خانه / احسان حسینی نسب

احسان حسینی نسب

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم بگویم: «واقعا سیگار نمی‌کشم.» گفت: «شاعر اگه سیگار نکشه که شاعر نیست. شما ببین شاملو رو، اخوان ثالث رو، همین هوشنگ ابتهاج که جانت رو براش می‌دی. این‌ها همه سیگاری‌اند.» نگفتم: «باشه؛ سیگاری باشن. احمدرضا …

ادامه نوشته »

عطر آن سپیدارها و کاج‌ها

یادآوری گذشته یکسر ملال‌آور است؛ حتی اگر گذشته‌ی یاد آورده شده، سرشار از شادکامی و شیرینیِ یادها باشد. چون گذشته از هر چیزی تهی است، جز خودِ گذشته و گذشته، به هیچ روی بازتولید نمی‌شود. هر واقعه، تنها یک بار در تاریخ به همان هیئت نخستین صورت می‌بندد و بارهای …

ادامه نوشته »

برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

پلاسکو دست انداخته بود گردنِ آتش. ایستاده بودند هر دو. لب بر لب هم گذاشته بودند و همدیگر را می‌بوسیدند. آتش و ساختمان آغوش باز کرده بودند برای هم. تن‌هایشان درهم فرورفته بود. آتش، دست می‌کشید به کاکلِ پلاسکو. پلاسکو کرشمه می‌آمد برای آتش؛ چشم‌هایش را خمار کرده بود. گاهی …

ادامه نوشته »

نامه‌ای به معلم کلاس اول یک سناتورِ بازنشسته

سلام خانم چوبکار، خوبی؟ مرا می‌شناسی؟ مرا یادت می‌آید؟ چهره من توی خاطرت مانده؟ بعید می‌دانم فراموش کرده باشی؛ اگرچه بیست و چند سال از آن روزها می‌گذرد. من و سی–چهل تا پسر بچه هفت ساله دیگر که با دماغ‌های آویزان و کله کچل یک سال وقت شریف‌تان را در دبستان فیاض بخش -که بعد شد مدرسه راهنمایی و بعدتر هم شد یک مرکز کار و دانش- گرفتیم و شما با حوصله نشستی تا از ما آینده‌ساز بسازی.

ادامه نوشته »

سوگنامه‌ای برای یک فندک قرمز

من از کودکی، از آن سال‌ها که پدر سیگاری بود و دائی، گاه‌وقتی یک پنج ریالی می‌چپاند کف دستم تا برایش چند نخ «عقابی» بخرم، مردهای سیگاری را دوست داشتم. مردهای سیگاری قهرمان‌های من بودند. کسانی که کودکی‌ام را گره می‌زدند به خوب‌ترین و به‌ترینِ چیزها: بستنی، شانسی، استخر. اما زن‌ها، زن‌های سیگاری نسبتی دیگر با من داشتند.

ادامه نوشته »

قصاص بعد از جنایت

داماد دست عروس را گرفته بود و هر دو می‌رقصیدند. تصویر شلوغ بود. فامیل‌ها و دوستانِ نزدیک دور تا دور آپارتمان نشسته بودند و هر کدام، مشغول کاری. مادر محسن ایستاده بود بالای خانه و چشم‌هایش توی پیله دو دو می‌کرد روی مهمان‌ها. پسر و عروسش را نگاه می‌کرد و …

ادامه نوشته »

در ستایش «زندگی»، در ستایش «فردا»

«می‌تونی همین الان بزنگی به “د”؟ همین الان‌ها. لطفا». روی اسکرین موبایلم این پیام آمد. مرتضی برایم فرستاده بود. مرتضی که فعل‌ها را درست می‌نوشت و اصرار داشت که همه آدم‌های دور و برش فارسی را درست بنویسند، در پیامش بجای «زنگ بزن» نوشته بود: «بزنگ». یکی از معانیِ‌ این …

ادامه نوشته »

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، …

ادامه نوشته »

از مشرق عالم با «بنجامین باتن»

چهارپاره استخوان با قد خمیده، دست‌های چروکیده و موهای سفیدِ آبشار شده از زیر ململ روسری، دست گذاشته بر دیوار و راه می‌رود. می‌رود، می‌آید. می‌رود، می‌آید. می‌رود، می‌آید. هزار بار طول اطاق را می‌رود و می‌آید. بی‌قرار و نااستوار. پریشان. ناامید. دنبال چیزی می‌گردد که نیست. در جستجویش بارها، …

ادامه نوشته »

آشفته‌خوابِ بیداربخت

چیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!». طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشم‌های ترسیده و خواب‌آلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکی‌مانده‌ که از ترس پریشان شده بودند،‌ اطاق را به هوای مادربزرگ …

ادامه نوشته »

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

یک سر فنرِ بلند را فرو کرد در دهانه‌ی چاه مستراح. سرِ دیگر فنر را گذاشت در دستگاهی به قاعده‌ی یک چرخ خیاطی. دستگاه را روشن کرد و صدای تِر تِر از دستشوئی در تمام خانه پخش شد. فنر لرزید. آهسته تکان خورد و چرخید و فرو رفت در چاهِ …

ادامه نوشته »

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

پیش از آنکه از جاده هراز بپیچم توی فرعی «رینه» و از پیچ و خم جاده‌ی خاکی‌اش بالا بیایم، سوگنامه‌ی شاهرخ مسکوب برای رفیقی از دست رفته، با یادها و خاطرات «طالقان» و «افجه» و «رینه» در ذهنم جولان می‌داد. داشتم وارد دهاتی می‌شدم که روزگاری بساط گریزِ آن روشنفکرِ …

ادامه نوشته »