خانه / یوسفعلی میرشکاک

یوسفعلی میرشکاک

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود که طبق معمول ایرانی‌ها چندان به افراط و تفریط در این عرصه کوشیدند که اندک‌اندک دامنهٔ آن فراهم آمد و عرصه بر همگان تنگ شد. البته، ما بروبچه‌های انقلاب از آزادی فهم دیگری داشتیم و …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید، فراتر از نام و یاد

یاد و نام چیست که مرگ نیز نمی‌تواند نقش آن را زایل کند؟ ویژه آنگاه که به نظم یا نثر یا نقش از ژرفای جان و خرد سربرمی‌آورد. با بسیاری کسان از خُرد و کلان همراه و همدل و هم‌زبان بوده‌ام و هر یک در خاطر من قلمرویی دارند. برخی …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده بود، ناچار شدم به قول همو دنبال کار بروم و برای زن و بچه‌ام نان دربیاورم. ساده‌ترین راه فعلگی بود که عنوان محترمانه‌اش «کارگر ساختمانی» است. روزی که قرار باشد شش‌دانگ به خودم بپردازم شرح …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۵)

از اندیمشک تا شوش را با مینی‌بوس رفتم و هنوز هم این راه را، ترجیح می‌دهم با مینی‌بوس همراه باشم. حوادثی گاه پیش می‌آمد و می‌آید که برایم جالب است. اغلب خویشان و دوستان و هم‌ولایتی‌های روستایی را می‌شود در این مسیر نیم‌ساعته دید و از حال و روزشان باخبر …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۴)

به دفتر مجله که رسیدیم خبری از منوچهر نبود‌‌. به بهمن گفتم: «استاد کجاست؟» با حیرت به من نگاه کرد و پرسید: «مگه خبر نداری؟» – چی شده؟ – مانلی مرد. دکترا نتونستن نجاتش بدن. «مانلی» تنها پسر استاد بود. تقریبا همسن و سال بودیم. سرطان خون گرفته بود و …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

سال بعد به‌محض رسیدن تعطیلات، راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ و این‌بار با اتوبوس. به یاد ندارم چرا و چگونه. پسینگاه به تهران رسیدم‌. به‌هرحال ساک به دوش راه شمال تهران را در پیش گرفتم. به یاد دارم در هنگام عبور از میدانی، که اینک «انقلاب» نامیده می‌شود، دختری …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جط ۲

چون شب شعر پایان گرفت و شاعران و نیوشندگان رو به پراکندگی نهادند، بهمن توسی و قاسم چنگیزی رازی و حبیبه نیک‌سیرتی و تنی چند از جوانان شاعر، این هیچ‌کس را به شب نشینی خود فراخواندند و اصرار فراوان داشتند که با آنان باشم؛ اما منشی که «ژوپیتر» به من …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جَط ۱

سال ۵۴ بود که غزلی با مطلع: غنچه می‌پژمرد و خار به جا می‌ماند سایه می‌خشکد و دیوار به جا می‌ماند برای جوانان رستاخیز فرستادم و منوچهر آتشی ضمن تأیید و تشویق من، نوشته بود: «چند بیت از شعرت به دلایلی که خودت می‌دانی حذف شد.» و من نمی‌دانستم به …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق شده، گروهی که حتی اگر دعوی توحید داشته باشند، چون نیک در نگری، آلوده به پرستش نقش خود در آینۀ کدر ضمیر دیگرانند، خوش دارند احمد دیگری بتراشند. احمدی که در واقعیت هیچ نشانی از …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۷)

… و احمدْ مثنوی‌خوانِ خانقاه حضرت قطبِ شریعت و طریقت و تجلی حقیقتِ شیخ سید محمد عبدالقادر جیلانی، جناب مرحوم مغفور، آقا سید طاهر هاشمی بود. من دستم به سید طاهر نمی‌رسید. چلمن‌تر از آن بودم که راه سنندج یا کرمانشاه را در پیش بگیرم. از این گذشته، با حالی …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۶)

احمد برای من نطع خاطرات است. نه تنها از این رو که طلیعه و طلایه‌ی بیداری من در ساحت طریقت بود، بلکه دیگران (از سیدنا الاستاد دکتر فردید تا سیدنا الشهید مهندس مرتضای آوینی. از سیدمهدی شجاعی تا متولیِ امامزاده جلال، سید شمس الدین آل احمد. از مولانا میرزا محمدعلی …

ادامه نوشته »

جان خرابات(۴)

پیش از این گفته‌ام که احمد عاشق بود و فرشته وش. پس زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد. احمد دلنشین بود و سراپا لطف و جاذبه. درست نقطه مقابل من که ظاهرا سراپا قهرم. عشق چهره‌های بی‌شمار دارد. اما احمد این وجوه را به جمالی و جلالی تقسیم …

ادامه نوشته »