خانه / روایت (صفحه 10)

روایت

خاصیتِ خاص بودن

شاید سه‌شنبه صبح بود که گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از اساتید دوره‌ی کارشناسی‌ام بود. نمی‌دانم از کجا شماره‌ی من را پیدا کرده بود و بعد از شش هفت سال چه کارم داشت؟ هنوز موقع شنیدن صدایش استرس می گرفتم و لحنم لکنت‌وار می شد. بعد از چه می‌کنی و کجایی‌های …

ادامه نوشته »

«حبیب» در باغستان عشق

بابا روضه‌خوان بود و البته خودش را اسیر چند تا روضه زنانه سوری خانم و کبری‌خانم نکرده نبود. مداحی در هیات‌های بزرگ را هم وعده می‌داد. صدایش خوب بود و حتی نمی‌دانم چه کسی به او این‌ لقب را داده بود: «ایرج مداحان»! اغراق کرده بودند حتماً. بابا قصیده‌های بلند …

ادامه نوشته »

به من بگویید تا کِی؟

خبر کوتاه است: زلزله آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات زلزله زیاد است؛ بیش از یک کتاب، شاید یک کتابخانه؛ طولانی است، شاید به اندازه‌ی یک عمر یا عوض شدن یک نسل. دیگر از این به بعد در خاطرات و قصه‌های سرپل ذهاب، زلزله‌ی ۲۱ آبان …

ادامه نوشته »

توافق ذهنی بچه های جنوب شهر

آخرین جلسه کلاس تابستانی‌مان بود. هنوز شهریور نشده بود و قاعدتاً چند هفته دیگر باید کلاس‌ها ادامه پیدا می‌کرد. ولی شروع محرم همه برنامه‌ها را به هم ریخته بود. زیرزمین مسجد، کیپ تا کیپ بچه‌ها نشسته بودند. به خود کلاس‌ها چندان علاقه‌ای نداشتیم. دو، سه ماه زورکی می‌نشستیم و روزی …

ادامه نوشته »

آنارشیِ سیگاری

اولین بار سوم راهنمایی بودم که دایی به من گفت: تو آنارشیستی! نمی‌دانستم یعنی چه. سر عضو شدن توی تیم فوتبال محله با پدرم حرفم شده بود و از خانه قهر کرده بودم. همۀ وسایلم را ریختم توی دو ساک و با بدبختی بلند کردم و رفت خانۀ آقاجان. چندسالی …

ادامه نوشته »

آفتاب شب‌های سارایوو

«شب‌های شعر سارایوو» در پنجاه و ششمین ایستگاهش می‌خواست میزبان شاعرانی از ایران هم باشد. چه بسا در ایستگاه‌های قبلی و در پنجاه و پنج سال گذشته هم چنین قصدی داشته اما نتوانسته. چون به شاعران ما دسترسی نداشت. اصلا امکان این را نداشته که از مسافتی دورتر، از آسیا …

ادامه نوشته »

جان خرابات(۴)

پیش از این گفته‌ام که احمد عاشق بود و فرشته وش. پس زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد. احمد دلنشین بود و سراپا لطف و جاذبه. درست نقطه مقابل من که ظاهرا سراپا قهرم. عشق چهره‌های بی‌شمار دارد. اما احمد این وجوه را به جمالی و جلالی تقسیم …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

اول صبح وقتی هنوز همه خوابیده بودند، رفتم روی طبقه‌ی دوم خانه که نیمه‌کاره بود و سقف نداشت. تپه‌های سبزی خیلی دورتر از ما پیدا بودند. زمین‌های تازه شخم‌زده، سنگ‌های درشت و توسی که کنار بوته‌های خار وسط زمین‌ها افتاده بودند، موتور آب که هنوز تلق‌وتولوق مثل دیشب صدا می‌داد، …

ادامه نوشته »

پیل زلزله‌ی ازگله

بعد از زلزله‌ی منجیل که نرفتم، به باقیِ زلزله‌های ایران سرکی کشیده‌ام. این زلزله فیل‌ترین زلزله‌ای بود که دیدم. و این نیست مگر به سبب گسترده‌گی شبکه‌ی اجتماعی در فقدان اثربخشی رسانه‌ی ملی. پیل را در اتاق تاریک رسانه هر کسی جوری دیده است. بادبیزن: آن یکی را دست بر …

ادامه نوشته »

یک مرد معمولی

کسی حواسش به او نیست. آدم‌ها می‌آیند، دست روی سینه می‌گذارند و به عبدالعظیم حسنی سلام می‌دهند، می‌روند نزدیک ضریح و او را نمی‌بینند. سرشان را به سمت راست نمی‌چرخانند. اگر هم بچرخانند، او را نمی‌بینند، مگر با دقت زیاد. مردی معمولی، میان بقیه‌ی مردهای معمولی گم است. دقت زیاد …

ادامه نوشته »

عشق و همدلی

در راه بیمارستان، هیوا گریه می‌کرد. هیچ چیزی تسلی‌بخشِ دلش نبود. راهروی بیمارستان پر از زخمی بود. راه رفتن در بین جمعیت به سختی صورت می‌گرفت. همه در حال تکاپو بودند. شوهرم به من گفته بود که نوفل حالش خوب نیست. از بلندگویِ بیمارستان اعلام کد کردند. دکتر و پرستارها …

ادامه نوشته »

اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

پسرک با تی‌شرتِ خاکستری‌ای که با حروف درشتِ سیاه رویش نوشته شده بود «دی اند جی» دو زانو نشسته بود و خسته به آیینه‌کاری‌های روی سقف نگاه می‌کرد. پدرش یک صف جلوتر نشسته بود و از زاویه‌ای که من دید می‌زدم نمی‌توانستم ببینم قرآن می‌خواند یا از این منتخب ادعیه‌های …

ادامه نوشته »