خانه / دریا چوبین

دریا چوبین

خاله جان

خاله جان، خالۀ واقعی من نبود. یکی از خاله‌زاده‌های مامان بود که خاله صدایش می‌کردیم؛ از آن‌ها که بین ده‌ها عمه‌زاده و خاله‌زاده، خاص بود برایمان. مامان و خاله هم‌سن بودند؛ هرچند در دو شهر جدا، اما دوستی‌شان خیلی نزدیک و صمیمی بود. آن موقع که جاده‌های بین‌شهری تمام آسفالت …

ادامه نوشته »

فکر همه‌جا را کرده بودم

خانم با گچ روی تخته‌سیاه می‌کوبد. ساکت می‌شویم. – از الآن یک هفته فرصت دارین کلاستون رو تزئین کنین. آخر دهه، قشنگ‌ترین کلاس جایزه می‌گیره. فوزیه دست بلند می‌کند: «اجازه؟ اگه پسرها هم بخوان کلاس تزئین کنن که قاتی میشه؟» – نه؛ امسال تزئین کلاس‌ها با ماست، راهروها و سالن …

ادامه نوشته »

آخرین انشا

روایت اول: جلسۀ امتحان ادبیات است. سر روی ورقه‌ها خم کرده‌ایم و فقط صدای تق‌تق خفۀ خودکارها، سکوت را می‌شکند. اولین سالی است که آموزش‌وپرورش شهرمان بساط مدارس خاص و نمونه و تیزهوشان به راه انداخته؛ ما اولین گروه دانش‌آموزان این مدرسه هستیم. مدیرمان دائم می‌گوید که اداره از ما خیلی …

ادامه نوشته »