خانه / شهپر کاوه

شهپر کاوه

ارثیۀ شوم خانوادگی

دستم را روی زنگ می‌گذارم، دلم فرومی‌ریزد. بوی آشنای سیگار از درز در جنوبی حیاط، به مشامم می‌خورد. می‌دانم نیست؛ ولی نمی‌خواهم باور کنم که بیست‌وسه سال گذشته، هنوز یک چشم‌انتظاری، یک صدای آشنا، یک کلمۀ دخترم، دلم را می‌لرزاند. با خودم می‌گویم: «شاید هنوز در خوابم، خوابی طولانی که …

ادامه نوشته »

خانه‌ای در پناه جنگ

زندگی در روستا روستای چغا سعید با صفا بود؛ با مردمانی مهمان‌نواز. دو روزی در خانۀ آن زن و مرد مهربان بودیم. اتاقشان را برای ما خالی کردند؛ ولی قبول نکردیم. یکی از اقوامشان در نزدیکی تپه‌ای که مشرف به جادۀ اصلی بود اتاقی به ما داد. خانه با دیواری …

ادامه نوشته »

روزهای شوق و هراس

نذری به طرف هرسین می‌رفتیم. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. لحظه‌های امروز را مرور می‌کردم. دیشب از خوشحالی برگشتن به کرمانشاه، خوابم نبرده بود و امشب، مشتاق و بی‌قرار برای فرار از کرمانشاه. روزی پر از مرگ و غم را سپری کرده بودیم. فکر سلطنت‌خانم بودم که پسر توی شکمش، چطور روی …

ادامه نوشته »

یلدای خونین

نیمۀ آذر ماهِ سال ۶۵ بود. هفت سال از جنگ می‌گذشت. پدر و برادرکوچک‌ترم در خبازخانۀ صالح‌آباد، ایلام ،در گروه تدارکات پشت جبهه بودند. پدرم پس از ماهی برگشت. هنوز گَرد راه به تن داشت و استکان چایش را نخورده بود که آژیر قرمز بلندگوی مدرسه به صدا درآمد. همۀ …

ادامه نوشته »

عشق و همدلی

در راه بیمارستان، هیوا گریه می‌کرد. هیچ چیزی تسلی‌بخشِ دلش نبود. راهروی بیمارستان پر از زخمی بود. راه رفتن در بین جمعیت به سختی صورت می‌گرفت. همه در حال تکاپو بودند. شوهرم به من گفته بود که نوفل حالش خوب نیست. از بلندگویِ بیمارستان اعلام کد کردند. دکتر و پرستارها …

ادامه نوشته »

پایکوبی شومِ گُسل

دوشنبه بیست ودوم آبان را، مردم منطقه‌ی غرب با استرس و نگرانی به‌سر بردند. گوینده‌ی شبکه‌ی کرمانشاه خبرها و تصاویر ارسالی را به مردم گزارش می‌داد. امداد کند بود و همه‌ی اطرافیانمان نگران بودند. آنجور که صدا و سیما می‌گفت خسارتِ زلزله خیلی زیاد بود و آماری که می‌دادند تندتند …

ادامه نوشته »

شب شوم

یک‌شنبه، روز دومِ نمایشگاهِ کتاب بود. با چه ذوقی کارهای روزمره را انجام دادم که بعد از ظهر به نمایشگاه بروم. پارسالْ روزِ قبل از نمایشگاه، برای پیاده‌روی پای کوهِ طاق بستان رفته بودیم که پایم سر خورد و دو تا از رباط‌های مچ پایم کشیده شد؛ بماند که شش …

ادامه نوشته »

مُهر آتش

شهریور سال چهل‌ونه، چهارساله بودم.«شهرام» از من دو سال بزرگتر و «شهریار» کوچک‌تر بود و عاشق انگشت مکیدن. ما درکرمانشاه در طبقه‌ی پایین خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم؛ با حیاطی بزرگ که پر از عطر گل‌های یاس و لاله عباسی‌های رنگارنگ بود و حوضی چهارگوش به رنگ آبی با ماهی‌های قرمز …

ادامه نوشته »

هلهله‌های محرم

پنجِ اسفندِ سال پنجاه مصادف بود با هشتم محرم، و من شش ساله بودم. آن سال زمستان سختی در کرمانشاه بود، سرما بند دل را می‌لرزاند و قندیل از در و دیوار کوچه، تا لب و لوچه‌ی ما آویزان می‌شد. شبِ قبل برف شدیدی باریده بود. مدرسه‌ها تعطیل بود و …

ادامه نوشته »