خانه / مسعود دیانی (صفحه 2)

مسعود دیانی

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

از این دره می‌رویم

(ما به آن ها گفتیم که حالمان خوب است.. خندیدند و باورکردند که حالمان خوب است..صبح هایی که با جنون تازه ای بیدار می شدیم می گفتیم یا آنها ما را می کشند یا ما آنها را.. بعد از نان و مربای آلو کمی مستی مان می گرفت ..مادر به …

ادامه نوشته »

این‌ها گفتن ندارد

من بودم و علی و صفر، که سه تامان باهم قرار گذاشتیم راهی بشویم. من و علی و صفر از همان اول‌ها، از وقتی خودمان و دور و برمان را شناختیم، سه تا رفیق بودیم. اصلاً سه تایی یک نفر بودیم. همه جا باهم بودیم و جز وقت‌هایی که دیگر …

ادامه نوشته »

شهر خالی، خانه خالی

خانه در سکوت فرو رفته. خیابان در سکوت فرو رفته. شهر در سکوت فرو رفته. خانواده ام مسافران در راه بازگشتند. مردم، به دیدوبازدید مشغولند، به پناه بردن به دامن دریا و کوه و دشت. گاه گاه، صدای رد شدن اتومبیلی از دور شنیده می‌شود. روز را از ابتدایش شروع …

ادامه نوشته »

بی‌واسطه مردن

من صدای او بودم غمگین و دلکش..شیهه‌ی نارنجی درخت کنار دریا با یالی از موج..‌ رفتن از تنهایی به‌تنهایی .. از مرگ به مرگ و گریختن از خودت به خودت..چرخه‌ی مدام زندگی  ، زندگی ِ خواب‌آور تکراری ، و خواب.. و خواب که مرگ کوچکی ست و مرگ که خوابی …

ادامه نوشته »

شب بارانی و دوچرخه ۲۸ هندی

تا جایی یادم هست که پدر سید مُرد و پیمان، سرطان گرفت و بعد خوب شد و زن گرفت و آقامهدی، کامیونش را فروخت و مادرم می‌خواست حبیبه را برای من بگیرد، اما خودم نخواستم. پژمان را هم یادم هست. بزرگ‌تر و عاقل‌تر از پیمان بود. سبیل انبری قشنگی داشت. …

ادامه نوشته »

خوش نمی‌گذرد

تخمه شکستیم و نچ‌نچ کردیم. میوه را پوست کندیم و اشک نشست گوشه چشم‌هایمان، شیرینی‌های ریزه میزه عید را گذاشتیم گوشه لپ‌مان و فکر کردیم کی دیگر می‌شود این‌طور دور هم بود؟ که جای کسی خالی نباشد. سفره شام که پهن شد، دایی گفت: «شایان بیا که حالا حالا از …

ادامه نوشته »

غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما …

ادامه نوشته »

دیوانه‌بازی

تنها او را دوست داشتم ‌در تمام فصول سال اگر اندوه بود و زخم. ‌اگر ‌غربت بود و قرابت. ‌اولین بار که دیدمش سادگی‌اش شگفت‌زده ام‌کرد. دقیق یادم نیست چه پوشیده بود در ذهنم رنگ قهوه‌ای سوخته بیشتر مانده است.‌ خسته بودم از سفرهای مکرری که آن روزها داشتم. انگشت …

ادامه نوشته »

لذت مفقوده در تهران

چه لذتی دارد وقتی در پیاده رو راه می روی و ناگهان با بوق و واژه هایی مثل”هووو…عمو… مگه کوری نمی بینی موتور میاد؟!” از جا نمی پری و آینه بغل یک موتورسیکلت آرنجت را به پهلویت نمی دوزد تا حیران بمانی که خدا چقدر دوستت دارد که در پیاده …

ادامه نوشته »

آسمان تهران، آسمان فنوج

تا قبل از ساعت هشت، چهار باری از خواب پریدم. خستگی کهنه‌ی شب قبل و جاده‌ی پرپیچ خم و سفری که بیت و چهار ساعت کش آمده بود جایی برای خواب نگذاشت. انگار روز اول کارم بود. هفده روز استراحت همه‌چیز را به شکل اولش برگردانده بود. هم من برای …

ادامه نوشته »

کابوس‌های اتوبوس

همان‌طور که انتظارش را داشتم نیمی از مسافرتمان در شمال، به‌جای لب دریا نشستن و لابه‌لای درخت‌های تودرتوی جنگل گشتن، سر سفره‌های رنگین خاله‌ها و عمّه‌ها گذشت. از آخرین میهمانی که در باغ دایی جان برگزار می‌شد دل بریدیم و دل دادیم به جاده.

ادامه نوشته »