خانه / روایت

روایت

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه یا پنجشنبه می‌آمدم تهران و سری به مادرم می‌زدم. پدرم ایران نبود. انگلیس درس می‌خواند. دوره‌ی دکتری را می‌گذراند. همیشه وقت بازگشت به قم، عصرهای جمعه، حال خوبی داشتم. آدم توی جاده که باشد، عصر …

ادامه نوشته »

گداخانه محمدعلی زم  

از راست: محمدرضا سرشار، محمدعلی زم|حوزه هنری   اوایل دهه ۷۰ دوقطبی عجیبی بین نویسندگان کودک و نوجوان وجود داشت. یک عده زیر عَلَم مجله «سروش نوجوان» به سردبیری زنده‌یاد قیصر امین‌پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی سینه می‌زدند و گروهی زیر بیرق مجله «سوره نوجوانان» به رهبری محمدرضا …

ادامه نوشته »

سیدناالشهید فراترازیاد و نام (۴)

عظمت مرتضی وجوه بسیار دارد. متفکری که از ژرفای نیست‌انگاری به ستیغ ایمان می‌رسد. هنرمندی مستندساز که واپسین حماسه آفرینی ایمانیان را با دوربین و کلام و حنجره‌ی خود مانایی می‌بخشد. نویسنده و منتقدی که حکمت سینما را پی می‌افکند و… اما راز عظمت سیدناالشهید فراتراز این‌هاست. مرتضی در سرزمینی …

ادامه نوشته »

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف …

ادامه نوشته »

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم. امان مبصر کلاس …

ادامه نوشته »

پایان کابوس

امروز بیست‌و‌هفت تیرماه است. روز اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در جنگ تحمیلی. همان ایام، مجله تایم-لایف، نظر محمود دولت آبادی را از «جنگ و صلح» اخیر جویا می‌شود. دولت آبادی روایتی می‌نویسد و به تایم-لایف می‌دهد؛ و البته همزمان، همان روایت را در اختیار مجله «دنیای سخن»(۱۳۶۵-۱۳۸۰) قرار می‌دهد. بخش‌هایی …

ادامه نوشته »

وصله پینه‌های امید

بابا که ورشکست شد، نشست گوشه‌ی سالن و پشت سر هم سیگار دود کرد. حالا ما یک شبه معنای دقیقِ «از عرش به فرش» را فهمیده بودیم، با این تفاوت که حتی فرش هم نداشتیم. مامان رفت از رضاسوپری کارتن چیپس و پفک گرفت و یکی یکی بازشان کرد، منگنه‌هایش …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید فراتراز یاد و نام(۳)

برای من سیدنا الشهید نمرده است و نخواهد مرد وعلی‌رغم فقدان قابلیت من، اغلب اوقات حضور معنای اوست که مجابم می‌کند تا بمانم و نگریزم. نه تنها من دریافتم طلسم شدن توسط مرتضی را، بلکه بسیاری از دوستان زنده و درگذشته، پس از شهادت مرتضی دریافتند و گفتند تصرف مرتضی …

ادامه نوشته »

بوی استقلال

بدتر از همه چیز تصاویر هستند، آن‌ها از بین نمی‌روند، می‌چسبند به ذهنت و یک دفعه نصف شب، خیس عرق وفریادزنان از خواب می‌پری. عجیب اینکه وقتی هرروز این تصاویر را می‌بینی، جنگ به تو یاد می‌دهد که به دیدن خون عادت کنی، مجبور می‌شوی با آن کنار بیایی. از …

ادامه نوشته »

هوشنگ مهرور اصلی

چند سال پیش، عید نوروز رفته بودیم گیلان. نزدیک کیاشهر، یک مجتمع تفریحی بود که اسمش یادم نیست. آن­جا مهمان پدرخانمم بودیم. یک روز پس از صبحانه (که به رسم روزهای تعطیل، حوالی ظهر خورده می­‌شود) گفتیم برویم یک چرخی در انزلی بزنیم. تا حاضر شویم و راه بیفتیم و …

ادامه نوشته »

کشور فراموش‌شدگان

می‌خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت می‌خواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچهی شلوار ارتشیش تمیز می‌کنه و توی غلافش می‌ذاره. بعدش روی جسد مردی که خرخره‌ش رو بریده تف می‌کنه. کشور من تصویر یه پیرمردی …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید فراتراز یاد و نام(۲)

جوانی، نه تنها شتابناک می‌گذرد بلکه چنان با شتاب انسان را ازحادثه‌ای به حادثه‌ی دیگر می‌کشاند که فرصت اندیشیدن به آنچه بر او گذشته است را هم پیدانمی‌کند. به یاد نمی‌آورم که درنخستین دیدار درباب فیلم «ویم وندرس» چه گفته‌شد. اینقدر می‌دانم که همه دراین رای متفق بودیم که کارگردان …

ادامه نوشته »