خانه / سهیلا ملکی

سهیلا ملکی

یک روایت از بیست‌وسه روایت

معرفی کتاب این بود: «کآشوب» بیست‌وسه روایت است از روضه‌هایی که زندگی می‌کنیم. طرح جلدش را مدام توی صفحات مجازی می‌دیدم؛ پرچمی سیاه روی دیوار سیمانی، میان هاله‌ای از مه. این‌ها در کنار تعریف و تجمیدهای زیادِ دوستان؛ دلایل آن‌قدر کافی بود که حتما کتاب را تهیه کنم. کتاب که …

ادامه نوشته »

بر درد کشان خرده مگیر

همراه مامان داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دخترم فاطمه، بغلم بود و از ترس سرما خوردن عجله می‌کردیم که به خانه برسیم. پاییز بود و رفته بودم قزوین به خانواده‌ام سر بزنم. آن روز لابد پی خریدی چیزی بیرون زده بودیم. تا توی کوچه پیچیدیم، شیلان خانم را دیدم که مثل …

ادامه نوشته »

یِس فمیلی*

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی. همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. …

ادامه نوشته »

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان.

ادامه نوشته »

در مدح طلاق

با خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟ آن‌قدری فرصت بدهید که عرض کنم با یک آدم بنیادگرا طرفید که با طلاق مخالف است. توی کتش نمی‌رود تفاهم نداریم و برای هم ساخته نشده‌ایم، پس طلاق بگیریم. …

ادامه نوشته »

داخلی ۱۰۹

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند.

ادامه نوشته »