خانه / اعظم ایرانشاهی

اعظم ایرانشاهی

به باغ همسفران

هر راوی‌ای در دلش قصه ای دارد،  آنقدر جاندار، زنده و  سنگین که هربار در مصاف نوشتنش، می بازد … زیر درخت توت نشسته‌ام و تند تند دارم سوره ملک را می‌خوانم. نمی‌دانم کجا شنیده‌ام این جور وقت‌ها باید ملک خواند. زن‌عمو مثل همیشه تند و فرز می‌آید کنارم و …

ادامه نوشته »

معشوق و جای خالی

تابستان بود. تابستان هشت سالگی. قد و قواره‌ام به کلاس قرآن رفتن رسیده بود، به اردو رفتن با مینی‌بوس به عنوان حسن ختام کلاسی که به خشکی گذشته بود و چیزی ازش دستگیرم نشده بود. از همه کوچک‌تر شاید خودم بودم، چون بادیگارد داشتم؛ دوتا دختر همسایه‌ی کلاس پنجمی. توی …

ادامه نوشته »

منفی دویست و هفتاد و سه درجه

اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم …

ادامه نوشته »