خانه / زهرا محمدباقری

زهرا محمدباقری

بالاخره اقامت گرفتم

هیچ جایی نیست که برسم و بگویم «آخیییش». هر جا که می‌رسم جای من نیست. مثل بچگی‌هایم و حتی وقتی جوان‌تر بودم زندگی نمی‌کنم. آن‌وقت‌ها بعد از مدتی دوری به خانه که می‌رسیدم و قرار می‌گرفتم خیالم راحت می‌شد و از ته دل می‌گفتم: «آخیییش… بالاخره رسیدم.» عادت کرده‌ام هر …

ادامه نوشته »

مهمانِ ماه

این چند سالِ آخر را من و بابا با هم می‌رویم. دوتایی. مسیر رفت را از سیاست حرف می‌زنیم، همه‌ی جاده که کویر است و کویر، پر است از خاطرات جوانی بابا. جوانی‌های همه سیاسی‌اش. همیشه دلم می‌خواهد او تعریف کند و من وسط‌هایش سؤال کنم. هربار یک چیزی بین …

ادامه نوشته »