خانه / روایت (صفحه 10)

روایت

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای …

ادامه نوشته »

من همیشه غریب بودم

من همیشه در محرم‌ها غریب بودم. از همان بچگی. حداقل از همان روزهایی که می‌توانم به خاطر بیاورم. ۷ سالگی شاید. محرم ها می‌رفتیم خانه‌ی قدیمی ویلایی‌ای که یکی از دوستان خانوادگی‌مان آنجا را تبدیل کرده بود به محلی برای مراسم مذهبی و انواع کلاس‌های قرآن و خداشناسی و اخلاق …

ادامه نوشته »

هلهله‌های محرم

پنجِ اسفندِ سال پنجاه مصادف بود با هشتم محرم، و من شش ساله بودم. آن سال زمستان سختی در کرمانشاه بود، سرما بند دل را می‌لرزاند و قندیل از در و دیوار کوچه، تا لب و لوچه‌ی ما آویزان می‌شد. شبِ قبل برف شدیدی باریده بود. مدرسه‌ها تعطیل بود و …

ادامه نوشته »

هنر توبه شکستن

دقیقش را نمی‌دانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم می‌آید اوایل دهه‌ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه‌ی هشتاد. زمان خیلی برایم معنایی ندارد، هرچه هست یک صدای بم و پررنگ است که در عین نرمی آدم را زخمی می‌کند. محرم به …

ادامه نوشته »

بلوک درد و آرزو

بهتر است این‌طور برایتان توضیح بدهم، ما اینترن‌ها تقویممان بر اساس بخش‌هایی که می‌گذرانیم تنظیم می‌شود. یک جورهایی همه‌ی اتفاقات مهم زندگیمان را با اسم بخش و بیمارستانی که آن زمان می‌گذرانده‌ایم بایگانی می-کنیم. مثلا هر وقت که به اولین روایت‌هایی که در «الف‌یا» نوشته‌ام فکر می‌کنم، یادم می‌آید آن …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها

روبروی “امامزاده سید ابراهیم” زندگی کردن در زنجان مزیت‌های زیادی داشت. یکی مثلا اینکه آنجا مهم‌ترین مرکز تجاری شهر شده بود بخاطر حضور امامزاده و زائرانش. خیابان مسگرها خیابانی است که امامزاده سید ابراهیم را به بازار قدیمی زنجان وصل می‌کند. یکی هم مثلا اینکه مهم‌ترین اتفاقهایی که در زنجان …

ادامه نوشته »

از دفتر خاطرات یک گزارشگر: هرروز، قتل‌عام

به سمت «شاهپوریر دوئیپ» که می‌رفتم، ردیف رشته‌کوه‌های سبز و سرزنده به استقبالم می‌آمدند. یک آن فراموش کردم که قصدم از این سفر چیست. داشتم با شگفتی به ابرهایی که مثل لحظه‌ی به هم رسیدن دو عاشق با ظرافت به کوه‌ها متصل شده بودند نگاه می‌کردم که فهمیدم همه‌ی این …

ادامه نوشته »

مهمانِ ماه

این چند سالِ آخر را من و بابا با هم می‌رویم. دوتایی. مسیر رفت را از سیاست حرف می‌زنیم، همه‌ی جاده که کویر است و کویر، پر است از خاطرات جوانی بابا. جوانی‌های همه سیاسی‌اش. همیشه دلم می‌خواهد او تعریف کند و من وسط‌هایش سؤال کنم. هربار یک چیزی بین …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. فراتر از این‌گونه حساسیت‌ها، چندان که به گفت در نمی‌آید. به ذره ذرۀ هستی عشق می‌ورزید و “مینویِ” از دست رفته را در کوچکترین گل‌ها و گیاهان ،در سنگ و درخت و ماه و ستاره …

ادامه نوشته »

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که من نمی‌دانستم. مثل خیلی از چیزهایی که نمی‌دانستم. اولین هدیه‌ای که به خانم دادم کتاب‌هایی بود که در کتابخانه‌ام داشتم. کتابی تازه برای او نمی خریدم. به اندازه‌ی کافی کتاب‌های خوانده و نخوانده داشتم که …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر کوچک‌تر می‌خواست ما را ببرد خانه‌اش، که بعد همه گفتند خب! اینکه گردش نیست. فاطمه؛‌ دختر وسطی گفت: بریم مغازه شوهرم، مرغ سوخاری بخوریم… هم دلتون باز میشه، هم شهر رو می‌بینین…‌. اما چون تازگی …

ادامه نوشته »

به باغ همسفران

هر راوی‌ای در دلش قصه ای دارد،  آنقدر جاندار، زنده و  سنگین که هربار در مصاف نوشتنش، می بازد … زیر درخت توت نشسته‌ام و تند تند دارم سوره ملک را می‌خوانم. نمی‌دانم کجا شنیده‌ام این جور وقت‌ها باید ملک خواند. زن‌عمو مثل همیشه تند و فرز می‌آید کنارم و …

ادامه نوشته »