خانه / افروز مهدیان

افروز مهدیان

نان و نارنج

یک چیزی محکم می‌خورد به پایم و بیدارم می‌کند. گوشه چشمم را باز می‌کنم. با همان یک چشم نیمه‌باز نگاهش می‌کنم. ننه جمشید است. جنوبیها به مادربزرگ می‌گویند ننه و پشت بندش اسم پسر بزرگشان را می‌آورند. مادر بزرگ من ننه جمشید است، یا ننه جمشید بود، نمی‌دانم. جمشید که …

ادامه نوشته »

و اولادکم فتنه

آلبوم‌ها پخش‌وپلا شده‌اند روی زمین. سنا هرکدامشان را باز می‌کند، جیغی می‌کشد و با هیجان می‌گوید: «مامان این تویی؟» برای هرکدام یک‌جوری ذوق می‌کند. سؤال پشت سؤال است که ردیف می‌کند برایم. بعضی‌ها را از توی کاورش درمی‌آورد. عصبانی می‌شوم. نمی‌خواهم این وضعیت به‌هم‌ریختۀ خانه‌تکانی بیشتر از این کلافه‌ام کند. …

ادامه نوشته »

انبار درد

عکاس: راتا رخشاد پله‌های بیمارستان را دوتا یکی می‌روم بالا. به‌دو خودم را می‌رسانم به اورژانس. تمام راه را دویده‌ام. می‌ایستم و کمی نفس تازه می‌کنم. از لای جمعیتی که جلوی در تجمع کرده‌اند سرک می‌کشم و خودم را به زور از بینشان سُر می‌دهم  داخل. مامورِ دم در مانعم …

ادامه نوشته »

قهرمان غریبه

تابستان بود. ده سالی بیشتر نداشتم. با چندتایی از هم سن و سال‌های فامیل بازی می‌کردیم که یکهو صدای جیغ و فریاد مادرها کشاندمان توی هال. مثل بچه‌ها سرشان را چسبانده‌بودند به صفحه تلویزیون و صدایش را تا جایی که می‌شد بلند کرده‌بودند. یک‌جوری هیس هیس می‌کردند که انگار دارد …

ادامه نوشته »