خانه / سیده تکتم حسینی

سیده تکتم حسینی

لیلُما

پا نداشت. پای چپش را در انتحاری گم کرده‌ بود. پاچه‌ی پای راستش را بَر زده بود و در آب حوض تکان تکان می‌داد. پایش فَربِه بود و ماه گرفتگی داشت. می‌گفت:«گُلرخ شانه‌اش گل داشته. گل ِ ماه.» می‌گفت: «هرکس را ماه بگیرد عَزَب می‌ماند.» گلرخ ولی عروس شد. عروس …

ادامه نوشته »

کیسه بوکس

درخت های خانه ی خانباجی  روشنند  آفتاب روی  موهایشان  گل سرهای طلایی ریخته..‌آب خنک.. حوض آبی  تیره که ته آن را ماهی های نارجی کشیده اند و چشم نوازی ‌‌‌آجرهای کهنه ی دورچینش . چقدر دوست داشتنی اند این رنگ و بوهای کهنه…بعد از چهارسال هنوز همه چیز همان شکل …

ادامه نوشته »

دستی صد تومن

با کلی ذوق و خوشحالی ایستاده بود سر کوچه. رفتم جلو و گفتم سلام بابا روزت مبارک. سرمو بوسید و گفت عید تو هم مبارک پسرم.یه پیرهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد. گفت: اینو مادرت خریده دوهزار کم پنجاه تومن.

ادامه نوشته »

ادریس

لختی از مویش را دور انگشتش تاب دادو گفت: دوچرخه سواری را دوست دارم و اعتقادم این است که جهانگردها خوشبخت تر از نقاش ها هستند. چتربازها رویاهایشان دست یافتنی تر از شاعران است. تاک ها شاد تر از درخت های انارند و توت ها دیوانگی روشنی در برگهایشان وجود دارد. بعضی چیزها خلق می شوند که خلق شده باشند. من هیچ اعتقادی به فلسفه ندارم؛ مطمئنم آفریده می شوی که یا خوشبخت باشی یا بدبخت.

ادامه نوشته »