خانه / اکرم بادی

اکرم بادی

یکِ یک

با ماشین، توی خیابان دور می‌زدیم که روی پلاکارد سفیدِ بزرگی تولدش را تبریک گفته بودند. سر حساب شدیم؛ شب تولد، درست شب عید بود. قند توی دلمان آب شد؛ چه شب قشنگی؛ شبِ عید و شب تولد امام رضا. آخرهای بارداری‌ام بود. امشب فردا شب می‌کردیم و منتظر. آن …

ادامه نوشته »

هیچ‌کس نصیحت را دوست ندارد

وقتی برای هزار و چندمین بار، سر می‌گذارد به نصیحت و انگشتش را به نشانۀ تأکید تکان می‌دهد و هی می گوید و هی می‌گوید که چنین کن و چنان نکن، چی خوب است و چی بد؛ کفرم بالا می‌آید و چپ‌چپ نگاهش می‌کنم و با چشم و ابرو می‌فهمانم …

ادامه نوشته »

رعنا باید زندگی کند

رعنا دو قدم کج‌‌‌کج  برمی‌‌‌دارد. قدمِ سوم … صدای گرومپِ افتادنش، زمینِ جلو پایم را می‌‌‌لرزاند. باسنِ استخوانیش به زمین می‌‌‌چسبد و پاهای دراز و خشکش بین زمین و هوا می‌‌‌ماند. کفِ دست‌‌‌ها روی زمین، سرش به عقب پرت می‌‌‌شود و عینک از بالای سرش تو بغلم می‌‌‌افتد. دستم را …

ادامه نوشته »

سجاد

شبِ اولِ محرم بود یا اول یا بیشتر و کمترش را یادم نمی‌آید. چند وقتی می‌شود، شاید یکی دو سالی باشد که سرِ قبرِ کوچکش نرفتم. با این‌که سرِ مسیرِ راهمان است و هر وقت که به پیچِ فلکه نزدیک می‌شویم، سمتِ راستم را نگاه می‌کنم و تا ماشین دورِ …

ادامه نوشته »