خانه / مسعود دیانی (صفحه 3)

مسعود دیانی

شب بارانی و دوچرخه ۲۸ هندی

تا جایی یادم هست که پدر سید مُرد و پیمان، سرطان گرفت و بعد خوب شد و زن گرفت و آقامهدی، کامیونش را فروخت و مادرم می‌خواست حبیبه را برای من بگیرد، اما خودم نخواستم. پژمان را هم یادم هست. بزرگ‌تر و عاقل‌تر از پیمان بود. سبیل انبری قشنگی داشت. …

ادامه نوشته »

خوش نمی‌گذرد

تخمه شکستیم و نچ‌نچ کردیم. میوه را پوست کندیم و اشک نشست گوشه چشم‌هایمان، شیرینی‌های ریزه میزه عید را گذاشتیم گوشه لپ‌مان و فکر کردیم کی دیگر می‌شود این‌طور دور هم بود؟ که جای کسی خالی نباشد. سفره شام که پهن شد، دایی گفت: «شایان بیا که حالا حالا از …

ادامه نوشته »

غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما …

ادامه نوشته »

دیوانه‌بازی

تنها او را دوست داشتم ‌در تمام فصول سال اگر اندوه بود و زخم. ‌اگر ‌غربت بود و قرابت. ‌اولین بار که دیدمش سادگی‌اش شگفت‌زده ام‌کرد. دقیق یادم نیست چه پوشیده بود در ذهنم رنگ قهوه‌ای سوخته بیشتر مانده است.‌ خسته بودم از سفرهای مکرری که آن روزها داشتم. انگشت …

ادامه نوشته »

لذت مفقوده در تهران

چه لذتی دارد وقتی در پیاده رو راه می روی و ناگهان با بوق و واژه هایی مثل”هووو…عمو… مگه کوری نمی بینی موتور میاد؟!” از جا نمی پری و آینه بغل یک موتورسیکلت آرنجت را به پهلویت نمی دوزد تا حیران بمانی که خدا چقدر دوستت دارد که در پیاده …

ادامه نوشته »

آسمان تهران، آسمان فنوج

تا قبل از ساعت هشت، چهار باری از خواب پریدم. خستگی کهنه‌ی شب قبل و جاده‌ی پرپیچ خم و سفری که بیت و چهار ساعت کش آمده بود جایی برای خواب نگذاشت. انگار روز اول کارم بود. هفده روز استراحت همه‌چیز را به شکل اولش برگردانده بود. هم من برای …

ادامه نوشته »

کابوس‌های اتوبوس

همان‌طور که انتظارش را داشتم نیمی از مسافرتمان در شمال، به‌جای لب دریا نشستن و لابه‌لای درخت‌های تودرتوی جنگل گشتن، سر سفره‌های رنگین خاله‌ها و عمّه‌ها گذشت. از آخرین میهمانی که در باغ دایی جان برگزار می‌شد دل بریدیم و دل دادیم به جاده.

ادامه نوشته »

تنهایی جان

دوم بهار است یا اول؟ چهار عصر، “سه‌شنبه خدا کوه‌ را آفرید.. “داشتم به این شعر فکر می‌کردم به این‌که ما آدم‌ها چقدر دل‌تنگی‌های مشابه داشته‌ایم و داریم. به اسم قیصر ،به اول نام کوچکم‌ فکر کردم ت مثل… تولد..

ادامه نوشته »

همۀ این حرف‌ها

  گورستان وادی رحمت تبریز را هزاربار رفته‌ام. از روز ٢۴ تیرماه ۶٢ تا روز اول فروردین ٩۶ بارها و بارها به زیارت اموات مشرف شده‌ام. برای من این شهر بدون وادی رحمت و شهدایش و آقا مهدی باکری، تبریز است بدون نقطه‌هایش؛

ادامه نوشته »

معشوقۀ مشروعه

برای تعطیلات عید رفته ام خانه معشوقه ام تا استخوانی سبک کنم و حالا ساعت چند و نیم شب است و خودم را از عرض چپانده ام توی مبل تکی که در هال پتی خانه معشوق مشروع گذاشته شده و بجای این که چهارکلمه درس بخوانم تا سواد داشته ام …

ادامه نوشته »