خانه / منصوره رضایی

منصوره رضایی

آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟

  اوّلین سؤال استاد داستان‌نویسی این بود:« هدفتان از نوشتن چیست و نسبت به داستان‌هایتان چه حسی دارید؟» انگار جواب، توی آستینم باشد گفتم:« نوشتن برای من مثل نفَس کشیدن است؛ اگر ننویسم خفه می‌شوم؛ می‌میرم. نوشته‌هایم بخشی از بودنم هستند. انگار جگر گوشه‌هایم».   یکی از جگرگوشه‌هایم را می‌فرستم …

ادامه نوشته »

آخرین سال

احتمالاً امسال آخرین سالی‌ست که دانشجو هستم. حالا ده سالی می‌شود که دانشگاه می‌روم. نمی‌دانم بی وقفه طی کردن مقاطع تحصیلی، کار خوبی بوده یا نه؟ مثل کوهنوردی مبتدی که به سختی خودش را تا قله می‌کشانَد. وقتی می‌رسد نفَس کم می‌آورَد. توان برگشت ندارد. با خودش قرار می‌گذارد دفعه‌ی …

ادامه نوشته »

خاصیتِ خاص بودن

شاید سه‌شنبه صبح بود که گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از اساتید دوره‌ی کارشناسی‌ام بود. نمی‌دانم از کجا شماره‌ی من را پیدا کرده بود و بعد از شش هفت سال چه کارم داشت؟ هنوز موقع شنیدن صدایش استرس می گرفتم و لحنم لکنت‌وار می شد. بعد از چه می‌کنی و کجایی‌های …

ادامه نوشته »

«شاعرِ نویسنده»،« نویسنده‌ی شاعر»

هر تِرم، همین بساط است. از دانشجوها می‌خواهم به عنوان فعالیت کلاسی، کتاب بخوانند و برای همین کار ساده، پنج نمره بگیرند. بعد می‌پرسم چه کتاب‌هایی خوانده‌اند. وقتی نگاه‌های عاقل اندر سفیهشان را می‌بینم خودم دست به کار می‌شوم و کتاب‌ها و نویسندگان برجسته را معرفی می‌کنم. طبیعتاً عاشقانه‌ها را …

ادامه نوشته »

جشن تولد الف‌یا

–           می‌شه کسی از خستگی بمیره؟ –           نه.خیالت راحت. بگیر بخواب.   خواب می‌مانم و به قطار قم – ‌تهران نمی‌رسم. اتوبوس نیست. تبعات اربعین… پارسال هم تمام اتوبوس‌های اصفهان رفته بودند مهران.کلی اشک ریختم تا یک راننده دلش برایم سوخت و به قم رساندم.   به سختی رسیدم تهران …

ادامه نوشته »

…که جایِ ملال نیست…

«کاشوب» مجموعه‌‌ی بیست‌وسه روایت عاشورایی از نویسندگانی نام‌آشناست. نویسنده‌هایی که بنا‌ بر توضیح ناشر «شغل و گرایش‌های مختلف دارند (و) قرار بوده با لحن توصیفی، نسبت شخصی و زیسته‌ی خودشان با مجالس گذشته و امروز را گزارش کنند.» نخستین نقطه‌ی جذابیت کاشوب، نام جالب و با مسمّای آن است که …

ادامه نوشته »

ژست

امسال هیئت نمی‌روم. با بابا لج کرده‌ام. پارسال گفته‌بودم اگر فلان مداح را نیاورند پایم را توی هیئت نمی‌گذارم. فکر می‌کردم به تریج قبای همه برمی‌خورد و پچ‌پچه می‌شود که بچه‌های خودشان نمی‌آیند هیئت، وای به حال بقیه!بابا از نرفتنم دلخور است. این را از اخم‌های بعد از هیئتش می‌فهمم …

ادامه نوشته »