خانه / ساجده ابراهیمی

ساجده ابراهیمی

ساجده ابراهیمی

که تو بر سر زبانی

بیست‌ویکم مارس ۲۰۱۶ یک خبر تیتر یک همه‌ی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها بود. به همراه یک عکس، عکسی که اوباما در آن لبخند زده‌ بود و روی دیوار بلند سیمانی و سرد پشت سر او چه‌گوارا خیره به افق مانده بود. همان پرتره‌ی معروفی که «آلبرتو کوردا» در مراسم قربانیان انفجار …

ادامه نوشته »

هنر توبه شکستن

دقیقش را نمی‌دانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم می‌آید اوایل دهه‌ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه‌ی هشتاد. زمان خیلی برایم معنایی ندارد، هرچه هست یک صدای بم و پررنگ است که در عین نرمی آدم را زخمی می‌کند. محرم به …

ادامه نوشته »

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف …

ادامه نوشته »

برای خود تو

طینت موسی علیه‌السلام بر غضب بود. زود از کوره درمی‌رفت. عصبانی هم که می‌شد چیزی جلودارش نبود. انگار اولین قدم پیامبر شدنش هم همین عصبانیتش بود، وقتی یک بنی اسراییلی را کشت و فرار کرد تا به شعیب رسید. پیامبر شده بود، رفته بود کوه طور دعا کند و وقتی …

ادامه نوشته »

یادگاریِ تر

پیرزن از درد مچاله شده؛ چروک و نحیف. چشم‌هایش در گودی عمیقی پشت نمی از اشک سنگر گرفته‌اند. اشکی که سال‌هاست همانجا نشسته و راه خوب دیدن را بر چشم‌هایش بسته‌اند. خیال بیرون آمدن هم ندارند. کم حرف می‌زند. یعنی اصلا حرف نمی‌زند. خودش که پیشقدم حرف زدن نیست. حرف های دور و برش هم انگار هیچ‌کدام آنقدر چسب ندارند یا قلابشان چنان جانی ندارند که بتوانند حواس او را به خودشان بگیرند.

ادامه نوشته »

بهانه‌های کوچک

سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابه‌های پلاسکو بودم. دود از همه‌جا بلند بود. نه آن‌جوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ‌زده بودند. داشتم دنبال کسی می‌گشتم. با دست‌های خودم آهن‌پاره‌ها را کنار می‌زدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشته‌باشد ،گرم بودن جنازه را حس می‌‌کردم.

ادامه نوشته »

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

زنی که روبرویم نشسته بود، مسن بود. خانه‌دار. چادر مجلسی گل‌ درشتی سر کرده بود. آرایش خفیفی داشت. رژلب ملایمی که معلوم بود با دستمال پاک‌شده؛ انگار بعد از مالیدن آن با خودش فکر کرده‌بود این چیزها دیگر برای سن او بد است.

ادامه نوشته »

غایتمندی

از بچگی نمی‌توانستم بیکار بنشینم. اصلا اگر یک ساعت سرم به کاری گرم نبود احساس بیهودگی می‌کردم. بعدها یافته‌های روانشناسان هم به نفع ما زنان از آب درآمد و گفت: «اگر زن در خانه بنشیند و سرگرمی نداشته‌باشد، افسرده می‌شود. پس چه بهتر که برای خودشان کاری دست و پا کنند.» بخاطر همین روحیه و برای فرار از بیهودگی بود که از سال دوم دانشگاه در فکر مشغول‌شدن به کار بودم. اولین تلاش هم موفقیت‌آمیز بود.

ادامه نوشته »

بی‌تو به سامان نرسم

"ننه شاه سلطان" ایل‌تبار بود. به جبر یتیمی و ازدواج زودهنگام بود که یکجانشین شد. سال‌های رو به پیری‌اش ما او را پیرزنی غرغرو می‌دیدیم که بی‌بهانه ناله می‌کرد. سال‌ها طول کشید تا بفهمم درد و ناله‌هایش بخاطر چیزی بجز سردرد و چشم‌درد بود. روح او در چهاردیواری یکجانشینی حبس شده‌بود و با گذشت این‌همه سال، به قواعد و چارچوب آن عادت نمی‌کرد.

ادامه نوشته »

خارج از کادر

عکس‌گرفتن یک آیین خاص بود. مثل حالا نبود که خیلی‌ها یک «اس ال آر» داشته‌باشند و هرجا رسیدند تندتند شات بزنند. قبلش یک پروسه آمادگی داشت که شامل خرید حلقه فیلم ۲۴تایی یا ۳۶ تایی و در صورت نیاز خیلی جدی، ۴۸ تایی بود. موقع عکس‌گرفتن که می‌رسید همه باید …

ادامه نوشته »

حاکمان قلمروهای کوچک

سه روز است که خانه‌دارم. یعنی خانه‌داری شده اولین چیزی که صبح بعد از بیدارشدن یادم می‌آید و بیشتر وقتم را در روز به خودش اختصاص می‌دهد. دفعه اول نیست. اما انگار تجربه‌های دفعه قبلی به کارم نمی‌آید و خانه‌داری آیینی است که هربار نوشدن می‌طلبد و ناچار، باید قوانین …

ادامه نوشته »