خانه / محسن باقری

محسن باقری

محسن بنگر در متن چه داری

«سُمِ رزمندگانِ وطن؟!!!» همه چیز در دم و دستگاه امام حسین (ع) پیدا می‌شود؛ از چایی‌ریزها تا «پژوهشگرانِ» توی گیومه‌ای، که درباره‌ی چایِ یک روضه‌ی خاص تحقیق می‌کنند که آیا هندی است یا  سیلانِ سریلانکا! و غیره و ذلک. پوزیشنِ غریبِ نو‌ه‌ی عباس‌بنگر، نوزده پاراگراف دارد در شش صفحه، که …

ادامه نوشته »

تجربه گوش دادن به لُهوف؛ با طعمِ رهبری و ایضا قهوه

« امام حسین به جهان آمده تا برای همیشه بماند» «لُهوف»را وقت نمی‌کنم بخوانم. دیروز دانلودش کرده‌ام و امروز «هوس»؛ که اولین تِرَک‌اش را باز کنم و ببینم چه خبر است آن تو. ببینم از این همه هوس، از این یکی چیزی زیر زبانم می‌‌آید یا نه. لیست آهنگ‌های گوشی‌ام …

ادامه نوشته »

دیوارهایِ تمدنِ گفت‌و‌گوها

تا همین حالا، اگر ابراهیم حامدیِ خلیجِ فارس و فائقه و دوتا خواهری که در گورستانِ وست‌وود دفن شده‌اند را بگذاریم کنار-که گذاشته‌ایم هم- بهترین آهنگ‌هایِ پاپِ این مملکت را انقلابیونِ ۵۷ خوانده‌اند؛ آهنگ‌هایی که صدا و سیما به غلط می‌پندارد در کمتر از چهل‌سال کهنه شده‌اند. به تعبیرِ امام، …

ادامه نوشته »

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۳)

وقتی خبر جنگ سانسور می‌شود، دولت آبادی متن سخنرانی‌اش در آمریکا را، «جنگ» انتخاب می‌کند منبع: ماه نیمروز، در مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۴۲، سال ۱۳۷۰ ماجرا چیست؟ از زبان خود دولت آبادی بخوانیم «چند ماه پیش از سفر [آمریکا و کانادا]، از طرف دانشگاه‌های میشیگان و شرق میشگیان در …

ادامه نوشته »

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۲)

با خواندنِ مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها (در خارج) و برخی مقاله‌های دولت آبادی از آرشیو مجله‌های روشنفکری دهه‌‌ی شصت و هفتاد، برایم مسلم شد که خط و ربطِ محمود دولت آبادی با «امر سرزمین»، شفاف است. هُلَش هم بدهند، بیرون نمی‌رود. «در هر حال یک شخص همیشه ادامه‌ی گذشته است، که به …

ادامه نوشته »

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۱)

درآمد: سلسله‌ی این سه یادداشت‌، مروری است بر مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، موضع‌گیری‌ها و تَک‌وتوکی از مقاله‌های «محمود دولت ‌آبادی» در دهه‌های شصت و هفتاد. مناسبت این غبار روبی، دهم مرداد، روز تولد او است. آرشیو عمومِ سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و مقاله‌های دولت آبادی در نشریات دهه‌های پیش‌گفته، پخش است _از مجله‌ی «آدینه» …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام ۳

من و مَت ایستاده بودیم وسطِ آفتابی که الان دیگر عمودی و مستقیم می‌تابید بر موهای افشان‌مان. نه. مستقیم و سیخ می‌خورد توی کله‌مان.آن هم آفتاب بیابان‌های شهرِ آفتاب. آقایِ «لایه دوم» نیم‌ساعتی ما را ول کرد و رفت. این بی‌وفایی‌ها دیگر داشت کلافه‌ام می‌کرد. بلاتکلیفی بدتر از ثبوت و …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام ۲

دستم را که روی دکمه پِلِی گذاشتم، پرسیدم: ایشان پدرتان هستند؟ می‌گوید: فرقی نمی‌کند و سریع می‌گوید:«ها پدره، چون از ما بزرگتره پدرمونه». ناخواسته و هندلی‌وار خنده می‌زنم. خنده‌ام بهش می‌رساند که منظورش را دریافت کرده‌ام. بی‌وقفه به پدرش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد که: ایشان بانی مسجد هستند. از …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام

یازده سال پیش، اولین باری که آن چند پله‌ی خروج از مترو حرم مطهر را بالا رفتم، مردی را دیدم که دست گذاشته بود روی برآمدگیِ جناق سینه‌اش، به ضریح نگاه کرد و گفت: «السلام علیک یا روح الله» و بعد رفت. امروز از همان پله‌ها و همان موضع بالا …

ادامه نوشته »

آن شبِ مبادا

پسر جوان از نَسَخی، ساعت یازده و نیم شب پله‌های خوابگاه را دو تا یکی آمده بود پایین تا از عابربانکی که روبرویِ پله‌های برقیِ پل هوایی اتوبانِ فُلان بود، ده تومان از کارتش بکشد بیرون و بدهد به دست‌فروشی آن سمتِ خیابان. دستفروش هر شب که مغازه‌های آن اطراف …

ادامه نوشته »

سوگنامه‌ای برای رویایی که از دست رفت

یکی از مولفه‌ها پیشینیِ هر رمانی که تمنای پسندِ عامه را دارد، باورپذیر بودن فرم و محتوایش است. تنها قصه‌هایی صلاحیت آن را پیدا می‌کنند در اذهان و افواه مردمِ یک قوم و حتی یک دهه حضور و بروز داشته‌ باشند که از ساحت آگاه‌باوری آنان عبور کرده باشند.

ادامه نوشته »

آن شلیکِ لعنتی

داستان قیصری با پایانش شروع می‌شود. با «خودش خواسته بود برود آنطرف». و این شروعِ از پایان ادا نیست؛ بخشی اساسی از شکل گرفتنِ فرم است. پایان، پایانِ حضور سیاوش است در سنگرِ جبهه ایران و آغاز اسارتِ خودخواسته‌اش در خاکِ اجنبی و شاید پایان زندگی‌اش. وقتی دوستانش پایین رفتن‌ او را در خاکریز دشمن می‌بینند.

ادامه نوشته »