خانه / غلامرضا طریقی (صفحه 3)

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم …

ادامه نوشته »

مزار منزوی صائب

چراغ ها خاموش است. تاریکی خودش را به رخ می کشد. آنقدر تاریک که انگار نیمه شب بلند شده ای بروی آب بخوری و چشمت در تاریکی شب با روشنایی که از پنجره ها می آید فقط می تواند آستانه ی در را از سطح صاف تشخیص بدهد. همه جا …

ادامه نوشته »

شیرینی لوریس بودن

با حرارت حرف می زد و من با بهت و شوق نگاهش می کردم. داشت درباره ی کار مهمی که باید انجام بدهیم صحبت می کرد. درباره ی اینکه مدتها قصد داشته این کار را انجام بدهد. من نشسته بودم در آپارتمان او. روبروی اپن آشپزخانه که در انتهایش پنجره …

ادامه نوشته »

رفاقت شعر و نفت

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی نداشتم. “محمدعلی بهمنی” رفیق بزرگتری بود که پیش از هجرت به بندر با هم رفیق شده بودیم. وقتی به این شهر آمدم باید بنیاد زندگی نوی را می …

ادامه نوشته »

حیران در هماگ

بیشترین زمان حضور ما در بندرعباس به دید و بازدید می گذرد. وقتی هر چند ماه یکبار به شهری که تقریبا همه ی اقوام همسرم در آن هستند می آییم و زمان زیادی هم نداریم چاره ای جز این هم نیست. همه توقع دیدار دارند و گپی و گفتی. اما …

ادامه نوشته »

شوون بندر

عید در بندرعباس شکل دیگری دارد. اصلا مفهوم دیگری دارد. آنچنان که شب و روز اینجا رنگ و بوی دیگری دارد.مردم  بندرعباس تعریفی از شب و روز دارند که با تعریف ما چندان نمی خواند. وقتی ساعت سه بامداد من به شوخی گفتم برویم بستنی بخوریم و حسین و آیدا …

ادامه نوشته »

اعترافات یک ذهن اسفناک

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند عید را تبریک بگویند. پدر و مادر فاطمه، بزرگترهای فامیلند و این تلفنها و عید دیدنی های نفس گیر بخشی از آداب هر ساله ی این خانه است. …

ادامه نوشته »

اسب را بگیر

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی می دیدی که آنها هم بفهمی نفهمی دچار خوف شده اند. وقتی عصبی می شد سبیلش می لرزید، گونه هایش سرخ می شد و چشمهایش دو دو می …

ادامه نوشته »

پس کلوچه چه؟

گفت شش هزار تومان. راستش فکر کردم پیش کسانی که کنارم ایستاده اند ضایع می شوم اگر اعتراض کنم، والا حتما خریدم را برمی گرداندم. خرید که چه عرض کنم. در ترمینال یک فرودگاه مهرآباد تهران با خانم رفتیم آب بخوریم. گفتند آب سرد کن نیست برداشته اند. رفتم فروشگاه …

ادامه نوشته »

راهی در راه نیست

دارم تتمه ی وسایلم را جمع می کنم که برویم فرودگاه. فاطمه همه چیز را آماده کرده. چمدانها را در طول چند روز به تدریج بسته. من باید وسایل خودم را جمع کنم. کتابی و دفتری و شارژری…. این طور چیزها را خودم جمع می کنم. از یک ماه قبل …

ادامه نوشته »