خانه / روایت (صفحه 10)

روایت

بر درد کشان خرده مگیر

همراه مامان داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دخترم فاطمه، بغلم بود و از ترس سرما خوردن عجله می‌کردیم که به خانه برسیم. پاییز بود و رفته بودم قزوین به خانواده‌ام سر بزنم. آن روز لابد پی خریدی چیزی بیرون زده بودیم. تا توی کوچه پیچیدیم، شیلان خانم را دیدم که مثل …

ادامه نوشته »

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۱)

درآمد: سلسله‌ی این سه یادداشت‌، مروری است بر مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، موضع‌گیری‌ها و تَک‌وتوکی از مقاله‌های «محمود دولت ‌آبادی» در دهه‌های شصت و هفتاد. مناسبت این غبار روبی، دهم مرداد، روز تولد او است. آرشیو عمومِ سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و مقاله‌های دولت آبادی در نشریات دهه‌های پیش‌گفته، پخش است _از مجله‌ی «آدینه» …

ادامه نوشته »

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه یا پنجشنبه می‌آمدم تهران و سری به مادرم می‌زدم. پدرم ایران نبود. انگلیس درس می‌خواند. دوره‌ی دکتری را می‌گذراند. همیشه وقت بازگشت به قم، عصرهای جمعه، حال خوبی داشتم. آدم توی جاده که باشد، عصر …

ادامه نوشته »

درینا رود نیست

تازه از سفر برگشته‌ام. از مارش میرا. خسته از راه‌پیمایی سه روزه. از جاده‌ی مرگ که به جاده‌ی صلح تغییر نام داده. برای پاک کردن حافظه‌ی تاریخی هر ملتی، اولین کار تغییر دادن نام کوچه‌هاست. تغییر دادن کتاب‌ها، قهرمان‌ها، جشن‌ها و عزاها. مسافری سرگشته‌ام با چمدانی گمشده. زنگ می‌زنم فرودگاه؛ …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید؛ فراتر از یاد و نام(۵)

سرنوشت من دو گره‌گاه بزرگ دارد که با تکیه به آن‌ها درد بودن را تاب می‌آورم. شهسوار آفرینش، «امیر المومنین» _روحی له الفدا_ که دین و ایمان و درد و درمان من است؛ و سیدنا الشهید که آینه‌ی نیاکان آسمانی خود بود و مرا با خود چنان دچار رودربایستی آیینی …

ادامه نوشته »

ما همه پیامبریم

غواص برای کشف و جستجو خود را در اقیانوس رها می‌کند. می‌رود زیر آب، برای یافتن چیزی که خود ندارد. دیگران هم ندارند و نمی‌توانند به او بدهند. خودش باید برود. خود خودش. کپسول اکسیژن را برمی‌دارد برای توشه‌ی راهش که نفس کم نیاورد، لباسش را هم می‌پوشد و می‌رود …

ادامه نوشته »

در رثای فراداستان(۱)

به میرزا که هر چه هست ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست   خیلی اتّفاقی در یکی از روزهای تابستانِ ۸۰ که یادم نمی‌آید به چه بهانه‌ای سر از طبقه‌ی زیرینِ پاساژِ کتابِ جنّتِ مشهد درآورده بودم، اتّفاق اُفتاد. پیرمردی با موهای حنایی (که تا سالِ هشتادوسه، زمانی که …

ادامه نوشته »

گداخانه محمدعلی زم  

از راست: محمدرضا سرشار، محمدعلی زم|حوزه هنری   اوایل دهه ۷۰ دوقطبی عجیبی بین نویسندگان کودک و نوجوان وجود داشت. یک عده زیر عَلَم مجله «سروش نوجوان» به سردبیری زنده‌یاد قیصر امین‌پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی سینه می‌زدند و گروهی زیر بیرق مجله «سوره نوجوانان» به رهبری محمدرضا …

ادامه نوشته »

سیدناالشهید فراترازیاد و نام (۴)

عظمت مرتضی وجوه بسیار دارد. متفکری که از ژرفای نیست‌انگاری به ستیغ ایمان می‌رسد. هنرمندی مستندساز که واپسین حماسه آفرینی ایمانیان را با دوربین و کلام و حنجره‌ی خود مانایی می‌بخشد. نویسنده و منتقدی که حکمت سینما را پی می‌افکند و… اما راز عظمت سیدناالشهید فراتراز این‌هاست. مرتضی در سرزمینی …

ادامه نوشته »

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف …

ادامه نوشته »

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم. امان مبصر کلاس …

ادامه نوشته »

پایان کابوس

امروز بیست‌و‌هفت تیرماه است. روز اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در جنگ تحمیلی. همان ایام، مجله تایم-لایف، نظر محمود دولت آبادی را از «جنگ و صلح» اخیر جویا می‌شود. دولت آبادی روایتی می‌نویسد و به تایم-لایف می‌دهد؛ و البته همزمان، همان روایت را در اختیار مجله «دنیای سخن»(۱۳۶۵-۱۳۸۰) قرار می‌دهد. بخش‌هایی …

ادامه نوشته »