خانه / سعید چگینی

سعید چگینی

مرثیه ای برای یک رویا

رای خرید تلفن همراه رفته بودم به بازار چارسو خیابان جمهوری. داخل یکی از فروشگاه ها دوباره دیدمش. با همان چهره خاص و کت و شلوار اتوخورده و کیف سامسونت در دست. جلو رفتم و سلام کردم. در همان نگاه اول شناخت. اول احوال خانواده امیرخان را پرسید و بعد پرسید که اینجا چه می‌کنم.

ادامه نوشته »

۵ اردیبهشت

در یک شرکت معتبر IT همکار بودیم. او در بخش خدمات پس از فروش و من در بخش فروش. در گعده‌های شرکت بیشتر آشنا شدیم تا عصر جمعه‌ای که بی هیچ مقدمه پای درکه خواستگاری کردم. با کوله کوهنوردی و لباس خاکی، از پلنگ‌چال برگشته بود. حدود یک ماه بعد جواب مثبت داد. موضوع خواستگاری را هم با پدرش در میان گذاشته بود. پیشنهاد کرد با او هم صحبت کنم.

ادامه نوشته »

به خاطر یک مشت دلار

من مانده بودم و چهاردیواری خانه. ساعت ها و دقیقه و ثانیه ها را می شمردم تا شب شود. دزدکی زندگی می کردم. گوشی موبایلم که زنگ می خورد، سرم را از پنجره می کردم بیرون و صحبت می کردم: سلام مامان…خوبم…خبری نیست…آره دیگه. سرکارم… شلوغم مثل همیشه. عصر که …

ادامه نوشته »

این‌‌گونه بود تعطیلات ما!

عید امسال همه معادلات تغییر کرد. بر اساس محاسبات انجام گرفته برپایه تراکم مهمان‌های سنوات اخیر، تصمیم گرفتیم که برای جلوگیری از هدررفت و صرفه جویی، روز سوم عید میوه و شیرینی بخریم. آن هم با درنظر گرفتن مهمان‌های ثابت که خانواده خودم، همسرم بعلاوه دو سه مهمان که روال …

ادامه نوشته »

از عیدهای آن روزها تا عیدهای این روزها

روز اول عید داشتم اینستاگرام را بالا پایین می‌کردم، تصویر یکی از دوستانم را دیدم که به اتفاق تعداد زیادی از فامیل – سی نفری می‌شدند- دور سفره هفت سین، سال را تحویل کردند. دلم گرفت. یاد روزهای قریب غریب خودم افتادم

ادامه نوشته »