خانه / صدیقه میرزایی

صدیقه میرزایی

باز هم من گذرا هستم

«غفور» جوان بود. آن‌قدر جوان که دورترین آشناها از روستاهای مجاور هم برای مراسم ختمش آمده بودند. مسجد روستا هنوز همان مسجد قدیمی سه اتاقه بود. انتهای اتاق وسطی، کنج دیوار برجستگی واضحی به چشم می‌آمد و اهالی می‌گفتند که دست مقدسی آن‌جا را لمس کرده. سقف مسجد کوتاه بود …

ادامه نوشته »

دختران انتظار

مامان زخم دارد. زخم‌های عمیق. هر روز و هر شب بر تعداد زخم‌هایش افزوده می‌شود. نو می‌شوند. هر روز و هر شب دست می‌کشد روی زخم‌هایش و ناباورانه نگاهشان می‌کند. دست‌کاریشان می‌کند. به آن‌ها عادت نمی‌کند. زیر چشمی نگاهش می‌کنم. اینکه می‌گویم زیر چشمی، یعنی همین حالا. همین حالا که …

ادامه نوشته »

سبز خواهم شد

روز و شب، تداومِ هجومِ سر‌سختانه‌ی باری بود بر سینه‌ی سنگ شده‌ام. قلبم دچار زخم ضخیمی بود از آنگونه که روح را در انزوای خاموش و تارکیش، رو به زوال می‌کشاند. صدایی اما در سرم می‌پیچید که انسان، دشواریِ وظیفه است. که غم، نه گمراه کننده، که راهنمای است.

ادامه نوشته »