خانه / محسن باقری (صفحه 2)

محسن باقری

سوگنامه‌ای برای رویایی که از دست رفت

یکی از مولفه‌ها پیشینیِ هر رمانی که تمنای پسندِ عامه را دارد، باورپذیر بودن فرم و محتوایش است. تنها قصه‌هایی صلاحیت آن را پیدا می‌کنند در اذهان و افواه مردمِ یک قوم و حتی یک دهه حضور و بروز داشته‌ باشند که از ساحت آگاه‌باوری آنان عبور کرده باشند.

ادامه نوشته »

آن شلیکِ لعنتی

داستان قیصری با پایانش شروع می‌شود. با «خودش خواسته بود برود آنطرف». و این شروعِ از پایان ادا نیست؛ بخشی اساسی از شکل گرفتنِ فرم است. پایان، پایانِ حضور سیاوش است در سنگرِ جبهه ایران و آغاز اسارتِ خودخواسته‌اش در خاکِ اجنبی و شاید پایان زندگی‌اش. وقتی دوستانش پایین رفتن‌ او را در خاکریز دشمن می‌بینند.

ادامه نوشته »

روضه‌‌ی طلاق

روضه آن سال تمام شد و چهار سال بعد پسرک شده بود چایچیِ افتخاریِ روضه‌‌یی که این‌دفعه میزبانش پدرش بود. سعی می‌کرد نُه تا سینیِ یک‌نفره‌ی چای‌هایی که مستمعین نوشیده بودند را تا مُچ روی دستش بچیند و دوتا را بگذارد رویِ دستِ چپش.

ادامه نوشته »

غلط‌های مارون

این یادداشت، در واقع تتمه‌ی نقد شماره ۱ بر مارون سلیمانی است. در این یادداشت در حدّ اَکلِ مِیته مواردی را از کتاب نشان داده‌ام که نشان از اشتباهات فاحش رمان دارد و روستانَشناسی‌اش.

ادامه نوشته »

کار در “بار”

دور میدانِ هاراپاراکِ یراوان می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. از مرز با یک راننده تریلی ایرانی تُرکِ قدبلند و تَرکه‌ای آشنا شده بودم و ده دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود به ماشین‌اش در گاراژ ورودی شهر سر بزند و برگردد. خیابان های سه طرفِ میدان پر بودند از کافه‌رستوران‌هایی …

ادامه نوشته »

جاده دوطرفه‌ فلسفه و رمان

چهارسال پیش، دوستم که خانه شان شهرری بود، عصرها، آنهم هر روز خدا، سوار قطار متروی میرداماد می شد و می رفت خیابان یخچال؛ چند ساعتی می ماند و بعدش همان مسیر را برمی گشت تا خانه شان. صبح هایی هم که می آمد دانشگاه و فرصتی جور می‌شد که …

ادامه نوشته »

VOA یا دویچه وله ؟

کارم ادبیات است، درس و مشقم فلسفه و اینترتینمنت ام سینما و نقد سینمایی؛ و یک کافه خاص. خاص الخاص. دو هفته ای است از اخبار فرهنگی و سیاسی جهان بی خبر هستم، نه روی خبرگزاری فارس را دیده ام و نه بی بی سی فارسی را رصد کرده ام. …

ادامه نوشته »

انالله و اناالیه راجعون؛ با عشق

این یادداشت را کوتاه می نویسم؛ چون عمر ما-مخصوصا من- در دنیا کوتاه است، صد سال کم است. حسابی از این مساله شاکی ام امروز سیزده فروردین تمام شد. خوشی ها می روند، غم ها می آیند، باز خوشی ها می آیند و این چرخه ادامه خواهد داشت و همه …

ادامه نوشته »

تف به هرکه ضد وطنم است؛ برود سینه قبرستان.

گرگان یک جاده دارد که صاف می رود یزد و فقط یک جایش حسابی پیچ در پیچ است و وقتی پیچ ها تمام می شود یک روستاست به اسم “ابرآباد”؛ این ها را گوگل مپ گوشی ام دارد نشان می دهد. شنیده ایم که جاده ای که از جنگل ابر …

ادامه نوشته »

حجابش را، رعایت کردم

معشوقه می پرسد فلش را از روی عسلی برداشتی؟ می گویم آری. می نشیند پشت فرمان و استارت می زند. وقتی در جاده اقلید-یاسوج بودیم، هر نیم ساعت یکبار طبیعت زیباتر می شد و دشت هایش وسیع تر. صندلی ام را تا ته کشیده ام عقب و جفت پاهایم را …

ادامه نوشته »

سگ ریاکار بابام

هند کوچک ایران هستم و پدرم اهل آباد کردن بعضی چیزهاست؛ از جمله باغی که دارد. ماشالا و نون به خدا. هیچ وقت هم نفهمیدم چرا می گویند:”نون به خدا”. الان که از معشوقه می پرسم، نگاهی می کند و سری تکان می دهد و می گوید:”ماشالا محسن؛ پس توی …

ادامه نوشته »

به سوی “هندوستان کوچولوی ایران”

ساعت حرکت اتوبوس های رودان- که از عنبرآباد کرمان هم می گذرند- هفت شب است؛ و دیگر حوصله هیچگونه تاخیری را ندارم. بلیط قطار به جنوب گیرم نیامده و حسابی تلخم کرده است. سالهاست از هرنوع اتوبوس و ترمینالی متنفرم و حالا مجبورم این کوفتی را سوار شوم. نمی توانم …

ادامه نوشته »