نوعی زندگی مغشوش و بی‌تمرکز می‌بیند، انسانی که به تعبیر فروم، چندین کار …

ادامه نوشته »

سیگار

شارون استون لبخند می‌زند و به سیگارش پُک. دو دختر کنار میزی ایستاده‌اند و به سیگارشان پُک می‌زنند. تکه لباسی گیر می‌کند به لوستر فانتزی اتاق‌خواب، دختر پسر جوانی سیگار به دست کنار هم روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اند. صبح‌ها که می‌رفتم مدرسه، ناظم می‌گفت چرا بوی سیگار می‌دهم. یک بار …

ادامه نوشته »

معشوقِ سراسر جفا

داشتم می‌گفتم که مثل معشوقی است که مدام می‌خواهی ترکش کنی، ترکش هم که کنی به یکی دو وعده نکشیده دلت هوایش را می‌کند. یاد درهم‌آمیزی‌ها و گذراندن لحظه‌ها باهم و پر کردن تنهایی‌ها رهایت نمی‌کند تا آن وقت که با خودت می‌گویی یک بار دیگر سراغش را بگیرمِ، حالی …

ادامه نوشته »

افطار با دود

آدم گردن‌کلفت و پهلوانی بود، از آن داش‌مشتی‌های قلدر که سر گردنه می‌ایستادند و کسی روی حرفشان حرف نمی‌زد. قد و قامتش طوری بود که حتى اگر کسی او را نمی‌شناخت و خبر از رفتار و کردارش هم نداشت همین دیدن ظاهرش کافی بود تا از هیبتش حساب ببرد. کسی …

ادامه نوشته »

خراب‌تر زمن و بهتر از تو بسیار است…

سال‌های آشنایی‌ام را با این موجود هزار معنا مرور می‌کنم. از سه سالگی شروع شد. همان زمانی که با مامان به روستا می‌رفتم. مامان معلم نهضت سواد آموزی بود. آن موقع‌ها انگار در سیاره‌ی دیگری بودیم. نه ماهِ سال برف و باران و سرما بود. شش ماه با مامان در …

ادامه نوشته »

ارثیۀ شوم خانوادگی

دستم را روی زنگ می‌گذارم، دلم فرومی‌ریزد. بوی آشنای سیگار از درز در جنوبی حیاط، به مشامم می‌خورد. می‌دانم نیست؛ ولی نمی‌خواهم باور کنم که بیست‌وسه سال گذشته، هنوز یک چشم‌انتظاری، یک صدای آشنا، یک کلمۀ دخترم، دلم را می‌لرزاند. با خودم می‌گویم: «شاید هنوز در خوابم، خوابی طولانی که …

ادامه نوشته »

دفتر خاطرات خرمشهر

گاهی وقت‌ها حوادث و وقایعی که آنها را مهم نمی‌شماریم، بعدها می‌شود مهمترین خاطرات زندگی‌مان. این یادداشت را مدت‌ها قبل، به مناسبت سوم خرداد روز آزادی خرمشهر، برای یکی از روزنامه‌ها نوشتم. شب اول دیر رسیدیم. نیمه‌های شب نهم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ بود که ما را ـ یعنی گردان هشت امام …

ادامه نوشته »

دوم خردادِ هفتاد و شش

دوچرخه‌ی سه مار چینی‌ام را به دیوار قهوه‌خانه‌ی آقا محمود تکیه دادم و رفتم سراغ فرنی فروشی حافظ   که چند قدم از میدان نقش‌جهان دورافتاده بود. شانزده سال داشتم. شانزده سال تمام که نه، خرداد بود کمی مانده تا بهمن برسد و شانزده سالم تمام شود. دوم دبیرستان بودم. هرروز …

ادامه نوشته »

آتاتورک، استانبول، مسجد

دوباره آتاتورک و نمایشگاه عکسی درباره او. همین را می‌توان برای امام خمینی کپی‌پیست کرد در نمایشگاه کتاب ما. دست کم چیزی است که می‌شود آموخت از این حرکت. توضیح برخی از عکس‌ها با رسم‌الخط فارسی است که طبعا برای ترک‌ها آشنا نیست و آن را عربی می‌دانند. نوشته است …

ادامه نوشته »