خانه / سهیلا ملکی

سهیلا ملکی

من شاد نیستم

«اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را گل‌آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من البته اگر نهنگ این آب خُرد داستان‌نویسی ایران باشم، این‌طورها زیسته‌ام…»[۱] این عبارات  شاید گویاترین جملات برای بیان تصور هوشنگ گلشیری از خودش است. گلشیری خودش را …

ادامه نوشته »

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و مامان و بابا، قاطی صدای رادیو از توی پذیرایی می‌آمد. خواب‌آلود بلند شدم و رفتم کنارشان. نشسته بودند کنار سفره‌ی هفت‌سینی که مامان، شب قبل توی اتاق پذیرایی روی زمین انداخته بود. این قدیمی‌ترین تصویری …

ادامه نوشته »

رهشِ مومنی که در چهارچوب نمی‌گنجید

بعضی از مخاطبین حزب‌اللهی امیرخانی او را کنار حاتمی‌کیا می‌گذارند تا خیالشان راحت باشد که جبهه فرهنگی انفلاب اسلامی نیرو دارد. جای صحبت از ابراهیم حاتمی کیا و کارنامه‌اش اینجا نیست اما کاش امیرخانی لااقل اندازه او قدر می‌شناخت که زحماتی که برایش کشیده شده را دیده و خودش را …

ادامه نوشته »

تبعید به عریانی

دستم از میله جدا نمی‌شد. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: «بیا پایین دیگه!» صدایم ضعیف و منقطع بود. «نمی‌تونم بیام. کمکم کن». انگار اولین باری باشد که همچین چیزی می‌شنود. کلافگی‌اش رنگ تعجب گرفت. «وا! بیا پایین دیگه». بی‌کس و عاجز بودم. کسی هوایم را …

ادامه نوشته »

ما معمولی‌ها کجا بودیم؟

انقلاب فرایندی است که با حضور توده‌های مردم اتفاق می‌افتد. یعنی اعتراض اقشار متخلف جامعه به وضعیت فعلی و تلاش برای دستیابی به موقعیت بهتر، باعث تغییر رژیم می‌شود. تفاوت اساسی انقلاب‌ و کودتا، حضور تودۀ مردم است. در واقع انقلاب با کودتا و حرکت نظامی به وجود نمی‌آید بلکه …

ادامه نوشته »

مغالطه در باب یک مهمانی خاموش

«ما طلبه‌ها عادت نداریم مهمانی بگیریم یا به ضیافتی برویم»؛ این جمله، مطلع یادداشتی است با عنوان «مصافحه در باب یک مهمانی خاموش» که در شمارۀ هفتاد و ششم مجلۀ کرگدن، هفتۀ اول بهمن به قلم حجت‌الاسلام سید احمد بطحایی منتشر شده است. البته منظور از ترکیب «ما طلبه‌ها»، طلاب …

ادامه نوشته »

یک روایت از بیست‌وسه روایت

معرفی کتاب این بود: «کآشوب» بیست‌وسه روایت است از روضه‌هایی که زندگی می‌کنیم. طرح جلدش را مدام توی صفحات مجازی می‌دیدم؛ پرچمی سیاه روی دیوار سیمانی، میان هاله‌ای از مه. این‌ها در کنار تعریف و تجمیدهای زیادِ دوستان؛ دلایل آن‌قدر کافی بود که حتما کتاب را تهیه کنم. کتاب که …

ادامه نوشته »

بر درد کشان خرده مگیر

همراه مامان داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دخترم فاطمه، بغلم بود و از ترس سرما خوردن عجله می‌کردیم که به خانه برسیم. پاییز بود و رفته بودم قزوین به خانواده‌ام سر بزنم. آن روز لابد پی خریدی چیزی بیرون زده بودیم. تا توی کوچه پیچیدیم، شیلان خانم را دیدم که مثل …

ادامه نوشته »

یِس فمیلی*

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی. همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. …

ادامه نوشته »

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان.

ادامه نوشته »

در مدح طلاق

با خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟ آن‌قدری فرصت بدهید که عرض کنم با یک آدم بنیادگرا طرفید که با طلاق مخالف است. توی کتش نمی‌رود تفاهم نداریم و برای هم ساخته نشده‌ایم، پس طلاق بگیریم. …

ادامه نوشته »

داخلی ۱۰۹

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند.

ادامه نوشته »