خانه / آناهیتا آروان

آناهیتا آروان

آناهیتا آروان
سن:۴۲ سال تحصیلات: لیسانس زبان و ادبیات فارسی (محض)- کارشناسی ارشد پژوهش هنر آغاز فعالیت : ۱۳۷۹ آثار: مجموعه داستان 《 پسرم قدش بلند است》- رمان 《 بگذار تروا بسوزد》

ترس مقدس

نخستین ترس مقدس را در سقاخانه تجربه کردم. در تاریکیِ تکیه، در آن جهانِ غرق در سکوت، در آن فضای منفک شده از دنیای پایبند به عادت‌های وابسته به قاعده و قانون. بیش از شصت سال، هر سال محرم یکی از اتاق‌های خانه‌ی مادربزرگِ پدری‌ام تبدیل به تکیه می‌شد اما …

ادامه نوشته »

یک خانه مانده به آخر دنیا

راننده ما را لب جاده پیاده کرد و گفت: «تا ساحل شش کیلومتر راهه.» بعدکه فاصله گرفتیم، صدایش را بالاتر برد که: «فقط از پیرمردها بپرسید؛ خیلی‌ها ممکنه بهتون دروغ بگن!» وقتی دور زد، هوار کشید: «مواظب باشید خواهرم! به سلامت.» اول اردیبهشت هشتادوپنج بود. تنها رفته بودم اسالم. تنها …

ادامه نوشته »

درختی که قد نکشیده است

نوشتن از آثار قوی به مراتب بسیار بهتر، ساده‌تر و دلپذیرتر است تا این‌که بخواهی درباره‌ی اثری بنویسی که لااقل با توجه به معیارهایی که می‌شناسی، آن‌چنان قابل توجه و تامل نیست که بتوان به نقاط قوت آن دل بست و همچون «تخته‌پاره بر موج»، به آن‌ها چنگ انداخت و …

ادامه نوشته »

تهران، معشوقی فراموش شده

باورهای نادرست ربطی به مجامع فرهیخته یا غیرفرهیخته ندارد؛ بنابراین بی آنکه وارد بحث‌های پرحاشیه شوم، فقط می‌خواهم یادآوری کنم اگر کسانی همچنان بر این باور نادرست‌اند که داستان‌های حادثه‌ محور و تعدادی از ژانرها همچون معمایی، کارآگاهی یا تاریخی و سیاسی،  اقلیم تاخت‌وتاز نویسندگان مرد است و نویسندگان زن، …

ادامه نوشته »

محاکمه در باران

بین همکلاسی‌های جورواجور دبیرستانی، راضیه  یکی از به یادماندنی‌ترین‌ها بود. بیشتر به خاطر مشکلاتی که داشت. بعضی آدم‌ها را هم بدبختی‌هایشان ماندگار می‌کند. گاهی لکنتش آنچنان شدت می‌گرفت که برای ادای هر کلمه تا کمر خم می‌شد. آب دهانش راه میفتاد و صدایش به کلی می‌رفت؛ بخصوص وقتی قرار بود …

ادامه نوشته »

فنجان خالی آقای روزبه معین

 بی تردید برای سنجش عیار هر اثر ادبی و یا هنری،  معیارهای نوشته و نانوشته‌ای وجود دارد و هرگاه اثری به این معیارها نزدیک باشد، حتی اگر در زمانه‌ی خود دیده نشود و قدرش شناخته نگردد، روزی نه تنها منتقدان بلکه مخاطبان هوشمند و حرفه‌ای نیز درخشش آن را می‌بینند …

ادامه نوشته »

«ابری که باران نمی زند»

فریبا، شیرین و ستاره سه زن جوان هم سن و سال‌اند که همسایه و همبازی بوده‌اند و در سفری زنانه به سمت شمال، همسفر می‌شوند. شیرین فوق لیسانس مامایی است، فریبا دکتری دارد و در دانشگاه درس می‌دهد و ستاره نویسنده‌ی است با آثاری چاپ شده یا توقیف شده. این …

ادامه نوشته »

چراغ خانه‌ی همسایه خاموش است

خانه‌ی خاله‌ی بزرگم یکی از قصرهای رویایی و دوست داشتنی فامیل بود. با کتابخانه‌ی مبله‌ی مختصر اما معجزه‌گرش و اتاق‌های تو در توی دو تخته و بوی مداوم یاس‌های سپید که همیشه در بخشی از حافظه‌ی کودکی‌ام موج می‌زنند. هنوز هم گاهی در خواب و بیداری و در خلسه‌ی مرور …

ادامه نوشته »

پری‌های رنگی با دست‌های تهی

اگر بپذیریم که جهان امروز، مجموعه‌ای است از تناقض‌ها «ما اینجا داریم می‌میریم» با عنوان هوشمندانه‌اش و با روایت زندگی موازی و تمثیلیِ پریانه‌هایی که در دنیای آدم‌ها و جهان تاریکی‌ها گم شده‌اند، روایت‌گر بخش کوچکی از زندگی تهی و تَنگ آدم‌های بسیاری است که در جهانی گسترده اما سرشار …

ادامه نوشته »