خانه / روایت

روایت

شاهدِ مرگِ غم انگیزِ بهارم، چه کنم؟

مستندنگاری شاخه‌ای از روایت‌های نانفیکشن (غیرداستانی) است. از آن‌جا که الف‌یا تصمیم دارد حوزه‌ی روایت را جامع و کامل پیگیری کند، از مستندنگاری و تک‌نگاری اتفاقات و وقایع پیرامون خودش غافل نخواهد‌بود. سعی کرده‌ایم و خواهیم کرد درباره‌ی هر اتفاقی در اطرافمان که کمابیش ما را متاثر از خود می‌کند …

ادامه نوشته »

یک مرد معمولی

کسی حواسش به او نیست. آدم‌ها می‌آیند، دست روی سینه می‌گذارند و به عبدالعظیم حسنی سلام می‌دهند، می‌روند نزدیک ضریح و او را نمی‌بینند. سرشان را به سمت راست نمی‌چرخانند. اگر هم بچرخانند، او را نمی‌بینند، مگر با دقت زیاد. مردی معمولی، میان بقیه‌ی مردهای معمولی گم است. دقت زیاد …

ادامه نوشته »

عشق و همدلی

در راه بیمارستان، هیوا گریه می‌کرد. هیچ چیزی تسلی‌بخشِ دلش نبود. راهروی بیمارستان پر از زخمی بود. راه رفتن در بین جمعیت به سختی صورت می‌گرفت. همه در حال تکاپو بودند. شوهرم به من گفته بود که نوفل حالش خوب نیست. از بلندگویِ بیمارستان اعلام کد کردند. دکتر و پرستارها …

ادامه نوشته »

اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

پسرک با تی‌شرتِ خاکستری‌ای که با حروف درشتِ سیاه رویش نوشته شده بود «دی اند جی» دو زانو نشسته بود و خسته به آیینه‌کاری‌های روی سقف نگاه می‌کرد. پدرش یک صف جلوتر نشسته بود و از زاویه‌ای که من دید می‌زدم نمی‌توانستم ببینم قرآن می‌خواند یا از این منتخب ادعیه‌های …

ادامه نوشته »

پایکوبی شومِ گُسل

دوشنبه بیست ودوم آبان را، مردم منطقه‌ی غرب با استرس و نگرانی به‌سر بردند. گوینده‌ی شبکه‌ی کرمانشاه خبرها و تصاویر ارسالی را به مردم گزارش می‌داد. امداد کند بود و همه‌ی اطرافیانمان نگران بودند. آنجور که صدا و سیما می‌گفت خسارتِ زلزله خیلی زیاد بود و آماری که می‌دادند تندتند …

ادامه نوشته »

شب شوم

یک‌شنبه، روز دومِ نمایشگاهِ کتاب بود. با چه ذوقی کارهای روزمره را انجام دادم که بعد از ظهر به نمایشگاه بروم. پارسالْ روزِ قبل از نمایشگاه، برای پیاده‌روی پای کوهِ طاق بستان رفته بودیم که پایم سر خورد و دو تا از رباط‌های مچ پایم کشیده شد؛ بماند که شش …

ادامه نوشته »

پررو نشو پسر!

میانه‌های دهه ۷۰ در مجله «زنِ‌روز» کار می‌کردم و تنها مذکر آن جمع بودم که هر دو هفته یک‌بار به تحریریه شلوغ با میزها و آدم‌های چپیده در هم سر می‌زد. من البته برای ضمیمه «۱۳ تا ۱۸ ساله‌ها»ی زن روز، گزارش نوجوانانه می‌نوشتم و کار ثابتی آن‌جا نداشتم که …

ادامه نوشته »

«شاعرِ نویسنده»،« نویسنده‌ی شاعر»

هر تِرم، همین بساط است. از دانشجوها می‌خواهم به عنوان فعالیت کلاسی، کتاب بخوانند و برای همین کار ساده، پنج نمره بگیرند. بعد می‌پرسم چه کتاب‌هایی خوانده‌اند. وقتی نگاه‌های عاقل اندر سفیهشان را می‌بینم خودم دست به کار می‌شوم و کتاب‌ها و نویسندگان برجسته را معرفی می‌کنم. طبیعتاً عاشقانه‌ها را …

ادامه نوشته »

جشن تولد الف‌یا

–           می‌شه کسی از خستگی بمیره؟ –           نه.خیالت راحت. بگیر بخواب.   خواب می‌مانم و به قطار قم – ‌تهران نمی‌رسم. اتوبوس نیست. تبعات اربعین… پارسال هم تمام اتوبوس‌های اصفهان رفته بودند مهران.کلی اشک ریختم تا یک راننده دلش برایم سوخت و به قم رساندم.   به سختی رسیدم تهران …

ادامه نوشته »

ناخن‌هایت را می‌بوسم

از چند سال پیش، شنیدن از او دغدغه‌ام شده بود؛ همان روزها که شنیدم اسم انجمن شعر انزلی را «نجدی» گذاشته‌اند. با همسرش تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتیم تا از نجدیِ شگفتی‌ساز برایم بگوید. مهر بود و او مهربان. از دیدار با بیژن نجدی که به شکل غم‌انگیزی بیژن …

ادامه نوشته »

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط را دید می‌زنم. زن ها توی ساختمان‌اند و مردها در حیاط. شام غریبان ۱۳۹۶است. وسط سلام علیک کردن‌ها و فکر و خیال‌هایم، میکروفون دست به دست می‌شود. از صدای خش خش بلندگو می‌فهمم دسته سینه‌زنی‌ایی …

ادامه نوشته »

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد از خواندن کآشوب با آن درگیر شده و به دنبال پاسخگویی به آن برآمدیم. آیا متر و معیاری برای سنجش متنی به نام روایت، در فرم و محتوا، وجود دارد؟ درست که روایت کار روزمره‌ی …

ادامه نوشته »