خانه / مسعود دیانی (صفحه 3)

مسعود دیانی

اخلاق روایت

بسم‌الله صبح را با متنی از جعفر شیرعلی‌نیا شروع کردم در کانال تلگرامی شخصی‌اش. عنوانش این بود: «درس‌هایی از شکست؛ قسمت اول: وقتی تفاوت جمعه‌شب و شب‌جمعه فاجعه می‌آفریند.» ته حرفش این بود که سوءتفاهم فرماندهان در فهم شب و شام در خلال یک عملیات جنگی بسیاری از رزمندگان ایرانی …

ادامه نوشته »

شب ناممکن

دلیجان را رد کرده‌بودم که مدیر حوزه دماوندمان تلفن کرد. حال جواب دادن نداشتم. اگر جواب می‌دادم مجبور می‌شدم با سرهنگ بختیاری هم حرف بزنم. سرهنگ بختیاری راننده‌ی قدیمی خط بود. اسم خودش را گذاشته‌بود سرهنگ. اولین سالی که پایم به جاده اصفهان_تهران باز شد شورلت داشت. یک شورلت سرمه‌ای. خودش می‌گفت کشتی. حالا یک پژو جی ال ایکس مشکی داشت.

ادامه نوشته »

صندلی پشت به دریا

چاپخانه، کار را یکسر خراب کرده بود. تازه آن شماره، ویژه‌نامه سالگرد مجله سوره نوجوانان بود و در آن پرونده، آدم‌های اسم و رسم‌دار به ما یادداشت داده بودند. محمد میرکیانی ـ سردبیر مجله ـ از چاپخانه و ناظر چاپ و اصلاً همه ما ناراحت بود. وقتی به من رسید، …

ادامه نوشته »

شام آخر

هر رفتی را بازگشتی‌ست و هر بازگشتی به امید رفتی دوباره. به دوستی گفتم ما دلتنگ جاهایی که سفر رفته‌ایم می‌شویم، گاهی دوست داریم سفر کشدار باشد، هرچه سفر دلچسب‌ باشد توان دل بریدن‌مان کمتر است، نشسته‌ایم و فکر می‌کنیم روز پیش، هفته‌ی قبل، ماه گذشته کجا بودیم و چه …

ادامه نوشته »

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

از این دره می‌رویم

(ما به آن ها گفتیم که حالمان خوب است.. خندیدند و باورکردند که حالمان خوب است..صبح هایی که با جنون تازه ای بیدار می شدیم می گفتیم یا آنها ما را می کشند یا ما آنها را.. بعد از نان و مربای آلو کمی مستی مان می گرفت ..مادر به …

ادامه نوشته »

این‌ها گفتن ندارد

من بودم و علی و صفر، که سه تامان باهم قرار گذاشتیم راهی بشویم. من و علی و صفر از همان اول‌ها، از وقتی خودمان و دور و برمان را شناختیم، سه تا رفیق بودیم. اصلاً سه تایی یک نفر بودیم. همه جا باهم بودیم و جز وقت‌هایی که دیگر …

ادامه نوشته »

شهر خالی، خانه خالی

خانه در سکوت فرو رفته. خیابان در سکوت فرو رفته. شهر در سکوت فرو رفته. خانواده ام مسافران در راه بازگشتند. مردم، به دیدوبازدید مشغولند، به پناه بردن به دامن دریا و کوه و دشت. گاه گاه، صدای رد شدن اتومبیلی از دور شنیده می‌شود. روز را از ابتدایش شروع …

ادامه نوشته »

بی‌واسطه مردن

من صدای او بودم غمگین و دلکش..شیهه‌ی نارنجی درخت کنار دریا با یالی از موج..‌ رفتن از تنهایی به‌تنهایی .. از مرگ به مرگ و گریختن از خودت به خودت..چرخه‌ی مدام زندگی  ، زندگی ِ خواب‌آور تکراری ، و خواب.. و خواب که مرگ کوچکی ست و مرگ که خوابی …

ادامه نوشته »

شب بارانی و دوچرخه ۲۸ هندی

تا جایی یادم هست که پدر سید مُرد و پیمان، سرطان گرفت و بعد خوب شد و زن گرفت و آقامهدی، کامیونش را فروخت و مادرم می‌خواست حبیبه را برای من بگیرد، اما خودم نخواستم. پژمان را هم یادم هست. بزرگ‌تر و عاقل‌تر از پیمان بود. سبیل انبری قشنگی داشت. …

ادامه نوشته »

خوش نمی‌گذرد

تخمه شکستیم و نچ‌نچ کردیم. میوه را پوست کندیم و اشک نشست گوشه چشم‌هایمان، شیرینی‌های ریزه میزه عید را گذاشتیم گوشه لپ‌مان و فکر کردیم کی دیگر می‌شود این‌طور دور هم بود؟ که جای کسی خالی نباشد. سفره شام که پهن شد، دایی گفت: «شایان بیا که حالا حالا از …

ادامه نوشته »

غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما …

ادامه نوشته »