خانه / محمد عربی

محمد عربی

باقیماندۀ بهشت

«تو زمین را خشک و بی گیاه می‌بینی؛ پس هنگامی‌که باران بر آن نازل می‌کنیم به‌شدت به جنبش درآید و رشد نماید. فصلت/۵۴» آب در مدار ما نبود. این یعنی جایی خیلی بالاتر از زمین ما، باغ‌ها آب می‌خوردند؛ ولی می‌خواستیم باغ را بکولیم. لازم بود چهار پنج مرد بیل …

ادامه نوشته »

تنها شکوفۀ بهاری

ماشین داخل چاله‌چوله‌های جادۀ خاکی تکان‌تکان می‌خورد و برادرزادۀ کوچکم از ترس بالا آوردن تُندتُند آبنبات می‌مکید. آقای داماد فرمان سفت پراید را می‌چرخاند و لاستیک‌های ماشین به‌سختی از سنگ‌های بزرگ جاده جان به درمی‌بردند. از ترس گردوخاک جاده، شیشه‌های ماشینمان بالا بود و گرمای آفتاب عرق به جانمان نشانده …

ادامه نوشته »

هلوکاست سرد

بهمن سال ۸۶، کلاس چهارم بودم. کنار پنجره به آسمان سفید ابری خیره شده بودم. توقع چندانی از خدا نداشتم. فقط آن‌قدری برف می‌خواستم که مدرسه‌مان را تعطیل کند. نیمه‌های شب از سرما بیدار شدم. تمام اتاق کوچکم پر شده بود از اهل خانه که سرهایشان زیر پتو پنهان بود. …

ادامه نوشته »

امتحانات و مکافات

به ساعت‌های آخرِ خواندن که می‌رسم ذهنم بسته می‌شود. کلماتِ کتاب مثل زنجیره‌ای سیاه و ریز جلوی چشمم رژه می‌روند. کلمات را مثل وردهایی که معجزه می‌کنند زیر لب تکرار می‌کنم، ولی چیزی در مغزم باقی نمی‌ماند. به آخرهای کتاب که می‌رسم برای امتحان هم شده برمی‌گردم و نگاهی به …

ادامه نوشته »

اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

پسرک با تی‌شرتِ خاکستری‌ای که با حروف درشتِ سیاه رویش نوشته شده بود «دی اند جی» دو زانو نشسته بود و خسته به آیینه‌کاری‌های روی سقف نگاه می‌کرد. پدرش یک صف جلوتر نشسته بود و از زاویه‌ای که من دید می‌زدم نمی‌توانستم ببینم قرآن می‌خواند یا از این منتخب ادعیه‌های …

ادامه نوشته »