خانه / آبان

آبان

و گر هزار دهن نعره می‌زند، برگرد

خردادِ ۱۳۸۵ در دیدارِ کارگردانانِ سینمای ایران با رهبری، ابراهیم حاتمی‌کیا درخواستی غیرمعمول مطرح می‌کند و در انتهای صحبتش خطاب به میزبان می-گوید: «آقا! ما درجه می‌خواهیم و شما خودتان باید به ما درجه بدهید که شنیده‌ایم سردارانِ خود را مدرّج می‌کنید»۲٫ آقا هم در ادامه گفته بود که «خدا …

ادامه نوشته »

عشق و همدلی

در راه بیمارستان، هیوا گریه می‌کرد. هیچ چیزی تسلی‌بخشِ دلش نبود. راهروی بیمارستان پر از زخمی بود. راه رفتن در بین جمعیت به سختی صورت می‌گرفت. همه در حال تکاپو بودند. شوهرم به من گفته بود که نوفل حالش خوب نیست. از بلندگویِ بیمارستان اعلام کد کردند. دکتر و پرستارها …

ادامه نوشته »

کتاب برای کتاب

مقداری عجیب به‌نظر می‌آید امّا کتاب است و شاید چندان هم بی‌مناسبت نبوده باشد که در «مقدّمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری»، قدیم‌ترین متن منثوری که در و از زبان فارسی به جا مانده، تعدادی آدم را می‌بینیم که دورِ هم نشسته‌اند و در حالِ صحبت‌کردن از جایگاه کتاب و ارزش و اعتبار …

ادامه نوشته »

اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

پسرک با تی‌شرتِ خاکستری‌ای که با حروف درشتِ سیاه رویش نوشته شده بود «دی اند جی» دو زانو نشسته بود و خسته به آیینه‌کاری‌های روی سقف نگاه می‌کرد. پدرش یک صف جلوتر نشسته بود و از زاویه‌ای که من دید می‌زدم نمی‌توانستم ببینم قرآن می‌خواند یا از این منتخب ادعیه‌های …

ادامه نوشته »

همه چیز وابسته به شانس شده

جلبک داستان مادر و دختر تنهایی است که می‌خواهند در برابر ناملایمات زندگی تسلیم نشوند. اما بار این داستان بیشتر بر روی دختر جوان قصه است. اینجاست که استعاره‌ی کتاب یعنی «جلبک» معنا پیدا می‌کند. جلبک گیاهی است که روی آب می‌روید و ریشه ندارد. آن‌ها شناور می‌روند تا به …

ادامه نوشته »

پررو نشو پسر!

میانه‌های دهه ۷۰ در مجله «زنِ‌روز» کار می‌کردم و تنها مذکر آن جمع بودم که هر دو هفته یک‌بار به تحریریه شلوغ با میزها و آدم‌های چپیده در هم سر می‌زد. من البته برای ضمیمه «۱۳ تا ۱۸ ساله‌ها»ی زن روز، گزارش نوجوانانه می‌نوشتم و کار ثابتی آن‌جا نداشتم که …

ادامه نوشته »

بگذار آشغال بخورند و نگذار مسواک بزنند

مقدمه اول گاوها. با چشم‌های درشت و براق. زبان زبرشان را می‌پیچند دور  یک دسته علف خودرو و با لب‌های کلفت‌شان آن را از خاک بیرون می‌کشند و آرام می‌جوند و می‌جوند و قورت می‌دهند. به صورتشان که خیره می‌شوم جز بی‌تفاوتی و آرامش چیزی نمی‌بینم. انگار هیچ چیز نمی‌تواند …

ادامه نوشته »