خانه / روایت

روایت

به خاطر جوجه بلبل‌های خرما

به جز یک مشت خاکستر نباشم به غیر از لاله​ای پرپر نباشم سرم را کاش یک خمپاره می​برد که از یک نخل هم کمتر نباشم عبود مرد شده بود. بدون رد شدن از آب نهر و بدون بوسیدن پیشانی نخلها. هم خودش و هم خواهر پنج ساله‌اش سلیمه، که بعدها …

ادامه نوشته »

بدون بوسیدن پیشانی نخل‌ها

از لای نخل‌ها بیرون آمدیم. نخل‌ها عرق کرده بودند. ما عرق کرده بودیم. من هشت ساله بودم و عَبود هفت ساله. هنوز نمی‌توانستیم مثل بچه‌های بزرگتر، تن به آب بزنیم و به آنطرف نهر برویم. باید نهر را دور می‌زدیم، از باریکه راه خاکی کنار نخلستان مسافتی را طی می‌کردیم …

ادامه نوشته »

و زخم‌ها به دنیا می‌آمدند

زمین‌گیرم به بال من نخندید به پرواز محال من نخندید دلم این روزها مرد سفر نیست پرستوها، به بال من نخندید اگر نبود این زخمی که روی دست راستم، درست بالای شستم نشسته، حتماً گمان می‌کردم که این همه خاطرات رنگارنگِ شگفت‌انگیز جز مشتی خیالِ بافته‌ی ذهن کودکانه‌ی من چیز …

ادامه نوشته »

آن شبِ مبادا

پسر جوان از نَسَخی، ساعت یازده و نیم شب پله‌های خوابگاه را دو تا یکی آمده بود پایین تا از عابربانکی که روبرویِ پله‌های برقیِ پل هوایی اتوبانِ فُلان بود، ده تومان از کارتش بکشد بیرون و بدهد به دست‌فروشی آن سمتِ خیابان. دستفروش هر شب که مغازه‌های آن اطراف …

ادامه نوشته »

دیدارِ باکلاس‌ها

اردیبهشت سال هشتاد و هشت همراه رهبر انقلاب بودم در سفرشان به کردستان برای نوشتن. چیزهایی نوشتم اندازه یک کتاب که منتظرم بشود چاپش کرد. حالا به بهانه هشتمین سالگرد این سفر شاید بد نباشد بریده‌ای از این سفرنامه را منتشر کنم. آنچه می‌خوانید روایت دیدار نخبگان استان کردستان است …

ادامه نوشته »

کاتماندو

«کاسث مانداپ» نام این پایتخت دوهزار ساله‌ست. در زبان سانسکریت کاسث یعنی چوب و مانداپ هم به معنی سایه سار است. لابد خانه‌های چوبی بیشمار این شهر و سایه‌های وسیعش دلیل این نامگذاری باشد. تلفظ کاسث مانداپ هرچقدر برای ما سخت باشد برای اهالی این محل هم همین طور است. …

ادامه نوشته »

عبور

پسر بزر‌گ‌تر دوباره و اینبار بعد از ماه‌ها خواهش و التماس، رو به پدر کرد و حرفش را با بغض گفت: «پدر !پدر من! تو را بخدا از خر شیطان بیا پایین. خسته نشدی از این همه رنج و بدبختی؟ چقدر کار؟ چقدر زحمت؟ برای کی؟ بیا پیش ما راحت …

ادامه نوشته »

نه نه! نگو نه!

گیج شده بودم. انگار دو نفر داشتند توی مغزم حرف می‌زدند. مدام حرف می‌زدند و حاضر نبودند کوتاه بیایند. دو نفر که مثل موش و گربه افتاده ‌بودند به جان هم. وقتی از کنار مردم رد می‌شدم می‌ترسیدم صدای مغزم را بشنوند. دم مجتمع که رسیدم ناخواسته خطاب به هر …

ادامه نوشته »

یِس فمیلی*

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی. همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. …

ادامه نوشته »

خانه‌ی مولانا

نزدیک ظهر شده، از آن بالا چند کودک را می‌بینیم که در حیاط بزرگ جلوی خانه‌شان مشغول بادبادک‌بازی یا همان گودی پرانی هستند. تفریح خوشایند کودکان افغانستان. یاد رمان بادبادک‌باز می‌افتم. بخشی از تصاویر ذهنی‌ام از افغانستان با آن رمان گره‌خورده است. اصلاً یکی از نیروهای محرک برای دیدن این …

ادامه نوشته »

قبرهای خالی

ماشینی که جلوی پایم ترمز زد، تا «سوسرا» نمی‌رفت. ولی می‌توانست نزدیک آن‌جا پیاده‌ام کند. جلوی پادگان پیاده شدم و کوله‌ام را به دوش انداختم و کتاب‌ها را برداشتم. جاده‌ی آسفالت را در پیش گرفتم و رفتم. درخت‌ها از دو طرف، چترشان را انداخته‌بودند روی آسفالت جاده. به پیچ اول …

ادامه نوشته »

بهانه‌های کوچک

سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابه‌های پلاسکو بودم. دود از همه‌جا بلند بود. نه آن‌جوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ‌زده بودند. داشتم دنبال کسی می‌گشتم. با دست‌های خودم آهن‌پاره‌ها را کنار می‌زدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشته‌باشد ،گرم بودن جنازه را حس می‌‌کردم.

ادامه نوشته »