خانه / فاطمه رهبر

فاطمه رهبر

فاطمه رهبر

وصله پینه‌های امید

بابا که ورشکست شد، نشست گوشه‌ی سالن و پشت سر هم سیگار دود کرد. حالا ما یک شبه معنای دقیقِ «از عرش به فرش» را فهمیده بودیم، با این تفاوت که حتی فرش هم نداشتیم. مامان رفت از رضاسوپری کارتن چیپس و پفک گرفت و یکی یکی بازشان کرد، منگنه‌هایش …

ادامه نوشته »

از درد سخن گفتن

اینکه شب تولدم باشد و مجبور باشم سوار اتوبوس «عباس باروت» شوم و تمام شب بر اثر چرت زدن، کله‌ام تلق تلق بخورد به شیشه  و فردایش که مثلا روز چشم گشودنم است، به جای اینکه چشمم به دریا و هوای پاک شهر مه آلودم روشن شود، باید با تهران …

ادامه نوشته »

فإنی قریب

نشسته بودیم روی پله‌های بیمارستان. مادرهایمان طبقه ی دوم ساختمان ولیعصر، در یک اتاق، روی تخت‌های سرد فلزی دراز کشیده بودند و داروهای شیمی درمانی، قطره قطره قاطی خون‌های مریض‌شان می‌شد. ما غریب بودیم. سه دختر که تا همین چند ماه پیش فقط دو خیابان از شهرمان را می شناختیم، …

ادامه نوشته »

نامه‌ای به روبار

با حمیرا دویدیم سمت رودخانه.‌‌‌ دم غروب بود و تا آفتاب خانم آن یکی ورش را ننداخته بود پشت کوه باید برمی‌گشتیم. توی دهات بد می‌دانستند دختر نزدیک غروب خانه نباشد. تمام صبح و عصر را چپیده بودیم بالای تیلار و درخت‌های باغ «ممد دایی» را می‌شمردیم. همین که آفتاب …

ادامه نوشته »

من تُرَم

حدس می‌زنم توی یکی از روزهایی که داشتم برای بچه غازها سالاد فصل درست می‌کردم و علت دعوایم با سودابه را برایشان تعریف می‌کردم، بابا مرا دید و حرف‌هایم را شنید. احتمالا اول دست کشیده  به صورت استخوانی و سیبیل نصفه نیمه‌اش و بعد رفته توی آشپزخانه و سیگارش را …

ادامه نوشته »

به وقت اردیبهشت

روزهای آخر فروردین که می‌شود، بوی اردیبهشت که از درز و دالان خانه می‌ریزد داخل، من یک آدم دیگر می‌شوم. دیگر نه به نوشتن علاقه دارم نه به خواندن. دیگر توی خانه‌ام حتی یک کتاب ویلان و سیلان زیر مبل و روی یخچال و توی جاکفشی نیست.

ادامه نوشته »

رومن گاری در بندرانزلی

انگشتم را فرو کردم گوشه چشم بسته‌اش و گفتم: «حالا که خوابت نمیاد بیا حرف بزنیم دیگه.» همان چشم انگشت‌خورده‌اش را تا نیمه وا کرد و نالید: «تو حرف بزن من گوش می‌کنم.» پلک‌هایش را با انگشتانم وا کردم. گفتم: «نه تو هم باید حرف بزنی.» خمیازه کشید و کش و قوسی داد به تنش: «الان خدایی مشخصه که خوابم نمیاد؟» خندیدم و توی جایمان چهارزانو نشستم. گفتم: «رضا! تو اصلا خیال‌پردازی می‌کنی؟»

ادامه نوشته »

محکوم تا ابد

من که می‌گویم خدا وقتی گل من را سرشت و نشست یک گوشه برای نوشتن سرنوشتم، زیر لیست تمام باید و نبایدها، زیر همه این‌شود و آن‌نشود‌ها، دو جمله را با خط درشت نوشت. یکی اینکه این آفریده همیشه در حال رژیم گرفتن باشد و دیگری اینکه تا جان در تنش است، یواشکی کتاب بخواند.

ادامه نوشته »

ماله‌ای برای خراش روح

همیشه دوست داشتم و هنوزهم دوست دارم که نویسنده «بوف کور» من بودم. آن هم فقط بخاطر همان یک جمله طلایی‌اش که ورد زبان هر کور و لنگ و منگی شده‌است: «در زندگی دردهایی وجود دارد که...» اگر این کتاب را من می‌نوشتم، قطعا می‌نوشتم: «در زندگی هر زن، مردی وجود دارد که بی‌شک می‌داند چطور میان شوخی و خنده روح یک زن را خرچ‌خرچ میل بفرماید و هیچ هم به روی مبارکش نیاورد.»

ادامه نوشته »

مارکز باجنم‌

امروز سومین روز از قدغن شدن کتاب بود. تمام روز باران بارید، هنوز هم می‌بارد.اگر پرده را کنار بزنم قطره‌های باران را می‌بینم که تندتند می‌چسبند به شیشه و برایم شکلک در می‌آورند. تمام روز رضا نشسته‌بود توی خانه.هی رفت توی بالکن، قفس پرنده‌هایش را تمیز کرد. هی برایشان قاچ‌های سیب و هویج گذاشت تا کوفت کنند.

ادامه نوشته »

سایه‌ی سنگین روی سر کلمات

می‌گوید: «تو کتاباتو بیشتر از من دوست داری.» انگشتم را می‌گذارم رو صفحه‌ای که در حال خواندنش هستم.‌ کتاب را می‌بندم اما همه حواسم پیش فرنسی (شخصیت اصلی کتاب شاگرد قصاب) است. دست می‌کشم روی دماغم. بوی ماهی سفیدی که برای ظهر درست کردم مرا یاد ظرف‌های نشسته می‌اندازد. می‌خواهم بگویم نه عزیزم اصلاً اینطور نیست. می‌گوید: «نمی‌خواد الکی حاشا کنی.» بعد جوری به کتابم نگاه می‌کند انگار توی ذهنش نقشه پاره پوره کردنش را می‌کشد.

ادامه نوشته »