خانه / سعید کیایی

سعید کیایی

دوره‌ی تمام‌شده

۱.  پرسید فرآیند تصفیه آب را می‌دانی؟ توضیح دادم. هوش زیادی نمی‌خواست دانستن این موضوع که با چنین سوالی مواجه می‌شوم. پرسید چرا می‌خواهی کار کنی؟ نوزده ساله بودم؛ چرا باید در این سن کار می‌کردم؟ پرسیدم، شما چرا کار می‌کنید؟ قیافه‌اش شد مثل بازجوهایی که می‌گویند «اینجا فقط من …

ادامه نوشته »

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود

جزوه می گویم و بچه ها سرشان را خم کرده اند روی جزوه هایشان و با عجله می نویسند، هر از گاهی صدایی از یکی از آن ها بلند می شود یا به تمسخر یا به نشانه ی عقب ماندن، نگاهم را از روی مانیتور می گیرم بلند می شوم و می ایستم و نگاهشان می کنم

ادامه نوشته »

به تماشا سوگند

میدانی من آدم توجه کردن به جزئیات نیستم، مگر در بعضی کارها، مثلا وقتی دارم سالاد شیرازی درست میکنم دقت میکنم خیارها را طوری خورد کنم که مربع مربع های ریز و یک انداره ای داشته باشم، یا گوجه ها و حتی پیاز را با آنکه موقع خورد کردنش چشمهایم …

ادامه نوشته »

شروع شده است

فیلم‌برداری شروع شده است. شیرین‌ترین خبری‌ست این که می‌توانم بگویم. توجه از پشتِ دوربین به جزء جزء آن‌چه قرار است امضای تو را داشته باشد، سخت اما شیرین است. هر تصمیمی مثلِ کره مالیدن روی نانی تُرد یا حتی بیسکوئیتی‌ست که احتمال شکستن‌ش می‌رود. فیلم برداری شروع شده است و …

ادامه نوشته »

بیداری در خوابی

پنجره بیرون را نشان می‌دهد. بیرون خیابان است و مردم در گُذر. خیابان مسیرِ ممتد برخی برای رسیدن به خانه یا محل کار است یا گذرگاهِ موقتی برای کسانی که می‌آیند، می‌روند و نمی‌مانند. مردم اما، مردم تنها کسانی‌اند که از همین طریق فقط می‌شود درباره‌شان حرف زد. با خودم …

ادامه نوشته »

بغض، اشک، شانه، خواب

چمدان ها را میگذارم وسط اتاق، مینشینم روی کاناپه و خیره میشوم به خانه، بیست روز نبوده ایم، دلم برای اینجا تنگ شده بود اما حالا در فاصله بین دو دلتنگی گیر افتاده ام و این بدترین حال دنیاست، بلند میشوم چرخی در خانه سبز کوچکمان میزنم، خانه ای که …

ادامه نوشته »

باران گرفته‌ام

می‌گردم دنبال جایی که سرد باشد، بنشینم آن‌جا، سال گرمی را پیشِ رو دارم. به آینده که فکر می‌کنم، نگاهم به گذشته است. سراغ گذشته را که می‌گیرم، محو می‌شوم در جهانی از شکست‌ها، اندک شادی‌ها و مسائلی که هرگز گمان نمی‌کردم در هزار و سیصد و نود و شش، …

ادامه نوشته »

بعد از آن پنجره‎‌ی قدیمی خیابانِ گنبد سبز

می‌پرسی چرا نمی‌نویسم. وَ تأکید می‌کنی که این خُلفِ وعده است. می‌پرسی چرا سکوت می‌کنم. وَ منتظری پاسخی بدهم. کِز کرده‌ام گوشه‌یی از خودم و روزهای نوشتنِ بسیار را تکرار می‌کنم در ذهنم. روزهایی که روزی سی‌صد کلمه حتماً باید می‌نوشتم، سی‌صد صفحه می‌خواندم. روزهایی که «صد و پنجاه روز …

ادامه نوشته »

و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد

از بچگی جاده را دوست داشتم به خاطر آسمانش، روز بود یا شب کارم این بود که آسمان را تماشا کنم، روزها خیره شوم به ابرها و حدس بزنم هر کدام شان شبیه چی هستند، و شب ها محو ستاره ها شوم که با آسمان شهر فرق داشتند پر نورتر …

ادامه نوشته »

قصه‌ی آخرم این نیست…

آن لحظه ای را دوست دارم که زعفران را میریزیم توی دیگ و یکباره همه چیز رنگ میگیرد، بعد گلاب را میریزیم و خلال بادام را، حالا یکی یکی میآیند شله زرد نذری را هم میزنند، یکی چشم هایش را میبندد و زیر لب زمزمه میکند دعایی، رازی، نیازی، یکی …

ادامه نوشته »

رقصی چنین میانه‌ میدان…

دوربینت را تنظیم میکنی، طوری که مزار بوعلی و درخت های بید مجنون در بهترین حالتشلن توی قاب قرار میگیرند، من پشت سرت ایستاده ام، دور تر از تو و تماشایت میکنم، غیر از من و تو کس دیگری آنجا نیست، سکوت، صدای چند پرنده، صدای باد که میپیچد لای …

ادامه نوشته »

از این‌همه غربت

باید برای روزهای سخت آماده شد، قرار نیست همیشه باد ملایم و نسیم خنک بوزد بر روزهایمان، گاهی هم بادها طوفان میشوند، روزها سخت میشوند. زنی با چادری مشکی که در باد طوری تکان میخورد که انگار موج های دریا در سیاهی شب، دست کودکی سه ساله را گرفته و …

ادامه نوشته »